همانطور که روی نیمکت پارک نشسته بود، به جلو خم شد، آرنج‌هایش را روی زانوهایش گذاشت، با کف دستانش چشمانش را مالید و گفت: «خیلی خسته‌ام.»

+ «از چی خسته‌ای؟»

مکث کرد. چند ثانیه به دور خیره شد و بعد برگشت به نیمکت تکیه داد. گفت: «از ذهنم...

از اینکه همیشه باید عقاید درستی داشته باشم.

از اینکه باید به هر گزاره‌ای شک کنم.

از پادگزاره‌ها. از جنگ دیالکتیک و بی‌پایان گزاره‌ها و پادگزاره‌ها. از داوری کردن...

دوست داشتم گزاره بودم. یعنی خودم یه گزاره باشم واسه خودم.»

+ «این شر و ورا چیه میگی؟»

ـ «نمیدونم...

دوست داشتم گزاره بودم. هر احمقی میتونه فیلسوف باشه. من دوست دارم گزاره باشم و مثل ژان وال ژان تا آخر عمر از نقیضم فرار کنم.

حداقلش گزاره آدمه. شروع میشه، تموم میشه. میجنگه، میبازه، میمیره... حالا تو برو هی شک بکن. نقیض بساز. فکر کردی خیلی کار مهمی میکنی؟»

+ «من دنبال حقیقتم. تمام زندگیمو وقف پیدا کردن حقیقت کردم.»

ـ «آره جون عمه‌ات. تو ترسویی! بزدلی! مرد باش و حرف بزن. اگه مردی یه چیزی بگو که نمیدونی درسته یا غلط.»

چند دقیقه‌ای ساکت شدم. درکش میکردم. گفتم: «واقعاً همچین چیزی میخوای؟ نمیدونی دنیا پره از اینجور آدما؟ میخوای ما هم مثل اونا باشیم؟»

+ «نه. حق با توِه. بیخیال جوگیر شدم!»

ـ «خاک تو سرت... ابله!

پاشو برو چندتا نظرسنجی بکن از اون پسرا که اونجان.» و خندیدم.

خندید.

و رفت.