ویرجینیا وولف، مرگ یک شب‌پره

ویرجینیا وولف

 

شب‌پره‌هایی که در روز پرواز می‌کنند را به‌راستی نباید شب‌پره نامید؛ آن حس خوشایندِ شب‌های تاریک پاییزی و شکوفه‌های پیچک، که حتی معمولی‌ترین شب‌پره‌ی‌ زردبالِ خفته در سایه‌ی پرده، همواره در ما برمی‌انگیزد را آن‌ها برنمی‌انگیزند. شب‌پره‌های روزپروازْ موجوداتی دورگه هستند، نه سرخوش مثل پروانه‌ها و نه محزون همچون گونه‌ی خودشان. در هر حال، نمونه‌ی حاضر، با آن بال‌های باریکِ یونجه‌‌ای‌رنگ‌، با شرابه‌هایی به همان رنگ در حاشیه، به نظر از زندگی خشنود می‌آمد. صبح دل‌پذیری بود، اواسط ماه سپتامبر، معتدل، لطیف، اما با رایحه‌ای تند و تیزتر از ماه‌های تابستان.

گاوآهن داشت زمین روبروی پنجره را خط می‌انداخت، و جایی که خیش از آن گذشته بود، زمین کوبیده و هموار بود و از رطوبت می‌درخشید. چنان نیرویی از دشت‌ها و تپه‌ی ماورای آن به درون اتاق می‌ریخت که ثابت نگه داشتن چشم‌ها روی کتاب را سخت می‌کرد. کلاغ‌ها هم داشتند یکی از جشن‌های سالانه‌شان را ترتیب می‌دادند؛ معلق در اطراف نوک درختان، تا زمانی که به نظر می‌رسید انگار توری وسیع با هزاران نقطه سیاه به هوا پرتاب شده باشد؛ توری که بعد از چند لحظه به آرامی روی درختان می‌نشست، تا وقتی که انگار هر شاخه صاحب گره‌ای در انتهای خود می‌شد. بعد ناگهان تور دوباره به هوا پرتاب می‌شد، این بار در دایره‌ای بزرگ‌تر، با نهایت هیاهو و قیل‌وقال، گویی پرتاب در هوا و فرود آرام‌شان بر نوک درختانْ تجربه‌ای فوق‌العاده هیجان‌انگیز باشد.

همان نیرویی که موجب برانگیختن کلاغ‌ها، گاوآهن‌ها، اسب‌ها، و حتی علی‌الظاهر تپه‌های لُخت نحیف می‌شد، شب‌پره را پرپرزنان از این سو به آن سوی قلمرو خود بر شیشه پنجره می‌فرستاد. آدم نمی‌توانست تماشایش نکند. آدم، در حقیقت، در قبال او متوجه احساسی غریب از ترحم می‌شد. قابلیت‌های لذت بردن، در آن صبح آن‌قدر عظیم و گوناگون می‌نمود که داشتنِ سهم فقط یک شب‌پره از زندگی، آن هم یک شب‌پره‌ی‌ روز، تقدیری سخت به نظر می‌رسید؛ و شور و شوق شب‌پره در کامجویی کامل از فرصت‌های ناچیزش، رقت‌انگیز.

با قدرت به گوشه‌ای از قلمرو خود پرواز کرد، بعد، پس از ثانیه ای مکث، به گوشه‌ای دیگر. چه کاری برایش باقی می‌ماند جز اینکه به گوشه سوم پرواز کند و بعد به چهارم؟ این تنها کاری بود که می‌توانست انجام دهد. علیرغم بزرگی تپه‌ها، پهنای آسمان، دود دوردست خانه‌ها، و صدای رمانتیک یک کشتی بخار، گاه و بیگاه، در دریا. کاری که می‌توانست انجام دهد انجام می‌داد. تماشای او، به نظر این گونه می‌آمد که رشته‌ای بسیار نازک اما خالص، از انرژی عظیم جهان در بدن نحیف و شکننده‌اش رخنه کرده است. به همان تعداد دفعاتی که عرض شیشه را می‌پیمود، می‌توانستم نمایان شدن بارقه‌ای از نور حیات را تصور کنم. او، به سختی چیزی فراتر از خود زندگی بود.

با این همه، از آنجا که شب‌پره بسیار کوچک، و شکل بسیار ساده‌ای از انرژی سرشاری بود که از پنجر‌ه‌ی گشوده وارد می‌شد و راهش را از میان بی‌شمار دالان‌های باریک و پیچیده‌ی مغز من و دیگر انسان‌ها می‌پیمود، چیزی حیرت‌انگیز و در عین حال رقت‌انگیز در او وجود داشت. گویی کسی دانه کوچکی از زندگی ناب را برداشته، در نهایت ظرافت با کرک و پر آراسته و به رقص و حرکات زیگ‌زاگ واداشته تا به ما سرشت حقیقی زندگی را نشان دهد. وقتی این‌گونه به آن نگریسته شود، دیگر نمی‌توان بر غرابتش فائق آمد. با دیدنش که آن‌طور خمیده و برجسته و آراسته و وامانده به ناچار با بیشترین ملاحظه‌ و وقار حرکت می‌کند، آدم به راحتی زندگی‌ را تمام و کمال به فراموشی می‌سپارد. و باز، فکر اینکه اگر در هیأتی دیگر زاده شده بود چه زندگی‌ای می‌توانست داشته باشد، باعث می‌شد آدم فعالیت‌های ساده او را با نوعی ترحم بنگرد.

پس از مدتی، ظاهراً خسته از رقص‌هایش، بر لبه‌ی پنجره در آفتاب جا خوش کرد، و با پایان یافتن این نمایش غریب، او را از یاد بردم. بعد، نگاهم را که بالا آوردم، چشمانم را به خود جلب کرد. داشت تلاش می‌کرد رقصش‌هایش را از سر گیرد، اما یا آن‌قدر خشک یا آن‌قدر دستپاچه به نظر می‌رسید که تنها توانست به پایین پنجره پرپر بزند؛ و وقتی هم تلاش کرد عرض پنجره را پرواز کند ناکام ماند. من که سخت دل‌مشغول مسائل دیگری بودم، تا مدتی این تلاش‌های بی‌ثمر را بدون فکر تماشا می‌کردم، و ناخودآگاه منتظر بودم شب‌پره پروازش را از سر بگیرد، مثل کسی که در انتظارِ آغاز به کار دوباره‌ی ماشینی می‌ماند که لحظه‌ای موقتاً از حرکت باز ایستاده، بدون توجه به دلیل از کار افتادنش. پس از شاید هفتمین تلاش، از لبه‌ی چوبی پنجره سُر خورد و در همان حال که بال‌هایش را به هم می‌زد به پشت روی طاقچه پنجره افتاد. درماندگی حالتش مرا برانگیخت. از ذهنم گذشت که به دردسر افتاده؛ دیگر نمی‌توانست خودش را بلند کند؛ پاهایش بیهوده تقلا می‌کردند. اما، در همان حال که مدادی را دراز کردم تا کمکش کنم خود را سرپا کند، متوجه شدم این ناکامی و دشواری همانا نزدیک شدن مرگ است. مداد را دوباره زمین گذاشتم.

پاها بار دیگر تکانی به خود دادند. من به گونه‌ای نگاه می‌کردم که انگار به دنبال آن دشمنی بودم که با آن در نبرد بود. به بیرون نگاه کردم. آنجا چه رخ داده بود؟ از قرار معلوم نیمروز بود، کار در زمین‌ها متوقف شده بود. سکون و آرامشْ جایگزین جنب‌وجوش پیشین شده بود. پرنده‌ها در پی غذا به نهرها رفته بودند. اسب‌ها بی‌حرکت ایستاده بودند. با این همه، نیرو هنوز آنجا بود، انباشته در بیرون، بی‌تفاوت، غیرشخصی، بدون اینکه به چیز خاصی بپردازد. به نوعی علیه آن شب‌پر‌ه‌ی یونجه‌ای‌رنگ بود. سعی برای انجام هر کاری بیهوده بود. فقط می‌شد تلاش‌های خارق‌العاده‌ی آن پاهای کوچک را تماشا کرد در مقابله با سرنوشتی محتوم، که اگر می‌خواست، کل یک شهر را غرق می‌کرد، نه صرفاً یک شهر، بلکه توده‌های انسان‌ها را؛ می‌دانستم که هیچ چیز در مقابل مرگ بختی ندارد.

با وجود این، پس از وقفه‌ای از سر خستگی، پاها دوباره به جنبش افتادند. این آخرین اعتراضْ بی‌نظیر بود، و نیز آن‌قدر پرجوش و خروش که شب‌پره سرانجام موفق شد خود را روی پاها برگرداند. همدلی آدمی، بالطبع، تماماً با زندگی بود. همچنین، وقتی هیچ‌کس نبود که اهمیت بدهد یا بفهمد، این تلاش عظیم از جانب شب‌پره‌ای ریزنقش و بی‌مقدار، در مقابل نیرویی چنین مهیب، برای حفظ چیزی که هیچ کس دیگری به آن بهایی نمی‌دهد یا میلی برای حفظش ندارد، آدم را به نحوی عجیب تحت تأثیر قرار می‌داد. بار دیگر، آدم زندگی را به شکل دانه‌ای ناب می‌دید. مداد را دوباره برداشتم، گرچه به عبث بودن این کار واقف بودم. اما حتی در حالی که چنین می‌کردم، نشانه‌های بی‌چون‌وچرای مرگ خود را نمایان می‌کردند. بدن آرام گرفت، و بلافاصله خشک شد. نبرد پایان یافته بود. موجودِ ریزنقشِ بی‌مقدار، اکنون مرگ را دریافته بود. در حالی که به شب‌پر‌ه‌ی مرده می‌نگریستم، این پیروزیِ حاشیه‌ای و کوچک از سوی چنین نیروی عظیمی بر چنین رقیب فرومایه‌ای مرا آکنده از شگفتی ساخت. درست همان‌ اندازه که چند دقیقه پیش زندگی عجیب بود، اکنون مرگ نیز به همان اندازه عجیب می‌نمود. شب‌پره که خود را روی پا برگردانده بود اکنون به شایسته‌ترین و بردبارانه‌ترین نحوْ آرام گرفته بود. انگار می‌گفت بله، مرگ قوی‌تر از من است.

 

-ترجمه با کمک ترجمه‌ای از مریم برقعی انجام شده.

یک داستان رمانتیک

دختری با گوشواره مروارید، یوهانس فرمیر، 1665

 

من: با شلوارک میای؟

بابا: آره مگه چه اشکالی داره؟ دریاست دیگه.

این را که گفت من هم تصمیم گرفتم با شلوارک و بلوز آستین حلقه‌ای بروم. از ویلایی که گرفته بودیم تا ساحل ۲ کیلومتر فاصله بود. گرچه صاحبش گفته بود فقط ۵۰۰ متر از دریا دور است و تاکید کرده بود نهایتاً ۱۲ دقیقه پیاده روی است. ویلای کوچکی بود که به طرز عجیبی بوی بابونه در آن پیچیده بود و یک درخت انجیر کوهی و یک درخت انگور قرمز و یک باغ بزرگ کیوی داشت و صاحبش می‌گفت برخلاف ظاهرشان هنوز بیست روز مانده تا کاملاً برسند.

به ساحل که رسیدیم، تا از ماشین پیاده شدم از لباس‌هایی که پوشیده بودم خجالت کشیدم. اما مشکل بزرگی نبود چون وقتی به لب دریا رسیدیم همه همانطور پوشیده بودند. به پلاژ رفتیم و به آب زدیم. خواهرزاده ۷ ساله‌ام روی شن‌های ساحل قلعه می‌ساخت و ما شنا می‌کردیم. بعد از بازی‌ها و شوخی‌ها و مسابقه شنا، وقتی هیجانات فروکش کردند به گوشه‌ای رفتم و کار مورد علاقه‌ام را انجام دادم. یعنی به پشت روی آب دراز کشیدم و چشم‌هایم را بستم. گوش‌هایم که در آب بودند و صدایی جز صدای نفس‌هایم نمی‌شنیدم. آفتاب را از پشت پلک‌هایم احساس می‌کردم. بیخیالی آب‌ها من را تاب می‌داد و من حتی نمی‌دانستم از ساحل دورتر شده‌ام یا نزدیک‌تر. بعد هم روی شن‌ها دراز کشیدم و آفتاب گرفتم.

دوش گرفتیم و بالاتر رفتیم تا در سایه بنشینیم. چند دقیقه بعد دخترها هم آمدند و زیرانداز پهن کردند و روی آن چای و کلوچه چیدند. آنجا نشسته بودم و سعی می‌کردم در مورد مناسب یا نامناسب بودن لباس‌هایم قضاوت کنم. نگاه خانواده‌های مجاور را از زیر نظر می‌گذراندم. تا اینکه سه دختر از کنارمان رد شدند. یکیشان نگاهی انداخت و لبخند زد. دختری بود با اندامی متناسب و قد معمولی رو به کوتاه. موهای خرمایی‌اش از پشت شال بزرگش تا پایین کمرش در‌آمده بود. مانتویی با طرح‌های شلوغ راه‌راه و رنگی پوشیده بود. چقدر احساس خوبی پیدا کردم.

دوربین ها را برداشتیم تا در ساحل دریا عکس بگیریم. دیانا بعد از گرفتن چند عکس به اسکله باریکی اشاره کرد که چند متر آن طرف‌تر بود و گفت برویم از آنجا عکس بگیریم. اسکله ای بود با چارچوب زنگ‌زده فولادی که سطح آن با تخته‌های چوبی کار شده بود. نگاهی به اسکله انداختم و همان سه دختر را دیدم. عکس‌هایشان را گرفته بودند و داشتند برمی‌گشتند. کنار پله ها منتظرشان شدیم تا پایین بیایند. نگاهمان دوباره به همدیگر خورد. لبخندش کیفیتی شیک و ظریف داشت. نگاهش پر از زندگی و وقار بود. حس عجیبی داشتم. ناخودآگاه لبخند می‌زدم و تماشا می‌کردم. چقدر از خودش مطمئن بود که اینگونه پیروزمندانه مرا به خودش دعوت میکرد. و من از اینکه موجودی تا این اندازه مسحور کننده مرا دعوت می‌کرد جا خورده بودم.

آرام و قرار نداشتم. از آخرین باری که دوست‌دختر داشتم حداقل سه سال گذشته بود. و چقدر بد تمام شد. و چقدر خالی شده بودم وقتی سال قبل ازدواج کرده بود. خالی از عصبانیت، خالی از رنج، خالی از عشق. خالی از همه چیز. کرخ.

باید کاری می‌کردم. باید با او صحبت می‌کردم. نمی‌دانستم باید صبر کنم از دو نفر دیگر جدا شود یا نه. از دور او را می‌پاییدم. اصلاً حواسش نبود چه بلایی سر من آورده بود. باید می‌رفتم و به آنها نزدیک میشدم و می‌گفتم ببخشید میخواستم با شما حرف بزنم. و او هم لبخندی می‌زد و من دست و پایم را گم می‌کردم. بعد با مکث زیاد و لبخندی احمقانه به او می‌گفتم «من آدم کمرو و کم‌حرفی هستم اما فکر کردم باید خیلی احمق باشم اگر اجازه بدهم شما را از دست بدهم.» و او هم می‌گفت «پس به خاطر همینه اینقدر طولش دادید؟» من هم می‌گفتم «بله و البته بخاطر لباس‌هام. اگه شلوار داشتم خیلی زودتر می‌آمدم.» او هم می‌خندید و من خیالم راحت می‌شد. بعد هم شماره تلفن رد و بدل می‌کردیم و من شب به او زنگ می‌زدم. و از تنهاییم به او می‌گفتم. از شکست‌هایم. از امید و آرزوهایم.

روی زیرانداز نشسته بودم و اصلاً حواسم به دیگران نبود. هر سؤالی را با ده ثانیه تأخیر جواب میدادم. آن سه دختر دوباره از کنارمان رد شدند و ما باز هم لبخند و نگاه رد و بدل کردیم. نگاهی به بقیه انداختم. از اینکه هیچ‌کس حواسش به این موضوع نبود شوکه شدم. پدرم گفت بچه‌ها دیرمان شده، جمع کنید تا برویم. برگشتم و نگاهی به آن سه دختر انداختم که حالا در کنار خانواده‌شان نشسته بودند. چقدر بی‌تفاوت بود. باید از خانواده‌اش جدا می‌شد تا با او حرف بزنم. باید کاری می‌کردم. چقدر من احمق بودم. چطور گذاشتم از دستم برود. غریبه‌ای که اینقدر به من نزدیک شده بود، حالا دوباره می‌رفت تا به خیل عظیم غریبه‌ها برگردد. تمام شده بود. حالا او چیزی جز خاطره‌ای در سلول‌های خاکستری مغزم نبود. سلول‌هایی که روز مرگم که جنازه خفه شده‌ام روی آب دریاهای شناخته نشده‌ای شناور می‌شود توسط نسل باکتری‌هایی که ۵۰ سال منتظر این لحظه بودند خورده می‌شوند. باکتری‌هایی که پیش از آن از پس خاطره‌های دختر چشم عسلی باغ انار شیراز و دختر قد بلند قطار ماهشهر و دختر بور کتابخانه مرکزی برآمده بودند.

فاجعه آن طرف سکه بود

شاعران هم دوره سهراب سپهری(۱۳۰۷-۱۳۵۹)، به شدت به او انتقاد داشتند:

شاملو: سر آدم‌های بی‌گناهی را لب جوب می‌برند و من دو قدم پایین‌تر بایستم و توصیه کنم که: «آب را گل نکنید» یکی‌مان از مرحله پرت است... برای من فقط زیبایی کافی نیست؛ چه کنم؟ اختلاف ما در موضوع کاربرد شعر است. شاید گناه از من است که ترجیح می‌دهم شعر شیپور باشد نه لالایی.

 

رضا براهنی: سپهری از «بادهای همواره» خواسته است که «حضورِ هیچِ ملایم» را به او نشان بدهند.این جهان آن‌چنان به خباثت آلوده است که هرگز نمی‌توان حضور هیچِ ملایم را به سپهری نشان داد... دو سوم دنیا گرسنه است و ملتی ساده‌لوح جهانی را به مسلسل بسته است، هیچِ ملایم به چه درد میخورد؟


چطور می‌توان آنقدر نسبت به وضعیت جامعه بیخیال بود و درباره این چیزها شعر گفت؟ سپهری یک خط هم درباره کودتای ۲۹ مرداد شعر نگفته. درباره انقلاب ۵۷ هم همینطور. بی عدالتی ها و کشتار بیگناهان آنقدر پیش پا افتاده بودند که سپهری به آنها اعتنا نمی‌کرد؟

اما جواب سهراب:

«وجود گرسنگی، شقایق را شدیدتر می‌کند... وقتی که پدرم مرد، نوشتم: پاسبان‌ها همه شاعر بودند. حضور فاجعه، آنی دنیا را تلطیف کرده بود. فاجعه آن طرف سکه بود، وگرنه من می‌دانستم که پاسبان‌ها شاعر نیستند.

در تاریکی آن‌قدر مانده‌ام که از روشنی حرف بزنم... ولی نخواهید که این آگاهی خودش را عریان نشان دهد... من هزارها گرسنه در خاک هند دیده‌ام و هیچ‌وقت از گرسنگی حرف نزده‌ام، نه هیچ‌وقت. ولی هر وقت رفته‌ام از گلی حرف بزنم، دهانم گس شده است.»

 

آنری ماتیس (۱۸۶۹-۱۹۵۴) هم این چنین بود. در جریان جنگ جهانی دوم، که وطنش زیر چکمه هیتلر در حال نابودی بود و دولت خائن ویشی دست در دست هیتلر گذاشته بود، نقاشی زیر را کشید:

 

لخت دراز کشیده در لباده عربی، آنری ماتیس، ۱۹۴۱

 

با اینکه شاملو حق دارد امیدوار باشد شعرش شیپوری باشد تا با آن دنیا جای بهتری برای زیستن باشد، اما شاید وقتی حجم مصائب ما را از پا در می‌آورد، بهتر است دست بکشیم و به لذت‌های کوچکمان دلخوش باشیم. به صدای یار دل ببندیم که «خوب است و سبزینه آن گیاه عجیبی است که در انتهای صمیمیت حزن می‌روید.» یا به این زن نشسته پشت به پنجره باز:

زن نشسته پشت به پنجره باز، آنری ماتیس، ۱۹۲۲

 

نقل قول های سهراب سپهری و منتقدانش از این رشتو برداشته شده: 

https://twitter.com/Xerxesss/status/1093981761409818624

نامه ای از استرالیا

استرالیا

خدا رو شکر مستقر شدم. یه خونه بم دادن که توش هیچی نیست. منظورم اینه که واقعاً غیر از موکت هیچی نداره. یه آقایی هست به اسم گای، هر روز زنگ میزنه یا بم سر میزنه که شاید چیزی لازم داشته باشم. از اینکه تو خونه تنهام نگرانه. هی میخواد منو از خونه بکشونه بیرون. یه کارت بم داده که توش سهمیه غذا دارم. ماهی 400 دلار هم می‌تونم باش لباس بگیرم.

کلی کلاس و دوره‌های رایگان و اجباری هم گذاشتن که باید چندتاشون رو انتخاب کنم. حوصله نویسندگی ام رو از دست دادم. نوشتن درباره اینجا واقعاً سخته. یعنی اگه بخوام بنویسم مجبور میشم هزارتا قسم و آیه بیارم. چطور میشه مثلاً دربارۀ زن پزشکی بنویسم که هر چند روز یه بار با ماشینش و با شلوارک کوتاهش میاد دنبالم تا منو ببره استخر. مغزم هنگ میکنه بش فکر می‌کنم. میگه عضو یه مؤسسۀ خیریه است و دوست داره داوطلبانه به مهاجرین کمک کنه. روزایی که میره استخر به گای زنگ میزنه تا اگه کسی خواست بره بیاد دنبالش. مردم عجیبی‌ان. توی هر فروشگاهی که رفتم فروشنده‌اش یه دختر استرالیایی بود و طوری بم لبخند میزد که هول می‌کردم. آدم فکر می‌کنه واقعاً خبریه. این حتی واس آمریکاییا و اروپاییا هم عجیبه. اینجا هیچکس اصالتاً استرالیایی نیست. یا ایتالیایی‌ان، یا اسلاون، یا فرانسوی، یا آمریکای جنوبی، یا آسیایی یا هرجای دیگه دنیا. اینو از اسماشون هم میشه فهمید: گری کوشنیتسکی، راجر ژائو چنگ، بیلیانا دکیچ، والتر اشتاینر، آنتونیو گوتیرز.

نمیدونم از لحاظ فیزیکی و جغرافیایی چطور ممکنه ولی آسمون اینجا خیلی خیلی بزرگتره. سرت و بالا میگیری و می بینی یه دنیای عظیمی بالا سرته. ده برابر آسمون ایرانه. جدی میگم. رنگ ها هم خیلی متفاوتن. درست یادم نیست کی متوجه شدم، ولی فکر کنم از همون روز اولی بود که پامو تو این جزیره گذاشتم: هیچ زردی اون زردی که میشناسی نیست. آسمون آبیه ولی اون آبی‌ای که میشناختی نیست. خیلی آبی تر و سیر تر از آسمونای ایرانه. همۀ رنگای استرالیا گرم‌ان. حتی آبی ها. آفتاب هم طلاییتره. شاید به خاطر لایۀ اوزون باشه که میگن دقیقاً بالای استرالیا سوراخه. «سرطان پوست یکی از عوامل مرگ و میر مردم اینجاست.» اینو گای بم گفت و گفت باید مواظب باشم. ولی هیچکی رعایت نمی کنه. نه خودش نه هیچکس دیگه. مردم ۲۴ ساعته بیرون‌ان. تو پارکا، تو ساحل و تو خیابونا اجاقای برقی رایگان هست تا اگه بیرون گرسنه ات شد دو تا تخم مرغ بندازی رو اجاق و یه دکمه رو فشار بدی تا بپزه. بخدا یه کلمه هم دروغ نمیگم. اینجا همه توی طبیعت زندگی میکنن. استرالیا شبیه یه باغ وحش خیلی خیلی بزرگه. مثلاً ایستادی لب ساحلی که پر از عروس دریاییه (نیش عروس دریایی فوق العاده کشنده است) بعد یه استرالیایی میره یکی از این عروس دریاییا رو بلند میکنه به دوستاش میگه این کدوم نوعشه؟ از اینا تا حالا ندیده بودم! یا مثلاً یه مار رد میشه و همه جمع میشن دورش میگن اَاَاَاَ ماره رو ببییییین!! هیچ دستشویی عمومی ای من نرفتم که  تابستونا توش قورباقه نباشه. وقتی سیفون و میکشی بیشتر هم میشن. تو خونه نشستی و یه عنکبوت گنده رد میشه. از اینا که فیلو با یه نیش تبدیل میکنن به اسپایدرفیل.

استرالیاییا قدر تفاوت ها رو میدونن. هر کدومشون از یه گوشه دنیا با هزار جور ملیت و دین و نژاد متفاوت اومدن و تمام خاطرات و تاریخ و هویت قبلی شون رو گذاشتن پشت سرشون. اومدن تا دوباره شروع کنن. مردم اینجا به معنای واقعی بین المللی هستن. گروه‌هایی که با هم رفیق میشن از همه نوع آدم توشون هست. سفید و سیاه، اروپایی و آسیایی، دختر و پسر، درونگرا و برونگرا. همه همدیگه رو درک میکنن. مثلاً اگه بفهمن آدم درونگرایی هستی تو رو به دوست درونگراشون معرفی میکنن. از خصوصیات خوبش میگن و از کتابایی که بشون معرفی کرده. یا یه کتابخونه که توش یه چیز جالبی دیدن بت معرفی میکنن. هر کدومشون پونصدتا کتاب خوندن. بدون اغراق. خیلی هم عادی زندگی میکنن. مقایسه کنید مثلاً با من که بعد از خوندن بیست تا کتاب یقین پیدا کردم آدم متفاوتی هستم و باید نویسنده بشم.

مدت زیادی نیست اومدم اینجا. استرالیا هنوزم برام بهشته. هنوزم بارش طلایی آفتاب روی چمن های خیلی سبز پارکا منو به فکر میبره. هنوزم با حشرات عجیب و غریبی که تا حالا مثلشون ندیدم احساس همزاد پنداری می‌کنم. با این حال می‌دونم روزی میرسه که حالم از اینا بهم می‌خوره. روزی که رنگ آسمون و آبشار طلایی آفتاب کلافه ام میکنه. روزی که فوبیای سرطان پوست امانم رو می‌بره. اون روزه که من دوباره نویسنده میشم. می‌دونم اینجا هم می‌تونم عاشق باشم. می‌تونم چیزایی رو ببینم که بقیه نمی‌بینن. می‌تونم شاعر باشم.

اما بالاخره لو می‌رم و باید دوباره چمدونم رو ببندم و برم. برم به جایی که آسمونش خاکستری باشه. جایی سرد و کوهستانی که هر ۱۲ ماهِ سال برف باشه. جایی که آفتاب دور تا دور آسمون می‌چرخه و هیچ وقت غروب نمی‌کنه.