آمیخته‌ای تلخ و شیرین از عشق و استدلال

خوب نوشتن چیه دقیقاً؟ چرا بعضیا خوب مینویسن؟

منی که همیشه عاشق فکر کردن و استدلال منطقی و جامد بودم، همیشه یه نیم نگاهی به احساس و عشق و شور داشتم. من فکر و منطق و فلسفه رو بیشتر دوست دارم تا عشق و شور و جنون. البته اگه این دوگانگی تاریخی رو قبول داشته باشیم. یادم رفت چی میخواستم بگم. آها. فکر کنم میخواستم بگم با وجود اینکه استدلال همیشه جایگاه بالاتری برام داشته اما همیشه قدردان نوشته‌هایی که با شور و عشق نوشته شدن بودم. اخیراً عاشق نوشته‌هایی بودم که شور و عشق رو استدلال میکنن. یا بهتر از اون نوشته‌هایی که استدلال رو عاشقانه و زیبا انجام میدادن. آمیخته‌ای تلخ و شیرین از عشق و استدلال. استدلال و منطق تنها وقتی اعتبار داره که کامل باشه. اگه بخوای استدلال کنی کدوم زن گزینه مناسبتریه واسه ازدواج، باید استدلال رو تا آخر ادامه بدی. اما اگه نصفه و نیمه رها کنی و از خودت بپرسی پس عشق چی؟ عشق چی میشه؟ اعتبار استدلال از بین میره. اما چه اهمیت داره؟ چه اهمیت داره که من ده خطه دارم چرت و پرت میگم؟ چه اهمیت داره که غیرمنطقی باشیم وقتی احساس رضایت داریم؟

 

یا مثلاً منطق میتونه خیلی پیش پا افتاده باشه. اگه منطق رو اونقدر خوب یاد گرفته باشی که تبدیل به یه چیز پیش پا افتاده شده باشه اون وقت میتونی درباره عشق فکر کنی بدون اینکه اونو تو باتلاق تفکر منطقی فرو ببری. ساختار نوشته‌هات میتونه مستدل و منطقی باشه ولی خود نوشته‌ها شورمندانه و عاشقانه باشن. مثلاً کتابای استاندال، میلان کوندرا یا حتی آلن دوباتن یه جوری نوشته شدن و یه جوری فصل بندی شدن که به نظر مرتب و دقیق میرسه اما مثلاً بعضی از فصول فقط یه جمله یا چند خط ساده دارن. آدم متوجه میشه نویسنده این فصل رو با منطق دسته بندی کرده اما نصفه کاره ول کرده چون حس و حال نوشتن یه فصل کامل بیست صفحه‌ای رو نداشته. بدون منطق.

حمزه برمر اما از اون دسته‌ها نیست. حمزه برمر دنیای درون بسیار غنی‌ای داره و خیلی راحت دنیای درونشو تبدیل به کلمات میکنه. چیزی که حاصل میشه زیبایی خالصه. شور و عشق خالصه. شعره.

نویسنده‌های رمان‌ها و داستانهای بلند ساعتها فکر منطقی و حساب‌شده میکنن تا طرح داستانی بریزن که توی یه لحظات خاص بتونن اون شور و عشق دنیای درونشون رو تبدیل به کلمات و حملات زیبا و عمیق و تأثیرگذار بکنن. حمزه برمر از اونا نیست. حمزه برمر، نویسنده وبلاگ کافه کافکا از همون جملات اولش شمارو میخکوب میکنه. از همون کلمات ابتدایی اون ارتباط عجیب و آسمانی بین دنیای درون و کلمات رو برقرار میکنه.

من قدردان این نوشته‌ها که به ندرت میشه تحلیلشون کرد هم هستم.

خوشحالم که میتونم دوباره از نوشته‌هاش بهره‌مند بشم. اینستاگرام حمزه برمر: https://www.instagram.com/qalampar.2008

سندروم دغل بازی

دیشب وقتی داشتم زندگینامه مختصر لوسی مود مونتگومری رو تو ویکیپدیا میخوندم، به طرز عجیبی احساس حسادت بم دست داد. چرا من هیچ وقت احساس عشق نکردم؟ چرا توی ۳۰ سالگی هیچ وقت عاشقی نکردم؟ مونتگومری، نویسنده کتاب‌های آن شرلی، با اون اعتقادات مذهبی سخت‌گیرانه‌اش، وقتی با ادوین سیمپسون نامزد بود عاشق هرمان لرد میشه. درباره هرمان لرد توی خاطراتش نوشته «یک حیوان جوان جذاب و بسیار دلپذیر با چشمان آبی مغناطیسی» توروخدا!

لوسی مود مونتگومری، نویسنده کتابهای آن شرلی، ۱۸۷۴-۱۹۴۲

وقتی کسی خونه نبود هرمان لرد رو میبرد توی اتاق خوابش. گرچه اعتقادات مذهبی‌اش باعث میشد باکرگی‌شو حفظ کنه، اما ساعت‌ها عشق‌بازی میکردن. آخرشم هم با هرمان لرد به هم میزنه و هم نامزدیشو رو تموم میکنه. میره با یه کشیش یه زندگی بی‌عشق رو تا آخر عمر ادامه میده. با افسردگی و هزارتا مشکل دیگه. همیشه هم به هرمان لرد که یه سال بعد از اتمام رابطه‌شون مرده بود فکر میکرده. هرمان لرد رو تنها عشق واقعی زندگیش میدونسته. آخرشم بعد از سالها مشکلات زناشویی و افسردگی، وقتی پسرش به جنگ جهانی دوم اعزام میشه خودکشی میکنه.

چرا من عشق رو تجربه نمیکنم؟

احتمال داره سندروم دغل بازی باشه.

یک فرد میتونه کلی موفقیت تو زندگیش به دست بیاره، دستاوردای بزرگ داشته باشه، کارهای مهمی انجام بده، ولی هنوز هم احساس کنه داره ادا در میاره. وقتی پشت میز مدیریت نشسته و به زیردستاش وظیفه محول میکنه، ته وجودش حس میکنه داره  ادای رئیسارو در میاره. وقتی داره واسه پایان‌نامه‌اش تحقیق میکنه یه صدایی درونش میگه «کی رو میخوای گول بزنی؟ من که میدونم تو اهل ای صحبتا نیستی!» 

سندروم دغل بازی

اینارو میگن سندروم دغل بازی. سندروم دغل بازی یا (Imposter Syndrome) یعنی وقتی یه فرد از بیرون موفق و حسابی به نظر میرسه اما از درون حس میکنه تنها موفقیتش اینه که تونسته خودشو به عنوان یه فرد موفق جا بزنه. موفقای واقعی بیرون تو شهر تو خیابونا، تو روزنامه‌ها، تو تلویزیون، تو ساختمونای شیک، توی جلسات واقعی پراکنده شدن و خدا میدونه چقدر تلاش و پشتکار به خرج دادن. ما فقط اداشونو یاد گرفتیم در بیاریم

بیشتر واسه گروه‌هایی که مورد تبعیض واقع شدن اتفاق میوفته. زنان، سیاه‌ها، اقلیت‌های قومیتی، نژادی، دینی و ...

 

انشتین، نابغه دهر

چیز زیادی نمیشه درباره حال خوب نوشت. اگه احساس سردرد یا کم حوصلگی میکردم میتونستم اینجا آسمون به ریسمون ببافم و بازم حس کنم حالم رو خوب توصیف نکردم. اما حال من امروز خوبه. آرومم. وظایفم سر کار رو به خوبی انجام دادم. قوه کنجکاویم من رو به تئوری نسبیت انشتین و سابقه تحقیقاتیش کشوند. برخلاف چیزی که همه فکر میکنن، تئوری نسبیت رو انشتین به خودی خود ابداع نکرد. از آزمایشهای مایکلسون-مورلی استفاده کرد. از قوانین ماکسول، از تبدیلات لورنتس، از نسبیت پوانکاره و مینکوسکی و ... خیلی از اشخاص دیگه که بعضیاشون ادعای اولین تئوریسین نسبیت داشتن.

منظورم اینه هرچقدر هم نابغه باشی، باز هم هیچکس اونقدر نابغه نیست که یک شاخه علمی رو به تنهایی به نام خودش بزنه. اگر هم افکار عمومی نسبیت عام و خاص رو به نام انشتین زده باشه تاریخ ساکت نمیمونه. اشتباه برداشت نکنید. هنوز هم انشتین رو یک نابغه تمام عیار میدونم. اما تک نابغه قرن بودنش با واقعیت فاصله داره.

به هر حال.

داشتم از حال خوبم میگفتم. نوشتن خیلی تو آروم شدن بهم کمک میکنه. الان مدتیه تصمیم گرفتم هرچی به ذهنم میاد رو بنویسم. بعضی وقتا مخصوصاً به افکار منفی و بد تمرکز میکنم و سعی میکنم با کلمات اونارو از مغزم خارج کنم. یه کتابی خوندم به اسم بازگشایی با نوشتن از جیمز پنبیکر. از وقتی کتابه رو خوندم هیچ محدودیتی برای افکار و نوشته‌هام قائل نمیشم. معمولاً حالم رو خوب میکنه.

بعد از یه مدت طولانی که تقریباً هر روز مینوشتم، چند روزی بود که نمیتونستم بنویسم. حالم افتضاح بود. نمیدونم چون حالم بود نمیتونستم بنویسم یا چون نمینوشتم حالم بد بود. هر کدومشون میتونه علت دومی باشه.