نظریۀ دلبستگی

صحبت های زیادی میشه دربارۀ اینکه علم باید بی طرف باشه، زبان علمی باید خشک و بدون جهت گیری باشه و مثل اینها. من به همچین چیزی اعتقاد ندارم. علمی که خشک و بی طرف باشه به مردم هیچ کمکی نمیکنه. علم باید در خدمت تعالی مردم باشه. علم باید برای مردم و به زبان مردم باشه. فقط به خاطر اینکه یه عده اومدن از جهت گیری علم به نفع خودشون سو استفاده کردن نباید مانع این بشه که ما حقایقی رو بیان کنیم که مردم بتونن واقعاً از اونا استفاده کنن.

مثلاً من داشتم در مورد نظریۀ روانشناسی فوق العاده زیبای "دلبستگی" مطالعه می کردم. کلی مطلب حاشیه ای بی ربط و کلمات قلمبه سلمبه دور و ور این موضوع هست که به هیچ کس هیچ کمکی نمی تونه بکنه. هرکسی بود مطلب رو ولش میکرد؛ اگه ده درصد کمتر از من واسه فهمیدنش سماجت به خرج می داد.

جان بالبی (1907-1990) روانشناس، روانکاو و نظریه پرداز نظریۀ دلبستگی بود. او در خانواده ای سطح بالا در لندن به دنیا آمد. پدر و مادرش بزرگ کردن او را به یک پرستار و دو دستیار او سپرده بودند. مادر جان بالبی اعتقاد داشت توجه و مهربانی بیش از حد به بچه ها باعث لوس شدن آنها میشود. البته این باور رایج جامعۀ آن زمان انگلیس بود. وقتی جان چهار ساله بود و تازه به توجه و گرمای رابطۀ مادر گونه اش با پرستارش "مینی" عادت کرده بود، آن پرستار خانواده را ترک کرد و به جای او پرستار دیگری آمد به نام "فرند". از دست دادن مینی را بالبی، به سختیِ از دست دادن یک مادر واقعی توصیف میکند. البته پدر و مادرش عمداً قصد آزار او را نداشتند. آنها هم مانند اکثر افراد آن زمان از تأثیر عمیق این عملشان بر بالبی کودک (و بزرگسال) بی اطلاع بودند.

 جان بالبی

زمانۀ ما برای عشق و رابطۀ عاشقانه اهمیت بی سابقه ای قائل است. در حالی که پدران ما با دختر دایی یا دختر عمو یا نهایتاً دختر همسایه شان ازدواج کرده اند ما موظفیم با کسی ازدواج کنیم که عاشق اوییم. در گذشته، ازدواج و عشق دو مقولۀ کاملاً جدا از هم بودند: ازدواج، یک قرداد اجتماعی اقتصادی و عشق یک عیش و نوش و لاابالی گری بود. اگر گذشتگان به زندگی امروزه ما نگاه میکردنند شاخ در می آوردند: ما با کسی زندگی می کنیم که هم عاشق اوییم و با او خوشگذرانی میکنیم و هم با او بچه بزرگ کنیم و زندگی خود را می چرخانیم!!

با این حال و با وجود خوشبینی و تأکید زمانۀ ما بر روابط عاشقانه، حقیقت دردناک این است که اکثر رابطه ها و ازدواج ها سرشار از درگیری های پشت سر هم هستند. دعواهای بی نتیجه ای که ظاهراً پایانی ندارند. روابط عاشقانه بیشتر شبیه به میدان مبارزه هستند تا کانون های گرم عاطفی. همانطور که همۀ روانشناس های عصر اخیر بار ها گفته اند و ما معمولاً فراموش می کنیم، تقریباً همۀ مشکلات ما ریشه در کودکی ما دارند. از جمله مشکلات روابط عاشقانه.

روابط عاشقانه، چالشی امروزی

جان بالبی در سال 1952 در حالی که مشاور سازمان جهانی سلامت WHO بود مقاله ای منتشر کرد به نام "توجه مادرانه و سلامت روانی". او در این مقاله به شدت به این باور عموم که توجه بیش از اندازه به کودک باعث لوس شدن او می شود حمله کرد. و بر اهمیت به وجود آوردن رابطه ای صمیمی و نزدیک میان مادر و کودک تأکید کرد. در آن زمان در بیمارستان ها در دور تا دور تخت های کودکان نرده های بلندی می گذاشتند و آنها را از مادرانشان جدا می کردند تا مثلاً باعث انتقال بیماری نباشند. این نگاه جدید منتشر شده در مقالۀ جان بالبی موجی از تغییرات در مقررات بیمارستان ها بوجود آورد. جان بالبی توجه مادرانه را در توسعۀ روانی کودک بسیار اساسی می دانست و آن را "به اندازۀ ضرورت ویتامین دی برای رشد استخوان ها" مهم می دانست:

«با تمام آن بغل کردن ها و بازی ها و شیر مکیدن هایی که کودک با آنها آسایش بدن مادرش را درک می کند، و با تمام تشریفات استحمام و لباس پوشاندن ها و احترام و مهربانی ای که مادر به جسم کودک خود روا می دارد، کودک ارزش خود را در می یابد. او می آموزد که سختی ها قابل کنترلند.» که لازم نیست از سختی ها فرار کرد. با سختی ها میتوان کنار آمد یا بر آنها فائق شد.

در کتاب "اضطراب جدایی" که در سال 1959 چاپ شد بالبی نگاهی انداخت به شرایطی که کودک تجربه میکند وقتی از توجه مادرانه محروم می شود. او بر طبق مشاهداتش سه مرحله را در رفتار کودک بیان کرد: اعتراض، ناامیدی، کناره گیری. مرحله اول از وقتی شروع می شود که مادر از او جدا می شود. کودکان معترض گریه می کنند فریاد می زنند و به هر موقعیتی به عنوان امکانی برای بازگشت مادرشان نگاه می کنند. اگر کودکی مرتب این مرحله را تجربه کند، شخصیتی را تا انتهای زندگی خود یدک خواهند کشید که او "دلبستگی مضطربانه" نامید. این شخصیت ها تشنۀ عشق و توجه اند اما احساس می کنند هر چیز خوبی ممکن است هر لحظه ناپدید شود. آنها دنبال اطمینان خاطر هستند. دائم پیامک می زنند. می خواهند مطمئن شوند که ترک نمی شوند. کوچکترین سردی و هر گونه نشانه ای را به بی محبتی تفسیر می کنند.

تئوری دلبستگی

اما جدایی می تواند طولانی تر باشد. و کودک آنقدر احساس بیچارگی کند که وارد دنیای خودش شود. دنیایی که هیچکس جز خود آنها در آن نیست. برای اینکه از خودشان محافظت کنند آنها سرد و دور از دسترس می شوند. آنها مهربانی، نزدیکی، و روابط عاطفی را خطرناک می دانند و ترجیح میدهند اصلاً وارد نشوند. آنها در حقیقت مشتاق پیوند های عاطفی هستند ولی آنها را بیش از اندازه خیانت بار می دانند. چنین افرادی دچار الگوی "دلبستگی دوری گزین" هستند. بدین معنی که ترجیح می دهند اصلاً وارد بازی نشوند تا اینکه اعتراف کنند به شخص دیگری نیاز دارند و از او عصبانی شوند. آنها خودشان را قانع می کنند که تنها ماندن با ارزش تر است. غریزه شان به آنها می گوید که به کسی که دلشان را شکسته نیاز ندارند و اگر مشکلی دارند بهتر است حرف نزنند.

این دقیقاً شخصیت من است. من همیشه به این رفتار خودم توجه کرده بودم که افراد فوق العاده دوست داشتنی، مهربان و جذابی را که سعی می کرده اند به من نزدیک شوند را پس زده ام. نزدیک شدن آنها به من برایم عمیقاً وحشت آور است. در حالی که همیشه از این رفتارم شرمنده میشدم، این روانشناس به من کمک کرد آن را بشناسم و برای آن توضیحی داشته باشم. وقتی فقط یک ساله بودم پدر و مادر و یکی از برادرانم برای معالجه به خارج از کشور رفتند و من چند ماه در اختیار خاله ام قرار گرفتم. آیا ریشۀ رفتارم از این جدایی نشأت گرفته بود؟ محتمل است ولی با این وجود منظور بالبی حضور عاطفی مادر است، نه حضور فیزیکی. این شناختی که من با کمک بالبی از خودم و از رفتارم و از منطقی که در پیش زمینۀ ذهنی ام فعال بود پیدا کردم، گرچه شاید من را قادر نخواهد ساخت که آن را عوض کنم ولی قطعاً خواهم توانست با آن بهتر زندگی کنم. مثلاً بالبی می گوید چنین شخصیت هایی معمولاً با کسانی وصلت می کنند که دلبستگی مضطربانه دارند. او می گوید این ترکیب، ترکیب خطرناکی است. دوری گزین ها نمی توانند نیازهای مضطربان را تأمین کنند و آنها هم در عوض دائم وارد حریم خصوصی شکنندۀ دوری گزین ها میشوند.

بالبی همچنین شکل ایده آل الگوی دلبستگی را هم معرفی می کند: "دلبستگی ایمن". اگر مشکلی وجود داشته باشد، آن را حل می کنید. ضعف همسرتان شما را پس نمی زند. خودتان از پس خودتان بر می آیید. لذا اگر روزی همسرتان حال و حوصله نداشت می توانید خودتان به خودتان برسید. اگر همسرتان با شما بد رفتار کرد، خیلی به شدت عکس العمل نشان نمی دهید. چون می دانید ممکن است به دلیل مشکلی باشد که سر کار برای او پیش آمده است. در تحلیل رفتار آنها دست و دلباز، همراهی کننده (و معمولاً دقیق تر) هستید.

نکتۀ اخلاقی این مطلب خاص و روانشناسی در کل، این است که شخصیت ما خارج از دسترس ما و در زمانی شکل می گیرد که ما هیچ کنترلی روی رفتار و محیطمان نداریم. 

من از خواهرم متنفرم

من خواهری دارم که از من چهار سال کوچکتر است. دیانا خانم عادت دارد روی اعصاب من پیاده روی کند. او تجسم تمام چیزهایی است که من از آنها متنفرم. سطحی، حسود، بی ادب، بی ریشه، بی حوصله، بدون سیستم درونی خوب و بد شناسی، احساسات گرا... و کلاً زندگی بی فکر و حساب نشده ای را جلو میبرد. تنبلی و لوسی اش را هم نمیشود ندید. این خصوصیت ها را در خیلی از غریبه ها هم می شود یافت، مشکل اینجاست که او غریبه نیست. او من را می شناسد. فقط تصمیم گرفته به تمام آن چیزهایی که برای من عزیز است پشت کند. من را دست کم می گیرد. من را بی عرضه فرض می کند. طبق احساسات ایده آل گرایانۀ نیمچه فمینیستی اش تصمیم گیری میکند. از فلسفه حتی یک خط، حتی یک کلمه هم نمی داند. مثلاً اگر به او بگویی سقراط یکبار از دست داوینچی عصبانی شد و یکی خواباند درِ گوشش می گوید چه جالب!

برای اینکه درک بهتری از دیانا و دلایل نفرت من از او پیدا کنید باید کمی عمیق تر به قضایا نگاه کنیم. در حالی که من تمام تلاشم را می کنم تا در جمع حرفی نزنم که به کسی بر بخورد، او تمام تلاشش را می کند تا در جمع بهش خوش بگذرد. یک بار رو در رویم ایستاد و از من یک سؤال خیلی منطقی و حساب شده ای پرسید: "تو چرا اینقدر زشتی؟" یا مثلاً از ولخرجی احساس گناه نمی کند. خیلی راحت از داشته های گران قیمت و دست نیافتنی اش با دیگران صحبت می کند. هیچ وقت از خودش خجالت نمی کشد. به او می گویم تو چاقی و با این حال هیچ وقت از دستم نارحت نمی شود. حتی برای خودش هم ناراحت نمی شود. قبول دارد چاق است اما راضی نیست خودش را از این بابت ناراحت کند. خودش را با چیز های دیگر سرگرم می کند. چیز هایی که فکر می کند در آنها از بقیه سر تر است. کاش می توانستم مثل او باشم!

در جمع فامیل یا دوستان، من، تمام حواسم به این است که کاری بکنم که فلان شخص قضاوت بدی درباره ام نکند. آنها که بیرحمانه قضاوت می کنند همیشه زیر رادارم قرار دارند. دیانا اصلاً به آنها اهمیت نمی دهد، تنها فکری که راجع به آنها دارد این است که آنها را آدم های بدی می داند. همیشه از خودش عکس می گیرد. فرقی نمی کند در جمع باشد یا در ماشین، خیلی راحت موبایلش را در می آورد و می گوید: "بچه ها یه سلفی." همیشه مشتاق کسانی است که با آنها وراجی کند. جمع را گرم می کند. بقیه او را باحال می دانند. اگر کسی چیز بدی درباره اش بگوید حتی یک لحظه هم به خودش برنمی گردد، یا طرف اشتباه می گوید لذا با او بحث می کند تا ثابت کند اشتباه می کند، یا او درست می گوید و دیانا به او حمله میکند، گاهی وقت ها بیرحمانه. در حالیکه من در مقابله با پدرم کافکا وار اطاعت می کنم، دیانا همیشه با او وارد بحث های طولانی ای میشود. یک بار که پدرم از جواب دادنش عصبانی شد و موبایل خود را به طرفش پرت کرد، او باز با عصبانیت جواب می داد و در نهایت به اتاقش رفت. بعد که آرام شدند، نامه ای برای او نوشت و آخر شب هم او را به اتاق خود فراخواند و خیلی راحت نشستند دربارۀ مشکلاتشان با هم صحبت کردند. چیزی که برای من مدینه فاضله ای تر از آن است که به فکر انجام دادنش بیافتم.

من از او متنفرم چون با اینکه بار ها سعی کرده ام نفرتش را از خودم برانگیزم، اما هنوز هم این من هستم که از او متنفرم. متنفرم چون او تمام آن چیز هایی است که من نمی توانم باشم. تمام آن چیز هایی است که من سال ها پیش امید به ممکن بودنشان را از دست داده بودم. من از او متنفرم چون در حقیقت او را دوست دارم.

لذت هیچ بودن

حس ناچیز بودن در برابر جهان

 

از نیمه شب گذشته است و در یکی از شهرهای تاریک کویر روی پشت بام خانه دراز کشیده ام. حرکت بیصدای مورچه ها را در اطراف سرم حس میکنم و محو تماشای ستاره ها میشوم. گرمای زمین روی کمرم تأثیری طبی دارد. آسمان، بی انتها و با شکوه است... 

دچار احساس خاصی شده ام. احساس ناچیز بودن در برابر عظمت جهان، و جالبتر اینکه این احساس باعث تازگی و سرخوشی ام میشود!! اما چرا؟

خودمان را در برابر ستارگان، کوه ها، دریا ها و هرچیزی که عظمت را برساند قرار میدهیم تا بفهمیم که چقدر ناچیزیم. به ماه خیره میشویم و می دانیم که صدها هزار کیلومتر از ما دور است. خودمان را روی کرۀ ماه تصور می کنیم و می اندیشیم که اگر آنجا بودیم دیده نمی شدیم. تقریباً هیچ بودیم. نه آرزو هایمان مهم می بود نه نا کامی هایمان و نه حتی عشق ورزی هایمان. یک هیچ واقعی. محو در ابدیت بیکران هستی.

هنر متعالی

ظاهراَ دوست داریم خودمان را حقیر بیابیم اما در حقیقت میخواهیم به خودمان یادآوری کنیم که جهان خیلی بزرگ تر از ماست و به هر حال کار خودش را خواهد کرد. تا یادمان باشد که ما در برابر جهان موجودات موقتی و ضعیفی هستیم و چاره ای جز تعظیم و احترام نداریم. 

شخصیت ما دیگر مهم نیست. در جهانی که میلیارد ها سال پابرجا بوده و ما در آن حتی از قایقی در اقیانوس آرام کمتریم، چه اهمیت دارد اگر قسط ماشین را نتوانیم پرداخت کنیم. ماشینی که از کرۀ ماه حتی با تلسکوپ هم دیده نمی شود. چه اهمیت دارد اگر بمیریم، و جسدمان چند هزار سال بعد با خاک هیچ تفاوتی نکند.

این اعتراف به ناچیز و شکننده بودنمان باعث میشود احساس کنیم جزئی از جهان و همسو با آن هستیم. قطعۀ زیر از رالف والدو امرسون، پدر ادبیات امریکاست:

«در عبور از یک دشت خالی، در برکه هایی برفی، در گرگ و میش صبح، زیر آسمان ابری، بدون هیچ گونه توقع و انتظاری، من مشعوف یک نشاط بینقص شدم. من آنقدر خوشحال شدم که به لبۀ پرتگاه ترس رسیدم. ایستاده روی زمین خالی،_ سرم در بیخیالیِ هوا غوطه ور بود و در فضای بیکران اوج گرفته بود_ تمام پستی های خودبینی از بین رفتند. من تبدیل می شوم به یک تخم چشم شفاف. من هیچ هستم. من فقط می بینم. جریان های جهان شمول هستی در درون من جریان می یابند. من بخشی از خدا یا ذره ای از خدا هستم.» 

برکه ای برفی در گرگ و میش


 

پ.ن: واضح است که ما از تحقیر شدن توسط انسان ها متنفریم. با این حال اجازه می دهیم "جهان" و "طبیعت" این کار را با ما بکنند.

ایده هایی از نیچه

 

من همیشه سعی می کنم مؤدب و متواضع باشم (یا حداقل خودم رو اینطوری نشون بدم). میدونی زیاد دست خودم نیست، اینجوری راحت ترم. بعضی وقتا متوجه میشم دارم با کسایی مؤدب و محترمانه برخورد میکنم که اصلاً محترم نیستن (از اونایی که احتمالاً بعداً پیش خودشون میگن این دیگه چقد اسکل بود). اینا رو دارم میگم چون فکر میکنم این مشکل تنها من نیست، من مطمئنم خیلیا تو دنیا هستن که اخلاقی مثل من دارن. نقطۀ مقابل آدمایی مثل من، کسایی هستن که زیاد به رعایت کردن بقیۀ افراد اهمیت نمیدن. برای اونا فقط افرادی مهم هستن که به یه نحوی قدرت یا پول و مقام داشته باشن. در طول تاریخ، فلاسفه و ادیان مختلف و عقلا همه، گروه شبیه من رو می ستودن و گروه دیگه رو محکوم میکردن. اما توی قرن 19 یه فیلسوف آلمانی اومد به اسم فریدریش نیچه و یه نظر کاملاً متفاوتی رو ارائه کرد. با اینکه ایده هاش در زمان حیاتش طرفدارای زیادی نداشت، ولی بعدها تیزبینی و ذکاوت ایده هاش تمام اروپا رو متحیر کرد. در اینجا من سعی میکنم بعضی از مهم ترین ایده هاش رو (تا اونجا که خودم تونستم درک کنم) بیان کنم:

1.     شوپنهاور

آرتور شوپنهاور یک فیلسوف آلمانی قرن 19 است که موقعی که نیچه 16 ساله بود از دنیا رفت. 5 سال بعد نیچه مفتون فلسفه او شد. او فیلسوفی است که بیش از همه به نا امیدی مشهور بود. نا امیدی اش در حدی عمیق بود که آدم را به خنده می اندازد:

«حقیقت این است که این دنیا نمی تواند کار یک موجود مهربان باشد، بلکه برعکس، کار یک شیطان است. او مخلوقاتی را به این دنیا آورده تا از تماشای رنج بردنشان لذت ببرد.»

شوپنهاور را برای معرفی کردن بودا به جهان غرب و برای خلق شاهکارش، "جهان به مثابۀ اراده و بازنمود" می شناسند. او در این کتاب، ارادۀ (یا غریزۀ) زندگی را معرفی می کند (Wille zum Leben) و نقش آن را در پیش بردن زندگی انسان و به خصوص نقش آن را در عاشق شدن انسان تشریح میکند. از آنجا که توضیح کامل عقاید وی مقدور نیست، فقط این را ذکر میکنم که اساس فلسفۀ او این است که رضایت خاطر و خوشبختی سرابی بیش نیستند. ارادۀ زندگی این سراب را در ذهن ما می نشاند تا به پیشبرد هدف خود که  همان حفظ و تکثیر نوع بشر است، برسد. راه حلی که شوپنهاور برای این مسأله مطرح میکند یکی زهد و دوری از دسیسه های این ارادۀ زندگی است و دیگری تسلی یافتن توسط هنر و فرهنگ و فلسفه.

نیچه تا مدتی کاملاً پیرو تعالیم شوپنهاور بود.

2.     ارزش های تصدیق کنندۀ حیات

نیچه تدریجاً متوجه پارادوکسی در تعالیم شوپنهاور شد. او به شخصیت های بزرگ اطراف خود نگریست و دید که بعضی از آنها واقعاً به رضایت خاطر و خوشبختی معقولی رسیده بودند. او به زندگی اشخاصی چون ناپلئون بناپارت، استاندال، گوته، مونتنی و ژولیوس سزار نگریست و سعی کرد خصوصیات آنها را شناسایی کند. چیزی که بیش از همه توجه او را جلب کرد ارزش های آنها بود. او ارزش هایی که در این شخصیت ها یافت می شد را ارزش های تصدیق کنندۀ حیات نامید. قدرت، شهرت، شور جنسی و ثروت از جملۀ این ارزش ها بودند. نیچه متوجه شد در حالیکه این ارزش ها فرد را به تحقق شخصیت واقعی خود می رسانند، در مقابل آنها، ارزش هایی قرار داشتند که در خدمت اجتماع بودند. تواضع، بخشندگی، گذشت و قناعت از جملۀ این ارزش ها هستند. این ارزش ها به تحقق شخصیت کسی کمک نمیکنند، لذا تنها چیزی که از آنها تولید میشود جامعه ایست پر از افراد متوسط (و از نظر نیچه بی ارزش).

3.     راه رسیدن به خوشبختی واقعی

نیچه یکی از مؤلفه های اصلی خوشبختی را بدبختی میدانست. او بر این نکته اصرار داشت که برای اینکه بیشترین خوشبختی و رضایت خاطر را تجربه کنیم ناگزیر به تجربۀ نهایت بدبختی هاییم:

«به زندگی بهترین و بارور ترین انسان ها و ملت ها نگاه کنید و از خود بپرسید آیا درختی که می خواهد سرفراز و پابرجا باشد می تواند با هوای بد و طوفان ها روبرو نشود؟ آیا دشمنی های بیرونی، مقاومت های خارجی، تمام انواع نفرت، حسد، لجاجت، بدگمانی، سرسختی، حرص و خشونت، جزو موارد مساعدی نیستند که بدون آنها هیچ چیز، حتی شرافت و فضیلت هم نمی تواند چندان رشد کند؟»

«انتخاب با شماست: یا کم ترین ناخوشی ممکن و به عبارت دیگر، نداشتن درد و غم؛ یا بیشترین ناخوشی ممکن به عنوان تاوان خوشی ها و شادی های مفرطی که تا امروز به ندرت کسی لذت آن را چشیده است!»

دوستان زیادی دارم که از من سؤال میکنند چگونه زبان انگلیسی خود را تقویت کنند. میخواهند زبان انگلیسی را به خوبی من یاد بگیرند. من که نه به کلاسی رفته بودم و نه از نرم افزار یا کتاب خاصی استفاده کرده بودم چیزی برای گفتن به آنها ندارم. دلیل اینکه من زبان انگلیسی را توانستم خیلی خوب یاد بگیرم ناشی از آمادگی روانی عمیق و کاملاً شخصیِ من بود برای تحمل رنج و مصائب نفهمیدن و تلاش برای فهمیدن.

نیچه سعی می کرد همین را بگوید. که فهمیدن از مصائب ناشی از نفهمیدن نشأت می گیرد. و اگر نمی خواهید از نفهمیدن و رنج ناشی از آن شروع کنید، هیچگاه نخواهید فهمید:

«چیز های خوب و بد، گرچه به ظاهر متضادند اما موذیانه به هم مربوط و وابسته و در هم تنیده اند؛ چه بسا از یک گوهرند، چه بسا!»

او به خصوص از وابسته دانستن موفقیت به استعداد های فردی بیزار بود:

«از استعداد های مادرزادی و مستعد بودن سخن نگویید! می توان همه نوع انسان های بزرگ را نام برد که چندان مستعد نبودند. آنها عظمت را کسب کردند. از طریق ویژگی هایی "نابغه" شدند که هیچ انسانی دوست ندارد از آنها سخن بگوید، هرچند از فقدان آنها آگاه باشد.»

نیچه عواطف و امور منفی را مانند دانه هایی می دانست که اگر به خوبی باغبانی شوند می توانند گل های زیبایی بدهند. لذا اشتباه مرگبار این است که این احساسات منفی را از ریشه قطع کنیم. اشتباهی که به عقیدۀ او مسیحیت مرتکب شد.

4.     مسیحیت

علیرغم احترام فراوانی که برای پدر کشیش خود قائل بود، نیچه به شدت مخالف مسیحیت بود:

«من مسیحیت را متهم می کنم. علیه آن وحشتناک ترین اتهامی را که تا کنون دادستانی بر زبان آورده اقامه می کنم. به نظر من، مسیحیت نهایی ترین شکل قابل تصور فساد است. کلیسای مسیحی هیچ چیزی را از فساد خود مصون نگذاشته. من مسیحیت را یگانه نفرین، لعنتی عظیم و یگانه تباهی ذاتی عظیم می نامم.»

دلیل این داد نامۀ شدید اللحن، به همان ارزش های تصدیق کنندۀ حیات بر میگشت. به اعتقاد او، مسیحیت انسان را از رسیدن به ارزش های تصدیق کنندۀ حیات باز می دارد. مسیحیت از نظر نیچه، ارزش های واقعی را وارونه کرده بود، طوری که دیگر، رنج ها و دشواری هایی که می توانند به خلق رضایت خاطر منجر شوند، تبدیل به فضیلت شدند و ارزش های واقعی در بهترین حالت مشکوک و در کل شیطانی خوانده شدند.

به روایت نیچه مسیحیت از اذهان بردگان ترسوی امپراطوری روم نشأت گرفته است. بردگان ترسویی که جربزۀ جنگیدن در راه چیزی که خواستار آن بودند را نداشتند لذا فلسفه ای بافتند که طبق آن، چیزی که می خواستند و نداشتند، مذمت و چیزی که از آن بهره مند بودند، ستوده شد. لذا به بیان صریح نیچه، مسیحیت ضعیف بودن را به خوب بودن، حقارت را به فروتنی، محرومیت از روابط جنسی را به نجابت، فرمانبرداری از افراد مورد تنفر را به اطاعت، و ناتوانی از انتقام گیری را به گذشت تبدیل کرد.

او اخلاق مسیحی را Sklavenmoral یا اخلاق بردگی و دین مسیح را Religion der Behaglichkeit یا مذهب راحت طلبی می دانست. چراکه داشتن چیزی را فضیلت می دانست که هرکسی دارا بود و در عین حال خواستن چیزی را شیطانی می دانست که هرکسی خواستار بود. نیچه در عوض میخواست ما به خواسته های خود وفادار باشیم و برای آنها مردانه بجنگیم. منظور او این نبود که همیشه میتوانیم به خواسته های خود برسیم. او میخواست ما خواسته های واقعی خود را بشناسیم و قهرمانانه برای آنها بجنگیم و فقط در این صورت میتوانیم رک و راست و با صداقتی شرافتمندانه به عزای نا کامی های خود بنشینیم.

البته این اخلاقیات مختص مسیحیت نیستند. همۀ ما گاهی اوقات، وقتی در رسیدن به چیزی که خواستار آنیم ناکام می مانیم چنین رویکردی اتخاذ میکنیم. وانمود می کنیم که از ابتدا خواستار آن نبودیم یا رسیدن به آن را مهم نمی دانیم. نیچه در عوض از ما میخواهد که علیرغم ناکامی، همچنان به خواسته های خود عشق بورزیم.

با وجود اینکه او در سراسر زندگی خود بدبختی های زیادی را متحمل شد، هیچگاه به خواسته های خود پشت نکرد. با وجود از دست دادن دوستانش همچنان داشتن دوستان را فضیلت میدانست. با وجود ناکامی در همسریابی همچنان یافتن همسر را بهترین خوش اقبالی ممکن میدانست.

5.     الکل

نیچه به همان دلیلی که با مسیحیت مخالف بود با الکل هم مخالف بود:

«الکل و مسیحیت دو مخدر بزرگ اروپا هستند»

به عقیدۀ نیچه هم مسیحیت و هم الکل ما را از توجه به نقص های خودمان و دنیای اطرافمان باز میدارند و با بیحس کردن ما در برابر رنج هایمان، فرصت باغبانی کردن آنها و رسیدن احتمالی به رضایت خاطر را از ما دریغ میکنند. او خودش هیچگاه الکل نمی خورد.

6.     حسادت

نیچه احترام زیادی برای حسادت قائل بود. او به خوبی میدانست که انسان ها فقط به کسانی حسادت می ورزند که خود را در جایگاه برابری با آنها می دانند. نیچه معتقد بود احساس حسادت تنها زمانی به ما دست می دهد که ما خود را قابل دستیابی به کیفیت های سوژه بدانیم. لذا این احساس را ابزار نشاندهندۀ بسیار مناسبی میدانست که میتواند به ما نشان دهد که قابلیت و خواستۀ واقعی ما چیست.

در حالیکه مسیحیت انسان را از داشتن چنین احساسی سرخورده و شرمگین می کرد، نیچه ما را وادار می کند تا حسادت هایمان را با دقت مطالعه کنیم. او نه طرفدار بی تفاوتی نسبت به حسادت ها بود و نه طرفدار عکس العمل در برابر آنها.

7.     خدا مرده است

شاید مشهور ترین جمله ای که از این فیلسوف آلمانی به جا مانده است همین باشد: «خدا مرده است.» برخلاف تصور بعضی ها، او این جمله را با شادمانی بیان نکرده؛ برعکس او به تمام مشکلات انسانِ پس از دین آگاه بود. او به خوبی می دانست که با وجود تأمین شدن اکثر نیازهای روانی انسانِ ماقبل دورۀ روشنگری توسط دین، انسان مدرن با چالش های جدی ای روبروست. بر این اساس او پیشنهاد کرد که خلأ ایجاد شده ناشی از حذف دین، توسط فرهنگ پر شود. او امیدوار بود انسان مدرن با زیباییِ هنر تسلی یابد و با حکمتِ فلسفه عاقل شود. با این وجود او نسبت به دانشگاه های زمان خود بدبین بود و آنها را در انجام این وظایف مهم خود کم کار میدانست. او اعتقاد داشت موزه ها و دانشگاه ها که باید مراکز هدایت و تعالی انسان باشند، از زندگی های روزمره و چالش های انسان های مدرن فاصلۀ زیادی گرفته بودند. [فاصله ای که حالا و بیش از یک قرن پس از مرگ نیچه چه بسا بیشتر هم شده است.]

8.     ابر انسان

یکی دیگر از مفاهیم جالب فلسفۀ نیچه مفهوم Übermensch یا ابر انسان است. او واقع بین بود و به خوبی میدانست که انسان در خوشبخت کردن خود ناکام خواهد ماند. لذا به این فکر افتاد که اگر انسانی که از میمون تکامل یافته بود و از لحاظ آگاهی، آزادی، تمدن و علم بر میمون برتری یافته بود، اگر این تکامل ادامه داشته باشد چه اتفاقی برای انسان آینده خواهد افتاد. شخصیت زرتشت او در کتاب "چنین گفت زرتشت" در مورد این ابر انسان آینده بحث می کند:

«بشر از بوزینه تکامل یافته، اما بوزینه چیست در برابر انسان؟»

نیچه بیشتر به تکامل روانی بشر علاقه مند بود، لذا سعی کرد خصوصیات روانی ابر انسان را رمز گشایی کند. او برای این کار هم به خصوصیات روانی شخصیت های بزرگ مورد علاقۀ خود همچون گوته که از نظر نیچه نزدیک ترین شخص به ابر انسان بود نگاه کرد و به این نتایج شگفت آور رسید:

  1. ابر انسان ارزش های خودش را خودش می سازد و ذهن مستقلی دارد. به چیزی که دیگران اهمیت می دهند اهمیت نمی دهد و راه خودش را می پیماید.
  2. ابر انسان می داند که برای رسیدن به اهداف متعالی ممکن است مجبور شود به دیگران آسیب برساند. او از این منظر به طرز برنامه ریزی شده ای خودخواه است.
  3. ابر انسان در صدد براندازی نظام ارزشی جهان به نفع ارزش های باستانی است.
  4. ابر انسان می داند که درک کردن دیگران سخت است و لذا ممکن است اغلب تنها باشد.
  5. ابر انسان از موفقیت دیگران کینه نمی گیرد و قبول دارد که رنج کشیدن بخش جدایی ناپذیر موفقیت است.
  6. ابر انسان نسبت به ضعفا با ملایمت رفتار می کند، چون از قدرت خود نسبت به آنها آگاه است.
  7. ابر انسان شور جنسی بیشتری نسبت به حد معمول دارد.
  8. ابر انسان متواضع نیست بلکه به توانایی های خود می بالد.
  9. ابر انسان به دنبال رستگاری نوع بشر بوسیلۀ هنر و فرهنگ است.

ایدۀ ابر انسان ایده ای فوق العاده برای ماست تا درک خود را از نسخۀ ایده آل خودمان تنظیم کنیم. لذا وقتی از ابر انسان در حال دور شدن بودیم می توانیم بدانیم که مسیر را اشتباه طی میکنیم و باید در انتخاب هایمان تجدید نظر کنیم.

حواشی زندگی نیچه

پرترۀ فردریش نیچه، ادوارد مونک، 1906

فریدریش ویلهلم نیچه 15 اکتبر 1844 در روستای کوچک روکن در نزدیکی لایپزیگ (یا به قول آلمانیها لایپزیش) در شرق آلمان به دنیا آمد. پدرش مانند هر دو پدر بزرگش، کشیش کلیسای مارتین لوتری بود و یک سال قبل از به دنیا آمدن فریدریش با مادر او ازدواج کرده بود. بعد از فریدریش، خواهرش الیزابت 1846 و برادرش لودویگ جوزف 1848 به دنیا آمدند. در سال 1849 پدرش بر اثر بیماری مرد و شش ماه بعد برادر دو ساله اش هم مرد. خانواده نیچه به همراه دو عمۀ مجرد فریدریش به منزل مادر بزرگ مادری نیچه در ناومبورگ که خیلی از لایپزیگ دور نیست نقل مکان کردند. در 12 سالگی مادر بزرگ او هم مرد و آنها خانه ای برای خود در همان شهر تهیه کردند و در آن ساکن شدند. خانه ای که هم اکنون تبدیل به موزه شده است.

تحصیلات مدرسه ای نیچه فوق العاده بود. او در مدرسه ای با شهرت جهانی به مطالعات یونانی، لاتین، عبری و فرانسوی پرداخت، تابستان ها رئیس انجمن شعر و موزیک بود و به عنوان شاگرد اول مدرسه شناخته میشد. با این وجود مدرسین او از علاقه اش به شعرای گمنام یا بدنام و عجیب و غریب اظهار نگرانی میکردند. در بیست سالگی به امید کشیش شدن به بن در غرب آلمان رفت و در دانشگاه در رشتۀ مطالعات کلاسیک و الهیات شروع به تحصیل کرد. بعد از یک ترم ایمان خود را از دست داد و از دانشگاه انصراف داد. به لایپزیگ برگشت و در دانشگاه مطالعات کلاسیک خود را ادامه داد. در 1865 در فروشگاهی دست دومی کتابی بسیار مهم به نام "جهان به مثابۀ اراده و بازنمود" نوشتۀ شوپنهاور را به صورت اتفاقی دید و خرید. این کتاب تأثیری شگرف بر نیچه گذاشت و او در ادامه همۀ آثار او را مطالعه کرد. در نامه ای به مادر و خواهر خود در ناومبورگ اینگونه نوشت:

«می دانیم که زندگی سرشار از درد و رنج است. هرچه بیشتر بکوشیم از آن لذت ببریم، بیشتر اسیر و برده اش میشویم، و بنابراین، باید از خوشی های زندگی چشم پوشی کنیم و راه پرهیز را در پیش بگیریم.»

شوپنهاور تأثیر عمیقی بر نیچه جوان گذاشت

از ابتدای تحصیلات خود، نیچه به انتشار مقالات خود مشغول بود. در 1867 داوطلبانه به ارتش رفت و با وجود عملکرد عالی اش پس از مصدومیت آن را ترک کرده و تحصیلات خود را در لایپزیگ تکمیل کرد. با حمایت بی سابقۀ استادش، فریدریش نیچۀ 24 ساله و با مدرک تحصیلی لیسانس به کرسی مطالعات کلاسیک دانشگاه بازل نائل آمد. تا به امروز رکورد جوان ترین پروفسور دانشگاه بازل از آن اوست.

نیچه از دوران مدرسه تألیفات ریشارد واگنر را می ستود و در زمان تحصیلات دانشگاهی با او و همسرش کوزیما دیدار کرد. ریشارد واگنر موزیسین و نویسندۀ اپرا بود و در زمان تدریس در بازل معاشرت نیچه با آنها زیاد میشود. ظاهراً در این میان نیچه عاشق کوزیما میشود ولی عشق خود را در نقابی از صمیمیت دوستانه پنهان میکند.

در 1872 اولین کتاب خود "تولد هنر تراژدی" را منتشر کرد. از تنهایی در جامعه دانشگاهی مطالعات کلاسیک گله میکرد و درخواست جابجایی به بخش فلسفه را کرد که پذیرفته نشد.

از 1873 تا 1876 مقالات زیادی منتشر کرد که بعدها در کتاب هایی منتشر شدند. این مقالات فلسفی بودند و تحت تأثیر فلسفۀ شوپنهاور قرار داشتند.

در 1876 دچار تغییر عقیده ای عمیق شد و در نامه ای به کوزیما واگنر اینگونه توضیح داد:

«شگفت زده میشوی اگر به چیزی اعتراف کنم که اخیراً در ضمیر خودآگاهم بوجود آمده: مخالفت با تعالیم شوپنهاور! تقریباً دربارۀ تمام قضایای کلی با او مخالفم.»

در همان سال عاشق دختر 23 ساله ای به نام ماتیلده ترامپداخ میشود. تنها کسی که نیچه با او از عشق خود به ماتیلده خبر داد، معلم پیانوی ماتیلده بود. او فقط چند روز بعد از آشنایی به او پیشنهاد ازدواج میدهد:

«آیا فکر نمیکنی اگر با هم باشیم، هر یک از ما بهتر و آزادتر از زمانی خواهیم بود که تنها بوده ایم؟ جرئت میکنی در تمام مسیرهای زندگی و تفکر با من همراه شوی؟»

ماتیلده ترامپداخ

ماتیلده جواب رد داد. چون عاشق همان معلم پیانو بود.

نیچه که در این دوران بسیار مریض بود، دچار افسردگی شدیدی میشود. دکتر او حدس میزد که افسردگی نیچه ناشی از خودارضایی شدید اوست. بیماری او را اما تاریخ نگاران به سیفلیس (که یک بیماری مقاربتی است) نسبت میدهند. در خاطرات نیچه آمده است که او یک بار در 21 سالگی تحت تأثیر "غرائز" خود وارد یک روسپی خانه در کولون شده اما آنجا برای مهار کردن خود به یک پیانو پناه برد و بعد از نواختن یک قطعه از آنجا گریخت!

او از واگنر ها فاصله گرفت و در سال 1878 کتاب " انسانی بیش از حد انسانی" که تشکیل شده از کلام قصار متفکرانه بود را منتشر کرد. این سبک نگارش به یکی از خصوصیات کلیدی نوشتار های نیچه مبدل میشود.

در 1879 رابطه اش با دیگر اساتید بدتر شد و با وخامت حالش از دانشگاه استعفا داد و به دهات سیلز ماریا در منتهی الیه شرق سویس در مرز ایتالیا نقل مکان کرد. تا سال 1888 تابستان ها را در اتاقی در سیلز ماریا به کار مشغول بود و زمستان ها را در ایتالیا کار میکرد. در روابط عاشقانه اش هنوز شکست میخورد و وضع سلامتش هر روز بدتر میشد. با این حال این دوره پربارترین دورۀ زندگی نیچه واقع میشود.

آن اتاق هم امروزه تبدیل به موزۀ نیچه شناسی شده است.

در 1882 قسمت اول"حکمت شادان" را منتشر میکند. در همین سال بار دیگر عاشق میشود. این بار او دختری است 21 ساله به نام سالومه که شیفتۀ فلسفۀ او بود. آنها دو هفته را باهم و البته با مزاحمت خواهرش الیزابت و دوست مشترکشان "پل ره" در جنگلی در آلمان سپری کردند. نیچه از او هم خواستگاری کرد:

«دیگر نمیخواهم تنها باشم، میخواهم یاد بگیرم دوباره انسان باشم. خیلی چیز ها هست که باید بیاموزم»

عکسی غیرعادی از نیچه، پل ره و سالومه

اما سالومه او را به عنوان فیلسوف دوست داشت نه معشوق. دوباره افسرده میشود و از خواهرش که در رابطه شان دخالت کرده بود کینه به دل میگیرد. ارتباطش را با خواهر و مادرش قطع میکند و در اینجا او، که تقریباً نابینا شده به کمک شاگردان سابق و وفادارش به نوشتن ادامه میدهد. با وجود مصرف مقدار زیادی تریاک هنوز هم در خوابیدن مشکل دارد.

در 1883 در طی 10 روز قسمت اول کتاب "چنین گفت زرتشت" را مینویسد. زرتشت شخصیتی داستانی در این اثر نیچه است که در جهان میچرخد و سخنرانی میکند تا فلسفۀ اخلاق را دگرگون کند:

«زرتشت من با آن شخصیت منحصر به فرد تاریخی ایرانی فرق دارد. دقیقاً برعکس اوست. زرتشت اولین کسی بود که جنگ میان خیر و شر را نیروی محرکۀ کائنات دانست. او اخلاق را به عنوان یک نیرو، انگیزه و هدف به عالم متافیزیک برد. او بزرگترین اشتباه فاجعه بار تاریخ را انجام داد، اخلاق. لذا باید این اشتباه خود را با زرتشت من تصحیح کند و اولین کسی باشد که انسان را از چنگال اخلاق میرهاند.»

نوشتارهای نیچه پیچیده تر و غیر قابل درک تر میشوند و لذا در بازار شکست میخورند. دانشگاه لایپزیگ درخواستش را برای تدریس در آنجا رد میکند. حالا او خود برای خود نسخه داروهای مسکن قوی مینویسد و آنها را به عنوان "دکتر نیچه" امضا میکند.

در 1885 با ناشر خود بر اثر عقاید ضد سام و نژادپرستانه اش دعوا میکند. عقایدی که در آلمان آن زمان در حال پا گرفتن بود. نیچه در دعوایی حقوقی با این ناشر پولی را کسب میکند و با آن برای مزار پدرش که احترام زیادی برایش قائل بود، سنگ قبری درخور تهیه میکند. روی سنگ قبر یک آیه از انجیل نوشته شده :«Die Liebe fällt nie dahin» : «محبت هیچگاه ساقط نمی شود.» نیچه از این پس آثارش را خودش منتشر میکند.

در 1886 الیزابت با یک ضد سام ازدواج میکند. شوهر او پروژۀ "آلمان جدید" را در پاراگوئه با هدف ایجاد مکانی برای تربیت نژادی خالص از آریایی ها (عاری از نژاد های فرودستی سامی) را اجرا میکند. او و الیزابت به همراه 14 خانواده که توسط او متقاعد شده بودند به پاراگوئه نقل مکان میکنند اما بدلیل جواب ندادن تکنیک های کشاورزی آلمانی در پاراگوئه، این پروژه شکست میخورد. شوهرش خودکشی میکند و الیزابت در 1893 به آلمان باز میگردد. "آلمان جدید" امروزه به عنوان منطقه ای در سن پدروی پاراگوئه موجود است.

در سال های بعد حال او کمی بهتر میشود و کتابهای "فراسوی نیک و بد"، "سپیده دم"، "تبارشناسی اخلاق"، "غروب بت ها" و خودزندگینامۀ "اینک انسان" را مینویسد.

در ژانویۀ 1889 نیچه سلامت روانی خود را به کل از دست میدهد. در یکی از میادین تورین ایتالیا اسبی را میبیند که از صاحبش شلاق میخورد. به سمت او میرود، اسب را بغل کرده و فریاد میزند: «من تو را درک میکنم.»

در روزهای بعد نامه هایی فوق العاده عجیب به دوستان و دشمنانش خود فرستاد. آنها به دنبال او آمدند او را به بازل و سپس به آلمان بردند و در آخر در منزل توسط مادرش نگهداری شد. دوستان نیچه تعدادی از آثار او را منتشر کردند اما تعدادی را به دلیل رادیکال بودن منتشر نکردند. وقتی مادرش مرد، الیزابت پرستاری او را به عهده گرفت و آثار او را مطالعه کرد. او که از فلسفه زیاد سر در نمی آورد آثار نیچه را دستکاری کرد و به آنها مایه های نژادپرستانه ای اضافه کرد و منتشر ساخت. این نوشتار ها مورد توجه حزب نازی ها قرار گرفت و بعد ها هیتلر از آنها استفاده کرد. همچنین هیتلر با الیزابت دیدار کرد و در تشییع جنازه اش در 1935 شرکت کرد.

نیچه هیچ وقت خوب نشد و 11 سال بعد در 1900 از دنیا رفت.

نیچه در سال های بیماری

فراموشم مکن

یه افسانه یونانی هست که میگه وقتی خدا داشته روی گل ها اسم میذاشته، یه گل کوچولوی آبی رو جا انداخت. گل کوچولوه داد و هوار میکنه که "خدایا فراموشم مکن" خدا برمیگرده بهش میگه اسم شما هم همینه!

گل فراموشم مکن

یه افسانه دیگه هم هست که میگه خدا داشته به هر گلی یه رنگی میداده. همه رو رنگ میکنه بعد که میخواسته بره یه زمزمه میشنوه: "فراموشم مکن" خدا برمیگرده میبینه یه گلی رو جا انداخته. اما همه رنگا تموم شده بودن فقط چند قطره آبی مونده بود، میپاشه رو گله میگه "فراموشم مکن"

البته اسم فارسی این گل از اسم انگلیسیش گرفته شده: Forget-Me-Not و ریشه اش هم  لغت به لغت از اسم آلمانیش معنی شده: Vergisssmeinnicht.

افسانه هه ولی جور در نمیاد، چون این گل توی زبان یونانی به نام "میوسوتیس" شناخته میشه که معنی "گوشِ موش" میده. توی عربی هم اسمش "أذن الفأر" هست.

خوب بر میگردیم به آلمان. آلمانی ها از قرن 15 شروع کردن به استفاده کردن از Vergissmeinnicht برای این گل. قبلش برای یه گل دیگه [ورونیکا چمیدرس] از این اسم استفاده میکردن. اون موقع ها به فراموشم مکن میگفتن Männertreu یعنی "وفای مردها" چون سریع شکوفه میداده و سریع پژمرده میشده و این شبیه عشق ورزی مردای عوضی آلمانی بوده.

تتوی فراموشم مکن

به هرحال آلمانی ها از قرن 15 به بعد تصمیم گرفتن این گل رو نماد عشق و وفاداری بدونن. یه افسانه آلمانی هم هست که میگه یه سرباز دوران قرون وسطی داشت با عشقش قدم میزد که رفت از کنار رودخونه یه چندتا از این گلا بچینه (فراموشم مکن به خاک خیلی مرطوب نیاز داره بخاطر همین کنار رودخونه ها زیاد پیدا میشن). اما چون زره اش سنگین بود موقع خم شدن میوفته تو آب. همونطور که داشته غرق میشده به عشقش میگه:"فراموشم مکن" [یا به عبارتی "همینو میخواستی کثافت؟!"]

از یه طرف دیگه رنگ آبی خیلیِ خاص این گل، آلمانی ها رو به یاد محبوب چشم آبیشون میندازه. لذا زنای آلمانی به نشان وفاداری به همسرای مسافرت رفتشون اون رو روی لباس یا روی موهاشون میذاشتن.

در حال حاضر هم همه جای دنیا به عنوان نشان و یادمان از دست رفته ها یا "فراموش شده ها" استفاده میشه. ارمنی ها از این گل برای یادبود کشته شدگان قتل عام ارمنی ها به دست ترک های عثمانی استفاده میکنن. فراماسون ها هم برای فراموش نکردن فقرا از اون استفاده میکنن.

پوستر سالگرد صد سالگی قتل عام ارمنیان به دست ترکان عثمانی

 شعرا و هنرمندان زیادی هم تاکنون آثاری دربارۀ فراموشم مکن ساخته اند. آهنگ هایی دربارۀ این گل از موتسارت و شوبرت موزیسین های اتریشی موجود است. 

تابلو هایی با ظاهر غریب

ونسن ونگوگ در یکی از نامه های متعدد خود، برای خواهرش ویل اینگونه توضیح میدهد:
«رنگ هایی که در شب وجود دارند از روز هم غنی تر هستند، اگر دقت کنی می بینی که برخی ستاره ها به رنگ زرد لیمویی اند، بعضی هایشان درخششی صورتی یا سبز و یا برق آبی رنگ "فراموشم مکن"1 دارند. نمی خواهم بیش از حد بر این موضوع تمرکز کنم ولی واضح است که گذاشتن نقطه های ریز سفید روی زمینه ای سورمه ای کافی نیست.»
او از پروانس نامه می نوشت و احتمالاً مشغول نقاشی شب پرستاره (شاید مشهورترین تابلو جهان) بود.

شب پرستاره، ونگوگ، ۱۹۸۹

پروانس منطقه ای در جنوب فرانسه است که به مناظر فوق العاده زیبا، تنوع منظره ها از گندم زار ها و زیتون زار ها و درختان سرو گرفته تا تپه های رنگارنگ، و هوای آفتابی و آسمان آبی سیر مشهور است. تقریباً همۀ نقاشان مطرح قرون 19 و ابتدای 20 برای نقاشی مرتب به اینجا می آمدند. ماتیس، گوگن، سزان، رنوا، مونک، مونه، پیکاسو و... .

تصور عموم مردم از نقاشی این است که هنرمند چیزی تولید کند که "شبیه" باشد. لذا در مواجهه با آثاری مثل آثار ونگوگ شوکه میشوند. چیزی که آنها از آن غافل اند این است که شباهت امری است فریبنده. شما هیچ وقت نمیتوانید چیزی بیافرینید که شبیه باشد. واقعیت خیلی وسیع تر از آن است که در یک تابلو گنجانده شود. هر تابلو تنها بخشی از واقعیت را ثبت میکند. برای برخی هنرمندان مهم این است که رنگ های غالب سوژه و اندازه های دقیق آن نمایش داده شوند و برخی مانند ونگوگ این جزئیات را پیش پا افتاده و تکراری میدانند و در عوض سعی میکنند نکاتی را در سوژه به ما نشان دهند که ما در نگاه اول از آنها غافلیم.

 کافه شب، ونگوگ، ۱۹۸۸

نتیجۀ طبیعی این پروسه این است که اندازه ها و دیگر جزئیات دچار اعوجاج و یا حذف میشوند. در نقاشی زیر ببینید چگونه ونگوگ، به زیبایی، حرکات و پیچش های برگ های درختان و خوشه های گندم را در نقاشی گنجانده.

مزرعه گندم و سروها، ۱۹۸۹

کاری که یک هنرمند خوب میتواند در یک نقاشی انجام دهد این است که چشمان ما را به چیزهایی باز کند که ما به خودی خود از آن غافلیم. ما به ندرت به اطراف خود نگاه میکنیم چون برای تمام اجسام و مناظر اطراف خود اسم گذاشته ایم و یک تصویر کلی از آنها در ذهن خودمان داریم و خیال میکنیم با همه آنها آشنا هستیم. لیکن دیدن تابلویی مانند تابلوی "شکوفه های بادام" باید ما را وادار کند درختچۀ انجیر یا تاک باغچه را متفاوت تر ببینیم؛ گویی که اولین بار است با چنین موجودی مواجه شویم.


شکوفه‌های بادام، ونگوگ، ۱۸۹۰

این به ما کمک میکند شگفتی مان را از جهان اطرافمان بازیابیم و از زیبایی و منحصر به فرد بودن آن لذت ببریم. همانطور که پیکاسو گفته: «همه کودکان هنرمندند، مشکل این است که چگونه وقتی بزرگ میشوید هنرمند بمانید.»


1 فراموشم مکن نام گلی است که در پست بعدی توضیح کوتاهی در باره آن خواهم داد.