BIOS
اگر خودمان را و ذهنمان را شبیه ب یک کامپیوتر فرض بگیریم مشکلسازترین قسمت آن چیزی است که به آن ROM یا حافظه فقط خواندنی (غیر قابل تغییر) میگویند و در Bios ذخیره میشود. ما هم چنین چیزی در درونمان داریم. بر خلاف حرفهایی که مشاوران و سخنرانان انگیزشی و افراد موفق میزنند، در زندگی ما انسانها چیزی هست شبیه Bios. چیزی که نمیتوانیم آن را تغییر دهیم.

وقتی کودکی به دنیا می آید، مثل یک اتومبیل یا لپ تاپی که تازه از کارخانه خارج شده نیست. او هنوز شکل نگرفته، در آغاز راه یادگرفتن و شکل گیری است. راهی که ممکن است 12 تا 16 سال طول بکشد.
کودک نمیتواند زنده بماند. او به والدین یا سرپرستان خود نیاز دارد تا او را بشورند، غذا دهند، بخوابانند و ... . اما کم کم او با مشاهده و تکرار یاد میگیرد با تلاش و با صرف مقداری انرژی و با اتکا به توانایی های خودش، از پس زنده ماندن بر بیاید. اما جزء اولین چیزهایی که کودک به دنبال فراگیری آن است این سؤال اساسی است که «چرا؟» چرا باید زنده ماند؟ این همه زحمت دادن به خودمان و به دیگران برای چیست؟ جواب این سؤالات بسیار حیاتی است. چون در حافظه غیر قابل تغییر Bios ضبط میشوند.
اگر خوش شانس باشید والدین شما موفق میشوند که در Bios شما ثبت کنند که: «چون تو سزاوار بودن هستی»، «چون تو موجود زیبا و شگفت انگیزی هستی»، «چون تو لایق خوبیها هستی» و امثالهم.
بزرگ که شدید زندگی خوبی خواهید داشت. نه از غریبه ها می ترسید و نه به دنبال جلب رضایت آنهایید. آنهایی که به شما محبت میکنند را دوست دارید و آنهایی که با شما بد رفتار میکنند را رد می کنید. با دیگران مهربان هستید، اما نه به صورت یکنواخت و غیر واکنشی. بلکه به همان میزان که آنها با شما خوب هستند.
اگر از این دسته هستید خوش به حالتان. اما متأسفانه اکثر ماها جزء این گروه خوش شانس نیستیم. در Bios اکثر ماها پاسخهای مبهم و غیر قابل اتکایی ثبت شده. و ما ناگزیریم مابقی عمرمان را به دنبال پاسخی برای این پرسش اساسی بگردیم. پرسشی که هیچ کسی تاکنون پاسخ قابل اتکایی برای آن نیافته. لذا ما به ناچار تمام عمر خود را صرف گدایی تأیید، تصدیق و بدتر از آن گدایی محبت از دیگران میکنیم. از دنیا و کائنات متنفریم و در عین حال انتظار داریم پرستیده شویم. به دشمنانمان حق میدهیم و با این حال شبانه روز تلاش میکنیم نظر دشمنانمان را برگردانیم. سعی میکنیم حتی با دشمنانمان مهربان باشیم تا بلکه از دشمنی شان بکاهند. کسانی که دوستمان دارند را بی ارزش میدانیم و عاشق کسانی میشویم که به ما محل نمیگذارند. چون در اعماق وجودمان احتمال میدهیم حق با آنهایی باشد که ما را دوست ندارند.
چاره چیست؟
من به شخصه میتوانم چهار راه حل به افرادی که مثل من جزء دسته دوم هستند ارائه دهم:
1. آگاهی: من اعتقاد دارم صرف آگاهی داشتن از این مشکلات تسلی خاطر بزرگی است. اگر با خواندن این مقاله احساس راحتی یا رهایی کردید به همین دلیل است.
2. هنر: عکس زیر که از جف وال است را ببینید:

این تصویر یکی از فواید بنیادین هنر را در خود جای داده است. ما شبیه این طناب ها و لوله های توی هم رفته هستیم. یک فرد معمولی آنها را همانجار رها میکند و به کار دیگری مشغول میشود. اما این وظیفه یک هنرمند است که مثل مرد میانسال درون عکس با جدیت و بردباری طنابها را از هم باز کند تا ما احساس راحتی و رهایی کنیم.
3. جبران مافات: ما در کودکی توسط والدینمان (بدون اینکه قصد بدی داشته باشند) آسیب دیده ایم. اما حالا آکاه شده ایم میتوانیم نسل بعدی را از این مصائب نجات دهیم.
4. غصه خوردن: بارها در این وبلاگ از ضرورت غصه خوردن گفته ام. اتفاق ناگواری برای ما افتاده است و ما حق داریم غصه بخوریم. این از ابتدایی ترین حقوق ماست که دنیای مدرن ما را از آن محروم کرده. وقتی به زندگی افراد نوع اول مینگرید و حسرت سلامت روانی آنها را میخورید، خشمگین نشوید. به گوشه ای بروید و آرام غصه بخورید. آنقدر غصه بخورید تا خسته شوید و خنده تان بگیرد.
اگر بنا بر نرسیدن است چرا باهم راه نرویم؟ اگر سرشت ما را با تنهایی زده اند چرا باهم تنها نباشیم؟ اگر دلتنگیم چرا آواز نخوانیم؟ چرا فریاد نزنیم؟