پرسپکتیو

ایستاده بودم لبه پرتگاه. طبقه هفتم بود. ترس از ارتفاع ندارم. هیچ وقت نداشتم. اما چیزی منو ترسوند. چیزی غیر از ارتفاع.

با یه دوست قدیمی رفته بودم از اون ساختمون بازدید کنم. پیشرفتش خوب بود. درباره محل داکت ها صحبت کردیم و اینکه بهتره دقیقاً پشت سر دیوارچین لوله کش کارشو شروع کنه. اگه احتیاط کنه میتونه پلیکا ها رو از همین الان کار کنه. فقط کافیه دیوارچین محل داکتارو مشخص کنه تا همین الان سوراخکاری انجام بشه.

بازدیدارو انجام دادیم، صحبتامونو کردیم، خواستیم بریم پایین که دوستم گفت من به این بالابر اعتماد ندارم. بذار من اول برم پایین بعد بالابرو میدم بالا تو بیا پایین. من که از همون اول دلم میخواست چند دقیقه از ارتفاع به اطراف نگاه کنم قبول کردم. نگاه کردن به شهر از ارتفاع، برای من خاصیت درمانگرانه ای داره. آدما از بالا کوچیکترن. از ارتفاع نمیتونی با کسی روبرو بشی. ولی میتونی روبرو شدن های بی انتها رو ببینی. هفت طبقه خیلی زیاد نیست، اما اونقدری هست که بتونی چندتا کوچه اون طرف تر رو ببینی. و انبوه خونه ها و ساختمون ها، هر کدوم با زندگی های متنوع و متفاوت.

تنها نیستی. صدها نفر دارن برای زندگی و مشکلاتشون تلاش میکنن. شهر جنب و جوش داره. و تو بعضی وقتا یادت میره بخشی از یک جنب و جوش بزرگ تر هستی. و مانعی که الان روبروی توه، بخشی از یه مساحت وسیع با پستی و بلندی های مختلفه. دیدگاهت نیاز به اصلاح داره. نیاز به دیدن تصویر بزرگتر داری.

توی این فکرا بودم  که یهو یه فکر دیگه به ذهنم رسید. فکری که باعث شد بترسم. اگه اون لحظه تصمیم میگرفتم بپرم میتونستم در عرض یک دهم ثانیه این کارو انجام بدم. فاصله من با نابودی، تسلیم شدن به مدت فقط یک دهم ثانیه بود. کافی بود یک دهم ثانیه بزنم به بیخیالی تا همه چی تموم بشه.

ژن مرگ، مثل ژن زندگی، بخشی از دی ان ای ماست. بخشی از ما دوست داره تسلیم بشیم. اما اون بخشی که میگه ایستادن لبه پرتگاه خطرناکه، ژن زندگیه. ژن زندگی نمیتونه به ژن مرگ اعتماد کنه. اگرم اعتماد کنه در حد عقب نشینی، پذیرش شکست، رفتن توی کما و ایناست.

جایی خوندم سلول سرطانی سلولیه که عمرش تموم شده اما نمی‏میره. تسلیم نمیشه. یعنی به گلوبول های سفید اعلام نمیکنه که من مرده‏ ام و بیاید جمعم کنید. زندگی به ژن مرگ نیاز داره. 

تضاد بین مرگ و زندگی همیشه درون ما باقی میمونه. و تا وقتی زنده‌ایم، نیرویی که میخواد ما تسلیم بشیم با نیروی حیات میجنگه. و بالاخره یه روز پیروز میشه.

زبان، دوئل، منطق

باید جوابش را می‌دادم، افسوس که زبانش را ندارم. زبان دارم، اما لحظه‌ای که باید بچرخد لال می‌شود. درست جایی که باید از حیثیتم دفاع کند جا میزند. من می‌مانم و خودخوری‌هایم که چرا جوابش را ندادم، و به انواع جواب‌های خوبی که میشد به او بدهم فکر می‌کنم؛ به این امید که شاید در یک موقعیت بهتر زبانم ورزیده‌تر بشود. خوب میدانم ورزیده‌تر نخواهد شد. این را می‌توانم با استدلال استقرایی ثابت می‌کنم.

اگر در غرب وحشی قرن ۱۹ آمریکا بودم نیاز به هیچ زبانی نداشتم. هفت‌تیرم را می‌بستم به کمربندم، سوار اسبم می‌شدم و یک راست میرفتم به کافه‌ای که پاتوق او بود. وارد کافه می‌شدم، کلاهم را تنظیم می‌کردم، چند لحظه همانجا دم در مکث میکردم تا همه توجه‌ها به من جلب شود، سپس با صدای مصمم و کوتاه می‌گفتم «فلانی را به دوئل دعوت می‌کنم. یک ساعت دیگر، در میدان اصلی شهر.»
اگر نمی‌آمد یعنی او رذل بود و اهانتی که به من کرده بود پاک میشد. اگر می‌آمد هم نیاز به زبان نداشتم، فقط کافی بود سریع‌تر هفت‌تیرم را از کمربندم خارج کنم، اگر نتوانستم هم اشکالی نداشت، چون به مرگ شرافتمندانه‌ای می‌مردم.

یا می‌توانستم در یونان قرن ۵ قبل از میلاد باشم و توسط فلاسفه زبده رواقی آموزش دیده باشم. و هیچ حسی نسبت به اهانتی که به من کرده بود نمی‌داشتم. اهانتش را در آزمایشگاه منطق تحلیل میکردم تا ببینم چه اندازه صحیح است. اگر صحت داشت از او برای یادآوری تشکر می‌کردم، و اگر صحت نداشت، میرفتم پی زندگیم. وقت تلف کردن برای یک احمق حماقت است.