نظریۀ دلبستگی
صحبت های زیادی میشه دربارۀ اینکه علم باید بی طرف باشه، زبان علمی باید خشک و بدون جهت گیری باشه و مثل اینها. من به همچین چیزی اعتقاد ندارم. علمی که خشک و بی طرف باشه به مردم هیچ کمکی نمیکنه. علم باید در خدمت تعالی مردم باشه. علم باید برای مردم و به زبان مردم باشه. فقط به خاطر اینکه یه عده اومدن از جهت گیری علم به نفع خودشون سو استفاده کردن نباید مانع این بشه که ما حقایقی رو بیان کنیم که مردم بتونن واقعاً از اونا استفاده کنن.
مثلاً من داشتم در مورد نظریۀ روانشناسی فوق العاده زیبای "دلبستگی" مطالعه می کردم. کلی مطلب حاشیه ای بی ربط و کلمات قلمبه سلمبه دور و ور این موضوع هست که به هیچ کس هیچ کمکی نمی تونه بکنه. هرکسی بود مطلب رو ولش میکرد؛ اگه ده درصد کمتر از من واسه فهمیدنش سماجت به خرج می داد.
جان بالبی (1907-1990) روانشناس، روانکاو و نظریه پرداز نظریۀ دلبستگی بود. او در خانواده ای سطح بالا در لندن به دنیا آمد. پدر و مادرش بزرگ کردن او را به یک پرستار و دو دستیار او سپرده بودند. مادر جان بالبی اعتقاد داشت توجه و مهربانی بیش از حد به بچه ها باعث لوس شدن آنها میشود. البته این باور رایج جامعۀ آن زمان انگلیس بود. وقتی جان چهار ساله بود و تازه به توجه و گرمای رابطۀ مادر گونه اش با پرستارش "مینی" عادت کرده بود، آن پرستار خانواده را ترک کرد و به جای او پرستار دیگری آمد به نام "فرند". از دست دادن مینی را بالبی، به سختیِ از دست دادن یک مادر واقعی توصیف میکند. البته پدر و مادرش عمداً قصد آزار او را نداشتند. آنها هم مانند اکثر افراد آن زمان از تأثیر عمیق این عملشان بر بالبی کودک (و بزرگسال) بی اطلاع بودند.

زمانۀ ما برای عشق و رابطۀ عاشقانه اهمیت بی سابقه ای قائل است. در حالی که پدران ما با دختر دایی یا دختر عمو یا نهایتاً دختر همسایه شان ازدواج کرده اند ما موظفیم با کسی ازدواج کنیم که عاشق اوییم. در گذشته، ازدواج و عشق دو مقولۀ کاملاً جدا از هم بودند: ازدواج، یک قرداد اجتماعی اقتصادی و عشق یک عیش و نوش و لاابالی گری بود. اگر گذشتگان به زندگی امروزه ما نگاه میکردنند شاخ در می آوردند: ما با کسی زندگی می کنیم که هم عاشق اوییم و با او خوشگذرانی میکنیم و هم با او بچه بزرگ کنیم و زندگی خود را می چرخانیم!!
با این حال و با وجود خوشبینی و تأکید زمانۀ ما بر روابط عاشقانه، حقیقت دردناک این است که اکثر رابطه ها و ازدواج ها سرشار از درگیری های پشت سر هم هستند. دعواهای بی نتیجه ای که ظاهراً پایانی ندارند. روابط عاشقانه بیشتر شبیه به میدان مبارزه هستند تا کانون های گرم عاطفی. همانطور که همۀ روانشناس های عصر اخیر بار ها گفته اند و ما معمولاً فراموش می کنیم، تقریباً همۀ مشکلات ما ریشه در کودکی ما دارند. از جمله مشکلات روابط عاشقانه.

جان بالبی در سال 1952 در حالی که مشاور سازمان جهانی سلامت WHO بود مقاله ای منتشر کرد به نام "توجه مادرانه و سلامت روانی". او در این مقاله به شدت به این باور عموم که توجه بیش از اندازه به کودک باعث لوس شدن او می شود حمله کرد. و بر اهمیت به وجود آوردن رابطه ای صمیمی و نزدیک میان مادر و کودک تأکید کرد. در آن زمان در بیمارستان ها در دور تا دور تخت های کودکان نرده های بلندی می گذاشتند و آنها را از مادرانشان جدا می کردند تا مثلاً باعث انتقال بیماری نباشند. این نگاه جدید منتشر شده در مقالۀ جان بالبی موجی از تغییرات در مقررات بیمارستان ها بوجود آورد. جان بالبی توجه مادرانه را در توسعۀ روانی کودک بسیار اساسی می دانست و آن را "به اندازۀ ضرورت ویتامین دی برای رشد استخوان ها" مهم می دانست:
«با تمام آن بغل کردن ها و بازی ها و شیر مکیدن هایی که کودک با آنها آسایش بدن مادرش را درک می کند، و با تمام تشریفات استحمام و لباس پوشاندن ها و احترام و مهربانی ای که مادر به جسم کودک خود روا می دارد، کودک ارزش خود را در می یابد. او می آموزد که سختی ها قابل کنترلند.» که لازم نیست از سختی ها فرار کرد. با سختی ها میتوان کنار آمد یا بر آنها فائق شد.
در کتاب "اضطراب جدایی" که در سال 1959 چاپ شد بالبی نگاهی انداخت به شرایطی که کودک تجربه میکند وقتی از توجه مادرانه محروم می شود. او بر طبق مشاهداتش سه مرحله را در رفتار کودک بیان کرد: اعتراض، ناامیدی، کناره گیری. مرحله اول از وقتی شروع می شود که مادر از او جدا می شود. کودکان معترض گریه می کنند فریاد می زنند و به هر موقعیتی به عنوان امکانی برای بازگشت مادرشان نگاه می کنند. اگر کودکی مرتب این مرحله را تجربه کند، شخصیتی را تا انتهای زندگی خود یدک خواهند کشید که او "دلبستگی مضطربانه" نامید. این شخصیت ها تشنۀ عشق و توجه اند اما احساس می کنند هر چیز خوبی ممکن است هر لحظه ناپدید شود. آنها دنبال اطمینان خاطر هستند. دائم پیامک می زنند. می خواهند مطمئن شوند که ترک نمی شوند. کوچکترین سردی و هر گونه نشانه ای را به بی محبتی تفسیر می کنند.

اما جدایی می تواند طولانی تر باشد. و کودک آنقدر احساس بیچارگی کند که وارد دنیای خودش شود. دنیایی که هیچکس جز خود آنها در آن نیست. برای اینکه از خودشان محافظت کنند آنها سرد و دور از دسترس می شوند. آنها مهربانی، نزدیکی، و روابط عاطفی را خطرناک می دانند و ترجیح میدهند اصلاً وارد نشوند. آنها در حقیقت مشتاق پیوند های عاطفی هستند ولی آنها را بیش از اندازه خیانت بار می دانند. چنین افرادی دچار الگوی "دلبستگی دوری گزین" هستند. بدین معنی که ترجیح می دهند اصلاً وارد بازی نشوند تا اینکه اعتراف کنند به شخص دیگری نیاز دارند و از او عصبانی شوند. آنها خودشان را قانع می کنند که تنها ماندن با ارزش تر است. غریزه شان به آنها می گوید که به کسی که دلشان را شکسته نیاز ندارند و اگر مشکلی دارند بهتر است حرف نزنند.
این دقیقاً شخصیت من است. من همیشه به این رفتار خودم توجه کرده بودم که افراد فوق العاده دوست داشتنی، مهربان و جذابی را که سعی می کرده اند به من نزدیک شوند را پس زده ام. نزدیک شدن آنها به من برایم عمیقاً وحشت آور است. در حالی که همیشه از این رفتارم شرمنده میشدم، این روانشناس به من کمک کرد آن را بشناسم و برای آن توضیحی داشته باشم. وقتی فقط یک ساله بودم پدر و مادر و یکی از برادرانم برای معالجه به خارج از کشور رفتند و من چند ماه در اختیار خاله ام قرار گرفتم. آیا ریشۀ رفتارم از این جدایی نشأت گرفته بود؟ محتمل است ولی با این وجود منظور بالبی حضور عاطفی مادر است، نه حضور فیزیکی. این شناختی که من با کمک بالبی از خودم و از رفتارم و از منطقی که در پیش زمینۀ ذهنی ام فعال بود پیدا کردم، گرچه شاید من را قادر نخواهد ساخت که آن را عوض کنم ولی قطعاً خواهم توانست با آن بهتر زندگی کنم. مثلاً بالبی می گوید چنین شخصیت هایی معمولاً با کسانی وصلت می کنند که دلبستگی مضطربانه دارند. او می گوید این ترکیب، ترکیب خطرناکی است. دوری گزین ها نمی توانند نیازهای مضطربان را تأمین کنند و آنها هم در عوض دائم وارد حریم خصوصی شکنندۀ دوری گزین ها میشوند.
بالبی همچنین شکل ایده آل الگوی دلبستگی را هم معرفی می کند: "دلبستگی ایمن". اگر مشکلی وجود داشته باشد، آن را حل می کنید. ضعف همسرتان شما را پس نمی زند. خودتان از پس خودتان بر می آیید. لذا اگر روزی همسرتان حال و حوصله نداشت می توانید خودتان به خودتان برسید. اگر همسرتان با شما بد رفتار کرد، خیلی به شدت عکس العمل نشان نمی دهید. چون می دانید ممکن است به دلیل مشکلی باشد که سر کار برای او پیش آمده است. در تحلیل رفتار آنها دست و دلباز، همراهی کننده (و معمولاً دقیق تر) هستید.
نکتۀ اخلاقی این مطلب خاص و روانشناسی در کل، این است که شخصیت ما خارج از دسترس ما و در زمانی شکل می گیرد که ما هیچ کنترلی روی رفتار و محیطمان نداریم.















اگر بنا بر نرسیدن است چرا باهم راه نرویم؟ اگر سرشت ما را با تنهایی زده اند چرا باهم تنها نباشیم؟ اگر دلتنگیم چرا آواز نخوانیم؟ چرا فریاد نزنیم؟