من از خواهرم متنفرم
من خواهری دارم که از من چهار سال کوچکتر است. دیانا خانم عادت دارد روی اعصاب من پیاده روی کند. او تجسم تمام چیزهایی است که من از آنها متنفرم. سطحی، حسود، بی ادب، بی ریشه، بی حوصله، بدون سیستم درونی خوب و بد شناسی، احساسات گرا... و کلاً زندگی بی فکر و حساب نشده ای را جلو میبرد. تنبلی و لوسی اش را هم نمیشود ندید. این خصوصیت ها را در خیلی از غریبه ها هم می شود یافت، مشکل اینجاست که او غریبه نیست. او من را می شناسد. فقط تصمیم گرفته به تمام آن چیزهایی که برای من عزیز است پشت کند. من را دست کم می گیرد. من را بی عرضه فرض می کند. طبق احساسات ایده آل گرایانۀ نیمچه فمینیستی اش تصمیم گیری میکند. از فلسفه حتی یک خط، حتی یک کلمه هم نمی داند. مثلاً اگر به او بگویی سقراط یکبار از دست داوینچی عصبانی شد و یکی خواباند درِ گوشش می گوید چه جالب!
برای اینکه درک بهتری از دیانا و دلایل نفرت من از او پیدا کنید باید کمی عمیق تر به قضایا نگاه کنیم. در حالی که من تمام تلاشم را می کنم تا در جمع حرفی نزنم که به کسی بر بخورد، او تمام تلاشش را می کند تا در جمع بهش خوش بگذرد. یک بار رو در رویم ایستاد و از من یک سؤال خیلی منطقی و حساب شده ای پرسید: "تو چرا اینقدر زشتی؟" یا مثلاً از ولخرجی احساس گناه نمی کند. خیلی راحت از داشته های گران قیمت و دست نیافتنی اش با دیگران صحبت می کند. هیچ وقت از خودش خجالت نمی کشد. به او می گویم تو چاقی و با این حال هیچ وقت از دستم نارحت نمی شود. حتی برای خودش هم ناراحت نمی شود. قبول دارد چاق است اما راضی نیست خودش را از این بابت ناراحت کند. خودش را با چیز های دیگر سرگرم می کند. چیز هایی که فکر می کند در آنها از بقیه سر تر است. کاش می توانستم مثل او باشم!
در جمع فامیل یا دوستان، من، تمام حواسم به این است که کاری بکنم که فلان شخص قضاوت بدی درباره ام نکند. آنها که بیرحمانه قضاوت می کنند همیشه زیر رادارم قرار دارند. دیانا اصلاً به آنها اهمیت نمی دهد، تنها فکری که راجع به آنها دارد این است که آنها را آدم های بدی می داند. همیشه از خودش عکس می گیرد. فرقی نمی کند در جمع باشد یا در ماشین، خیلی راحت موبایلش را در می آورد و می گوید: "بچه ها یه سلفی." همیشه مشتاق کسانی است که با آنها وراجی کند. جمع را گرم می کند. بقیه او را باحال می دانند. اگر کسی چیز بدی درباره اش بگوید حتی یک لحظه هم به خودش برنمی گردد، یا طرف اشتباه می گوید لذا با او بحث می کند تا ثابت کند اشتباه می کند، یا او درست می گوید و دیانا به او حمله میکند، گاهی وقت ها بیرحمانه. در حالیکه من در مقابله با پدرم کافکا وار اطاعت می کنم، دیانا همیشه با او وارد بحث های طولانی ای میشود. یک بار که پدرم از جواب دادنش عصبانی شد و موبایل خود را به طرفش پرت کرد، او باز با عصبانیت جواب می داد و در نهایت به اتاقش رفت. بعد که آرام شدند، نامه ای برای او نوشت و آخر شب هم او را به اتاق خود فراخواند و خیلی راحت نشستند دربارۀ مشکلاتشان با هم صحبت کردند. چیزی که برای من مدینه فاضله ای تر از آن است که به فکر انجام دادنش بیافتم.
من از او متنفرم چون با اینکه بار ها سعی کرده ام نفرتش را از خودم برانگیزم، اما هنوز هم این من هستم که از او متنفرم. متنفرم چون او تمام آن چیز هایی است که من نمی توانم باشم. تمام آن چیز هایی است که من سال ها پیش امید به ممکن بودنشان را از دست داده بودم. من از او متنفرم چون در حقیقت او را دوست دارم.
اگر بنا بر نرسیدن است چرا باهم راه نرویم؟ اگر سرشت ما را با تنهایی زده اند چرا باهم تنها نباشیم؟ اگر دلتنگیم چرا آواز نخوانیم؟ چرا فریاد نزنیم؟