دستورالعملی برای یک راه نجاتبخش
در زندگی تضادهایی هست که مثل خوره روح را در انزوا میخورد و میتراشد...
همسرتان را دوست دارید ولی یکی از خصلت هایش را واقعاً نمیتوانید تحمل کنید. آنقدر شما را عصبی میکند که حتی نمیتوانید با صدای آرام به او توضیح دهید از چه عصبی هستید. در حین رد و بدل شدن «چته؟» و «اعصابمو خورد میکنی» و «چرا داد میزنی؟» کار از کار گذشته و لنگه کفشها پرتاب شده اند.
یکی از راه حلهایی که برای زندگی های پر از تضاد ما وجود داره، خندیدن است. اگر فکر میکنید با همسر، پدر یا بقیه عزیزانتان به بن بست رسیده اید مراحل زیر را دنبال کنید.
یک. یکی از عزیزانتان که اخیراً با او به مشاجره پرداخته اید را انتخاب کنید.
دو. خصلتی از او که بیش از همه شما را عصبی میکند را پیدا کنید.
سه. سعی کنید شخصیتی [ترجیحاً تاریخی] بیابید که به همان خصلت مشهور باشد. [سعی کنید از شخصیتهای خیلی منفی دوری کنید]
چهار. صبر کنید تا عزیزتان آن خصلت را دوباره بروز دهد.
پنج. با حالتی که جدی نباشد، روی کاناپه بنشینید و او را به یک فنجان چای دعوت کنید. اما به جای اینکه او را با اسمش صدا کنید از اسم آن شخصیت تاریخی استفاده کنید. [لبخند زدن را هم فراموش نکنید]
لیست پیشنهادی برای برخی خصلتها:
فلسفه بافی: سقراط، ژان پل سارتر
مظلوم نمایی: کوزت
گوشه گیری: سلینجر، قمیشی، کافکا
معرکه گرفتن: جناب خان
دروغگویی آشکار: بهروز [در اشاره به بهروز خالی بند]
ستیزه جویی: پسرخاله
غمباد کردن: هملت، صادق هدایت
فیلم بودن: شخصیتهای فیلمهای هندی، سیندرلا
از همه چی شاکی: حاتمی کیا
دست و دل بازی بیش از اندازه: رابین هود، امیرالمؤمنین
پرحرفی: آن شرلی
ساده لوحی: ابوموسی [در اشاره به ابوموسی اشعری از بزرگان خوارج]، خانم شیرزاد
تحکم و خودکامگی: استالین، ناصرالدین شاه
اگر برنامه ما با موفقیت پیش برود، شما با اعصابی راحت و بدون پرتاب لنگه کفش، توانسته اید با پیش کشیدن نسخه افراطی خصلتش، به او بفهمانید که گرچه خصلت او در جایی دیگر جالب و خوب است [احتمالاً جایی در تاریخ] اما فعلاً بیجا و غیر ضروری است. او هم درک خواهد کرد که گرچه در حد استالین زورگویی نمیکند، [و مقایسه آنها با هم خنده دار است] اما فرمانروایی در یک چهاردیواری هم خیلی ضرورت ندارد.
اگر هم حرفه ای باشید میتوانید نمایش اجرا کنید. مثلاً فرض کنید همسرتان در تمیز کردن ظرفها بیش از اندازه وسواس دارد. اجازه بدهید همه ظرفها را هرقدر خواست بشورد تا هیچ لکه ای باقی نماند. وقتی تمام کرد و آمد که استراحت کند، به آشپزخانه بروید و با چشمهایی ترسان پیش او برگردید:
«عزیزم.... یه اتفاق خیلی بدی افتاده... میدونم نباید ناامیدت کنم، ....اما اگه بت نگم بت خیانت کردم... واقعاً نمیدونم بعد از این اتفاق میشه زندگیمونو ادامه بدیم یا نه... اگه بچه ها نبودن من حاضر بودم در کنار هم خودکشی کنیم تا این لکه ننگ رو پیشونیمون نمونه...»
اینقدر لفتش بدین تا کنجکاو بشه بعد بگین:
«رفتم ظرفایی که شستی رو نگاه کردم....... سه تا مولکول آبگوشت هنوز روی دیس بزرگه مونده!»
اگر بنا بر نرسیدن است چرا باهم راه نرویم؟ اگر سرشت ما را با تنهایی زده اند چرا باهم تنها نباشیم؟ اگر دلتنگیم چرا آواز نخوانیم؟ چرا فریاد نزنیم؟