رهایی از اهمال‌کاری به کمک هنر، هایدگر و دیگران

اهمال‌کاری یا تعلل یعنی اینکه یک کاری پیش روی شما قرار داشته باشد اما نتوانید آن را شروع کنید. ژست انجام دادن کار بگیرید و به کسانی که در اطراف شما هستند بگویید کار دارم، ولی عملاً در سایت‌های خبری و گروه‌های تلگرام و جاهای دیگر بچرخید. چرا؟ چون حسش نیست! عوضش وارد Google Earth می‌شوید تا ببینید مردم دهات‌های ایرلند چطور زندگی میکنند. یا فعلاً در سایت‌های خاک‌برسری وقت میگذرانید تا بعداً حس انجام دادن کار بیاید. همه همینطوری هستیم. موارد زیر شاید بتوانند کمک کنند:

 

۱. تمرکز

به تصویر زیر نگاه کنید:

 کلیسای سن موریتز، آوگسبورگ، جان پاسون، ۲۰۱۳

 

معمار این کلیسا یک چیز را به خوبی میدانست: برای اینکه توجهمان به یک امر مهم جلب شود نیاز به آرامش، وضوح و فضای خالی داریم. رنگ سفید دیوارها، دکوراسیون مینیمالیست اتاق و سادگی تمثال‌ها ترفندهای صرف زیباشناختی نیستند؛ آنها مأموریت دارند توجه ما را به یک حقیقت مهم جلب کنند: «حضرت عیسی متحمل رنج‌های بزرگی شد، اما شرافتمندانه زندگی کرد.» این حقیقت بارها گفته شده اما برای اینکه مفهوم آن را عمیقاً درک کنیم باید خیلی چیزها را حذف کنیم. باید با هر چیزی که باعث حواس‌پرتی میشود مبارزه کنیم. به نام یک امر مهمتر، باید از امور مهم زیادی صرف نظر کنیم. هر چیزی که باعث شادی و سرگرمی شما میشود دشمن شماست. فقط هم به ایده‌ها تکیه نکنید، عملاً سرگرمی‌ها را از خودتان دور کنید. اینترنت را قطع کنید. موبایلتان را خاموش کنید. میزتان را خلوت کنید.

 

هایدگر باور داشت یکی از مشکلات بشر این است که بلد نیست خودش باشد. او میگفت دنیای مدرن انسان را وادار میکند کاری را انجام دهد که همه انجام میدهند. و لذا انسان اصالت و اعتبار خود را از دست میدهد و تبدیل می‌شود به «یک-کسی» (Das Man). برای اینکه انسان اصالت خود را بازیابد باید از چیزی فاصله بگیرد که او «پچ پچ» (Das Gerede) نامید. منظور او برنامه‌های تلویزیونی، روزنامه‌ها، صحبت‌های خاله‌زنکی و حواشی بود. او خودش از تلویزیون و از شهرهای بزرگ متنفر بود و در کلبه‌ای در جنگل سیاه فرایبورگ زندگی میکرد.

 

۲. فرجه شما به پایان خواهد رسید.

دوران مدرسه یا دانشگاه را به یاد بیاورید. از روز اولی که ترم شروع میشود شما فرصت دارید درستان را بخوانید. اما (بیایید اعتراف کنیم) هیچکس در ابتدای ترم درس نمی‌خواند. چون تا زمانی که نزدیکی روز امتحان را حس نکنید تلاش نخواهید کرد. این یک قانون است. اگر می‌خواهید کار مهمی در زندگی خود انجام دهید باید محدود بودن وقتتان را به خودتان یادآوری کنید. میزتان را با یک جمجمه تزئین کنید، دیوار اتاق را با عکسی از یک جنازه یا یک قبرستان بیارایید. روی پس‌زمینه لپ‌تاپ من عدد ۲۴۳۹ ثبت شده. میانگین عمر در ایران ۷۴ سال است. با این حساب فقط ۲۴۳۹ هفته از عمرم باقی مانده. این رقم خیلی بزرگ نیست. محدود است. راحت میتواند تلنگر وارد کند. به خصوص شنبه‌ها که باید یک رقم از آن کم کنم. و به خصوص که میدانم سالهای آخر عمرم این شکلی خواهم بود:

نگاه نکن!، آیدا رسولی، ۱۳۹۴ عکس از: آیدا فرخاد رسولی

صبحها ساعت ۹ از خواب بیدار میشوم. پوشکم را عوض میکنند. بدون اینکه حتی یک ذره اشتها داشته باشم و با تقلای فراوان دو لقمه غذا میخورم. پشت‌بندش مخلوطی از قرص‌های جورواجور با اسامی عجیب و یک لیوان آب. خشکی گلویم را به رویم نمی‌آورم. درد مفاصلم را اما همه می‌دانند. با عصا و به سختی خودم را به پارک می‌رسانم و آنجا به سنگفرش‌ها خیره می‌شوم. صبح را به شب رساندن برای من یک دستاورد است. پس هرکاری دارم بهتر است همین الان دست به کار شوم.

 

وقتی در جریان یک سخنرانی از هایدگر پرسیدند چگونه اصیل زندگی کنیم، سریع و موجز پاسخ داد «باید در قبرستان زندگی کنید.»

 

۳. بچسبید.

همه ما میدانیم که وقتی غرق در کاری میشویم هیچ چیز لذت‌بخش‌تر از آن وجود ندارد. مشکل اینجاست که برای رسیدن به این حالت باید از مانع اضطراب عبور کنیم. میهای چیکسنتمیهای روانشناس امریکایی مجاری‌تبار حالتی را توصیف می‌کند که او شناوری یا جریان نامید. جریان عالی‌ترین تجربه انسانی است. یعنی وقتی کاری انجام میدهید که شما را کاملاً از دنیای اطرافتان جدا میکند و ده ساعت مشغول بودن مثل ۵ دقیقه میگذرد. به جریان رسیدن بستگی به این دارد که به مدت طولانی اضطراب را تحمل کنید و بچسبید به کاری که پیش روی شماست. باید به مدت طولانی مقاومت کنید و وارد اینستاگرام نشوید. مقاومت کنید و موبایلتان را باز نکنید. مقاومت کنید و بیخیال اینترنت شوید.

 

۴. به خودتان سخت نگیرید.

شما یک وقت‌تلف‌کن بالفطره هستید. مثل همه مردم. هرقدر تلاش کنید باز هم قسمت زیادی از وقتتان را تلف خواهید کرد. پس زیاد خودتان را برای وقتی که تلف کرده‌اید سرزنش نکنید. اگر تا الان چهار ساعت از امروز را تلف کرده‌اید هنوز ده ساعت پیش روی شما قرار دارد. مسأله این است که میخواهید کار مهمی در زندگی خود انجام دهید. همین.

وقتی کودک درونمان بیدار میشود

گریه کردن پای فیلم‌ها برای یک انسان سالم امری طبیعی است. طبیعی است که وقتی برای قهرمان داستان حادثه تلخی رخ میدهد با او همدردی کنیم و اشک بریزیم.

اما گاهی وقتها ما مواقعی اشک میریزیم که اتقاق تلخی نیفتاده. بلکه برعکس، چیزی که به نمایش گذاشته میشود فوق‌العاده زیبا و شیرین است. تصاویر شیرین سینما اشکمان را درمی‌آورند چون به ما القا می‌کنند که زندگی آنقدرها هم زشت و زمخت نیست. بلکه بسیار زیباتر از آن است که انتظارش را داشته ایم. با این تصاویر، ما ناخودآگاه یاد زندگی تلخمان می‌افتیم. وقتی در اوج کارناوال جنایت‌های وحشیانه، کودک معصومی به نمایش در می‌آید که بی‌توجه به دنیای خوفناک اطرافش، آرام و موقر قدم میزند، ما یاد معصومیت کودکیمان می‌افتیم که به ناچار، جایی در طول مسیر رها کرده‌ایم. کارگردان هم احتمالاً همین قصد را داشته. وگرنه کت قرمز در یک فیلم سیاه و سفید هیچ معنایی ندارد.

فهرست شیندلر، استیون اسپیلبرگ، ۱۹۹۳ 

این صحنه ها ما را سالها به گذشته برمیگردانند. دورانی که همه چیز شیرین بود. آدمها مهربان بودند. زندگی ساده بود. دورانی که ما معصوم و خیرخواه بودیم. به تدریج یاد گرفته‌ایم چنین دنیایی را غیرممکن و غیرواقعگرایانه بدانیم. اما حالا و در برابر پرده سینما کودک درونمان بیدار میشود و به ما میگوید من هنوز هم زنده‌ام. هنوز هم مشتاقم. هنوز هم رویای دنیایی را دارم که در آن هیچ چیز پیچیده نیست. دنیایی که در آن زیبایی ساده است. عشق ساده است. مهربانی ساده است.‍

 فارست گامپ، رابرت زمکیس، ۱۹۹۴

در طول فیلم میم مثل مادر، گلشیفته فراهانی و پسرش متحمل رنج و عذابی وصف‌ناپذیر میشوند. اما خیلی‌ها در انتهای فیلم به گریه افتادند. جایی که حسین یاری با پسرش آشتی می‌کند و عشقِ جمشید هاشم‌پور به دخترش بر ترس او از نگهداری کردن از یک معلول غلبه می‌کند. جایی که عشق پیروز میشود و معلولان آواز محبت می‌خوانند.

صحنه‌ای به سادگیِ جمله شیرینی که از دهان کودکی خارج می‌شود، یا لبخند محبت‌آمیز مادری به دخترش میتواند آنقدر در ما تاثیر بگذارد که نتوانیم جلوی اشکهایمان را بگیریم. به خصوص اگر سنی از ما گذشته باشد و زندگی سخت و تلخی را پشت سر گذاشته باشیم.

 شرکت هیولاها، پیکسار، ۲۰۰۱

 

گریه می‌کنیم چون متوجه می‌شویم در معامله با روزگار امتیازات زیادی داده‌ایم. معصومیتمان را ارزان فروخته‌ایم. امیدهایمان را راحت باخته‌ایم. ایده‌آل‌هایمان را خیلی زود رها کرده‌ایم. ما در واقع برای خودمان گریه میکنیم.

چرا باید مؤدب باشیم

توی عصر حاضر خیلی عادیه که ببینی تو یه مهمونی یه کسی چشم تو چشم یکی دیگه بذاره و بش بگه «لباست اصلاً بت نمیاد!» یا «چقدر چاق شدی!» یا مثلاً تو خیابونا یکی رو ببینی که درباره اندام یه خانم بش تیکه بندازه! (این موضوع حتی در کشور متمدنی مثل امریکا هم رایجه!) وقتی بش میگی چرا این حرفو زدی میگه «من آدم رکی هستم.» یا «مگه دروغ گفتم؟»

همیشه اینطوری نبوده.

همه تمدن‌های بشری قواعد سختی برای رفتار قابل قبول داشتن و سال به سال این قواعد سخت‌تر و سخت‌تر می‌شدن. توی قرن ۱۷ دوم شخص مفرد از گرامر زبان انگلیسی حذف شد (چون غیر مؤدبانه پنداشته شد.) توی قرن ۱۹ یعنی زمانی که ملکه ویکتوریا حاکم بریتانیا بود، رفتار مردم به اوج رسمیت و ادب خودش رسیده بود. اونا لباسای رسمی می‌پوشیدن، شق و رق راه میرفتن،‌ موقعی که همدیگه رو می‌دیدن واسه هم کلاه تکون می‌دادن و با القاب درخورِ هر شخص همدیگه رو خطاب قرار می‌دادن. کسی وسط حرف کسی نمی‌پرید. رفتار آقایون با خانما تشریفات و رسومات خاصی داشت. هیچ کس حق نداشت اونارو به اسم کوچیک صدا کنه یا بشون نگاه بد بکنه. وقتی یه خانم میومد سر یه میز مینشست همه مردا بلند میشدن و تا وقتی خانم ننشسته بود کسی سر جاش نمی‌نشست. دوران جدیدی حاکم شده بود. زن‌ها که ذاتاً ضعیف‌تر، ظریف‌تر و شکننده‌تر بودن، مورد احترام و توجه بیشتری قرار میگرفتن. در حالیکه بشر همیشه به زور و قدرت مرد‌ها متکی بود حالا باید با تلاش و جدیت، قدرت مردها رو رام میکرد. حالا دیگه ارزش یه مرد به میزان تواناییش در به ثمر رسوندن غریزه‌هاش نبود، به میزان تواناییش در رام کردن اونا بود.

یک نمایش خصوصی، ویلیام پاول فریث، ۱۸۸۳

 

وضعیت کل اروپا و تقریباً همه دنیا همین شکلی بود. تا اینکه بالاخره با چرخش ۱۸۰ درجه ای، مردم متمایل شدن به صداقت و رک بودن. برگرفته از تأثیر آثار ژان ژاک روسو (۱۷۱۲-۱۷۷۸)، فیلسوف سوئیسی، که متمدن‌ها رو منافق، خودشیفته و ناپاک میدونست، مردم تصمیم گرفتن این تکلفهای بی دلیل رو کنار بذارن. روسو صراحتاً میگفت وحشی‌های غیر متمدن صادق‌تر، اصیل‌تر و باارزش‌تر بودن.

ژان ژاک روسو، لویی اوژن فون ویوتمبرگ، ۱۷۶۴

کم کم اروپاییا شیفته این ایده شدن که انسان در باطنش موجود نازنین و دوست داشتنی یه. این بدین معنی بود که تمام این رفتارهای مؤدبانه و خشک چیزی جز تظاهری ناپاک و غیر انسانی نیست. از نظر اونا هدف این بود که به ذات خودمون برگردیم. اگر تا قبل از اون موقع کودکان موجوداتی خام پنداشته میشدن که باید آداب اجتماعی رو به اونا یاد داد، توی دوران جدید اونا نماد صفا و پاکی و بیریایی واقع شدن. و این ما بودیم که باعث فساد اونا میشدیم. هسته اصلی این نگاه تازه این بود: «انسان ذاتاً پاک و بی‌آلایشه، و این تظاهر و تکلف بزرگترهاست که باعث فساد جامعه بشری میشه.»

 

کودک، نماد پاکی سرشت انسانی

 

من فکر میکنم دوران جدید عمیقاً در اشتباهه. ما درک درستی از ماهیت انسان نداریم. حقیقت اینه که ما جانورانی هستیم وحشی، درنده و گاهی اوقات نفرت‌انگیز و زننده. و خیلی خیلی باید به خودمون زحمت بدیم تا این خصوصیات زشتمون رو تو انظار عمومی بروز ندیم. ادب در حقیقت یه دستاورده و تمدن بشری به ادب وابسته است.

انسان چیزی جز حیوانی متمدن نیست

 

اگه همه مردم بخوان خودشون باشن و جلوی باطن نفرت‌انگیزشون رو نگیرن در عرض چند سال بشریت برمیگرده به دوران جنگل. اونایی که تمدن رو بوجود اوردن دقیقاً میدونستن انسان چه موجود کثیف و حال به هم زنی یه. انگلیسی‌های دوره ویکتوریایی هم اینو به خوبی میدونستن. ایده اونا این بود که برای اینکه بتونیم کنار همدیگه زندگی کنیم باید قسمت‌هایی از خودمون رو پنهان کنیم. باید مراقب بوی دهن و بدن خودمون باشیم تا دیگران رو نیازاریم. باید تمایلات جنسیمون رو پنهان کنیم تا عزت و شرافت دیگران خدشه‌دار نشه. و به جای اینکه از زور استفاده کنیم از جذابیتمون استفاده کنیم. تمدن از ما میخواد که به جای اینکه قدرتمون رو به رخ دیگران بکشیم، محتاطانه مواظب باشیم به دیگران آسیب نرسونیم. آسیب‌پذیر باشیم. یعنی ضعف‌هامون رو پنهان نکنیم بلکه از دیگران تقاضای رفتاری لطیف‌تر و مهربانانه‌تر بکنیم.

ما با بازنده‌ها همذات‌پنداری نمی‌کنیم

امریکا کشور شایسته سالاری است. در امریکا استعدادها تربیت میشوند. هر نوع استعدادی داشته باشید مورد توجه قرار میگیرد. خواه رقص و خوانندگی باشد، خواه مهندسی و ریاضیات باشد و خواه دوِ با مانع یا اسکی روی چمن باشد. نه نیاز به آشنا و پارتی دارید، نه لازم است رنگ و نژاد خاصی داشته باشید و نه لازم است پیرو مذهب و اعتقادات خاصی باشید. با هر استعدادی امکانات لازم در اختیار شما قرار داده میشود و زمینه برای موفقیتتان فراهم میشود. تازه این ابتدای قصه است. اگر انرژی گذاشتید و با تلاش مداوم توانستید موفق شوید، کامیون کامیون پول و شهرت روی سر شما خالی میکنند. لذا به نظر میرسد امریکا مدینه فاضله است.

نمادهای موفقیت در امریکا

ملت ما هم در نهایت به سمت شایسته سالاری حرکت خواهد کرد. گرچه این حرکت کند است اما اجتناب‌ناپذیر است. لذا به نظر میرسد ضروری است ایده شایسته‌سالاری را با دقت بیشتری بررسی کنیم. و برای این کار امریکا بهترین نمونه است.

یکی از مشکلات شایسته سالاری این است که باعث میشود نسبت به بیچارگان و شکست خورده ها دید منفی تری پیدا کنید و براحتی از کنار آنها عبور کنید. در حال حاضر ۴۷ میلیون نفر در امریکا زیر خط فقر زندگی میکنند که ۱۶ میلیون نفر از آنها کودک‌اند. این یعنی از هر ۵ کودک امریکایی یکی از آنها زیر خط فقر زندگی میکند. ۲/۵ میلیون نفر از کودکان شبها را در خیابانها میخوابند. این آمار برای ثروتمندترین کشور دنیا فوق‌العاده عجیب و تکاندهنده است. اما نه در رسانه‌ها منعکس میشود و نه توسط افراد مشهور و پرطرفدار ذکر میشود.

 آمار کودکان بی خانمان در امریکا

امریکایی ها فقرا را با لفظ بازنده یا بیعرضه خطاب میکنند. یعنی کسانی که شایسته موفقیت نبوده‌اند. در گذشته سرنوشت افراد توسط اصل و نسب یا قضا و قدر تعیین میشد، ولی امروزه با رواج شایسته سالاری سرنوشت افراد در دست خودشان پنداشته میشود. با نگاهی واقع‌بینانه متوجه خواهید شد سرنوشت شما را هم تلاش و کوشش شما تعیین میکند و هم عوامل ناشناخته و غیر قابل کنترل. اما ایده شایسته سالاری باعث شده است صحبت کردن از عوامل ناشناخته و غیرقابل کنترل گناهی نابخشودنی به نظر برسد.

بیعرضه یا بیچاره؟

یکی دیگر از محصولات ایده شایسته سالاری امید به موفقیت است. طبق آمار ۹۸ درصد کسب و کارهای جدید شکست میخورند و با این حال امروزه اکثر مردم فکر میکنند که با تلاش کافی و اتخاذ تصمیمات صحیح میتوانند وضع مالی خود را کاملاً دگرگون کنند. خواندن داستانهای موفقیت افراد گوناگون باعث شده است امید به موفقیت به شکلی تصاعدی افزایش پیدا کند. داستان زندگی افرادی چون اپرا وینفری، استیو جابز، ایلان ماسک، ریچارد برنسون و ... آنقدر در گوش ما تکرار شده که رسیدن به موفقیتی مانند آنها طبیعی به نظر میرسد. حال آنکه در واقع شانس موفقیت اکثر ماها تقریباً به اندازه شانس وزیر شدن یک رعیت در دوران قاجاریه است. اما این داستانها باعث شده‌اند دوران کنونی را بسیار متفاوت‌تر از گذشته بپنداریم و به ایجاد تغییرات اساسی در زندگی خود بیش از اندازه امید داشته باشیم. و همانطور که رواقی‌ها به خوبی میدانستند، امید بیش از اندازه بزرگترین دشمن آرامش روانی است.

اگر شخصی که در سال ۱۹۷۶ اقدام به تاسیس یک شرکت ساعت سازی در سوئیس کرد و در سال ۲۰۰۳ ورشکست شد کتابی بنویسد درباره اینکه چگونه شرکت را تاسیس کرد و چقدر برای آن زحمت کشید و چقدر ایده‌های نو ارائه کرد و چقدر به موفقیتش ایمان داشت، کسی کتاب او را نخواهد خواند. چون ما فقط با برنده‌ها همذات‌پنداری میکنیم. ما با استیو جابز همذات‌پنداری میکنیم که اپل را همان سال ۱۹۷۶ در گاراژ خانه‌اش تاسیس کرد و در نهایت گرانترین شرکت جهان شد.

آیا باید ناامید باشیم؟ ابداً. باید درک کنیم که علیرغم نیاز مبرم کشورمان به شایسته‌سالاری، این ایده هم خالی از اشکال نیست. شایسته‌سالاری شرافتمندانه شکست خوردن را غیر ممکن میکند و باعث رنجیدن ۹۸ درصد مردم میشود. باید بدانیم که در هر کسب و کاری احتمال شکست خوردن ۴۹ برابر احتمال موفق شدن است. باید از لحاظ روحی آماده پذیرش شکست باشیم. 

پ.ن.۱: با وجود اینکه از مشارکت شما لذت میبرم، بدلیل مشغله کامنتها را بستم. برای ارتباط از ایمیل استفاده کنید.

پ.ن.۲: تاریخچه ای از شایسته سالاری

فواید طنز

وقتی خسته و کوفته از سر کار میایم خونه خیلی خوشحال میشیم اگه چیزی که از تلویزیون پخش میشه یه فیلم یا سریال طنز باشه. خوشحال میشیم از اینکه علیرغم تمام درگیری‌ها، ناامیدی‌ها، و آدمای روانی سر کار یه جناب‌خانی هم هست که میتونه با  تیکه‌هاش ما رو از ته دل خوشحال کنه.

ممکنه عجیب به نظر برسه که بخوایم به این فکر کنیم که چیه که واقعاً ما رو میخندونه و اصلاً ما چرا میخندیم. با این حال جوابایی که بشون میرسیم چیزای خیلی جالبی هستن. من سعی کردم اونا رو به صورت تصویری توضیح بدم:

 

ظاهراً مغز ما میخواد بابت یه چیزایی به ما جایزه بده.

خندیدن درواقع یه جایزه است از طرف مغز که بابت چند دستاورد روانی به ما اهدا میشه. اما چه دستاوردهایی؟ سه تا از اونارو من لیست کردم:

 

1.   دوست داشتن آدم‌های منفور

اگه واقعگرایانه نگاه کنید متوجه میشید که اکثر طنزها درباره شخصیت‌هایی هستن که خارج از طنز شخصیت‌هایی منفور و غیر قابل تحملن. ولی یه طنزپرداز ماهر تونسته ما رو وادار کنه که اونارو دوست داشته باشیم. و این یه دستاورد روانی بزرگه که مغز ما قدر اونو میدونه. میدونه که چقدر سخته که یه شخصیت منفور رو تبدیل به یه شخصیت دوست داشتنی بکنیم؛ لذا با خندیدن از ما تشکر میکنه:

 شخصیت‌های منفوری که توسط هنر طنز دوست‌داشتنی شدند

خیلی راحت میشه درباره اینا قضاوت منفی بکنیم. اما به کمک طنز ما یاد گرفتیم اونارو همونطوری که هستن دوست داشته باشیم. درسته که با این کار نمیتونیم اصلاحشون کنیم ولی با قضاوت منفی هم کار زیادی از پیش نمیره.

 

2.   مصالحه با قدرتمندان

دنیایی که توش زندگی میکنیم پر از بی عدالتیه. بزرگ که میشیم کم کم متوجه میشیم سرنوشت عالم (و از جمله ما) تو دست کساییه که برای ما غیر قابل دسترس و غیر قابل درک هستن. این افراد قدرتمند ممکنه باعث بشن ما احساس کوچکی و حقارت بکنیم. لذا وقتی قدرت اونا زیرکانه و خلاقانه به چالش کشیده میشه ما دچار شعف میشیم.

 طنزهایی که قدرت را به چالش می‌کشند

 

ارتباط برقرار کردن با یه سیاستمدار مصلحت‌طلب یا یه رهبر دینی مقتدر یا یه افسر نظامی مستبد ممکنه خیلی سخت باشه. چون اونا خودشون رو برحق میدونن و ما خودمون رو مظلوم و ضعیف. و این خودش مانعی میشه برای برقراری یه رابطه منطقی و فارغ از احساسات. با این حال بعضی از طنزا فضایی ایجاد میکنن که باعث میشه تمام این تنش‌ها برچیده بشن (گرچه به صورت موقت) و گفتگو با اصحاب قدرت ممکن بشه. اونا هم انسان‌ان و مرتکب حماقت اجتناب ناپذیر بشری میشن. پس چرا باشون حرف نزنیم و سعی نکنیم مشکلات رو یکی یکی و به آرامی برطرف کنن؟

 فضای طنز باعث میشه با مراکز قدرت ارتباط بهتری برقرار بشه

 

3.   مقاومت در برابر مصائب

تقریباً واسه همه ما روشنه که دنیا سرزمین مصیبت‌هاست. به هر گوشه‌اش نگاه میکنی مردم با هم میجنگن، به همدیگه خیانت میکنن، بیماری‌های لاعلاج میگیرن، از کاراشون اخراج میشن، ورشکست میشن و ...

این میتونه خیلی ناامیدکننده و افسردگی‌آور باشه. اما توی بعضی از لحظات عجیب و غریب طنز، ایستادگی و شجاعت در برابر این حقایق ما رو به خنده و شادی میکشونه. وقتی امیرمهدی ژوله درباره بیماری لاعلاجش صحبت میکنه یه بیخیالی‌ای تو لحن و گفتارش هست که ما رو به وجد میاره. ژوله قبول نمیکنه که تسلیم بشه و از قانون ناامیدی در برابر مشکلات سرپیچی میکنه. و مغز ما این سرپیچی رو ارج مینهه:

 طنز سیاه باعث میشه مصائب زندگی رو تحمل کنیم

 

حالا تصور کنید ما یاد بگیریم تو زندگی شخصیمون این هنرهای طنز رو بکار ببریم. اون موقع میتونیم به خصوصیات منفی خودمون بخندیم، خصوصیات غیرقابل تحمل نزدیکانمون رو تحمل کنیم، خواسته‌هامونو با افراد بالادستیمون مطرح کنیم و با سختی‌های زندگیمون کنار بیایم. یه جمله از چرچیل هست که میگه «طنز یک موضوع بسیار جدی است» به نظر من هم طنز حاشیه زندگی نیست، بلکه متن زندگی ماست و هرچی بهتر یادش بگیریم زندگی بهتری خواهیم داشت.

ذهنی موزه‌ای

۱.

صحبت کردن درباره آثار هنری جادوی اونارو از بین نمی‌بره.

 

۲.

وقتی وارد یه موزه میشیم ناخودآگاه چشامون باز میشن. مایی که تا دم در موزه دنبال آشغالای ریخته شده تو  خیابونا و دیوارای بد رنگ شده و ساختمونای زشت ساخته شده می‌گشتیم، تا پامونو توی موزه میذاریم موتور جستجوگر مغزمون شروع به گشتن دنبال زیبایی میکنه. اونجا به آثار هنری نگاه میکنیم و با مشقت زیاد سعی میکنیم معنای اونارو بفهمیم.

عکس زیر ابتدا توی نگارخانه ویکتوریای بزرگ به نمایش گذاشته شد. این عکس معروف‌ترین اثر جف وال کاناداییه. منتقدین و مؤسسات هنری زیادی بارها این اثر رو ستودن و اونو توی نمایشگاه‌ها و موزه‌های بزرگی (مثل تیت مدرن لندن و هنرهای معاصر لوس آنجلس) به نمایش گذاشتن. اسمش هست تصویری برای زنان و در حال حاضر توی مرکز ژرژ پمپیدو نگهداری میشه:

تصویری برای زنان، جف وال، ۱۹۷۹ 

این اثر رو میشه درباره تصنع و سلطه دونست. دوربین رو به آینه است و ظاهراً جف وال که در سمت راست دوربین دیده میشه به مدل دستور داده که یه ژست خاصی بگیره. اما چیزی که حاصل شده یه ژست متزلزل و تصنعیه. این زن نمیتونه خودش باشه چون میدونه اسیر سلطه عکاسه.

وقتی از کنار این عکس رد میشی نمیتونی بش نگاه نکنی. چون توی معتبرترین موزه‌های جهانه و خالقش از مشهورترین عکاسای جهانه. مجبوری بایستی، با دقت نگاه کنی و بش فکر کنی. و این باعث میشه پیام عکس رو بفهمی.

یا مثلاً عکس زیر صنوبرها از انسل آدامزه. وقتی می‌ایستی و بش نگاه میکنی احتمالاً یاد مرگ می‌افتی. یاد این می‌افتی که زمانت تو این دنیا محدوده. متاسفانه ما به طور معمول به این چیزا فکر نمیکنیم. این موزه است که با ارج نهادن به این آثار ما رو وادار میکنه که این حقیقت مهم رو به خودمون یادآوری کنیم:

 صنوبرها، انسل آدامز، ۱۹۵۸

 

۳.

با این پیش‌زمینه ذهنی گشت و گذاری زدم توی فضای مجازی و سعی کردم با ذهنی موزه‌ای به عکسای چندتا از عکاسای اینستاگرام نگاه کنم:

 

چشمان تو با فریاد خاموشش، آیدا عباسی، ۱۳۹۵ 

این عکس از آیدا عباسی است. جثه کوچیک دختری رو نشون میده که در حضور برجسته زنان میانسال پایمال شده. چاره‌ای نداری جز اینکه تاسف بخوری برای دختر بیچاره‌ای که نگاه معصومانه‌اش به سمت بزرگترهاست. اما بزرگترها چه چیزی برای ارائه دادن دارن؟ تو چهره زن سمت چپ ابتذال موج میزنه. اون خودشو غرق امور بی‌اهمیت می‌کنه. زن سمت راست در عین سادگیش مضطربه. بخوبی میشه دید که دخترک ترسیدن رو از این یاد گرفته. و اما مهم‌تر از همه زن پشتیه است. اون یه معلم اخلاقه که خودش سالهاست که سرکوب شده. این اثر رو میشه یه عکس خبری دونست: «دختران در جامعه ما سرکوب میشوند.»

 

این عکس از ایمان رفیعی است:

 کتابهای در زنجیر، ایمان رفیعی، ۱۳۹۴

وقتی در مجموع نگاهش میکنم یه مکعبه. ابعاد و زوایاش کامل و بینقص نیست؛ اما قابل قبوله. اما وقتی از نزدیک نگاه میکنم می‌بینم تشکیل شده از صدها کتاب متفاوت. رمان، جزوه درسی، شعر، فلسفه، تاریخ و... هرکدومشون تشکیل شدن از هزارتا لغت و ایده‌ها و احساسات متناقض.

من با این مکعب همذات پنداری می‌کنم. چون بم یادآوری میکنه که با وجود تمام تناقضات و تداخلات درونیم، میتونم آدم معقول و قابل قبولی باشم.

 

۴.

برداشت ماها از یه اثر ممکنه خیلی با همدیگه فرق بکنه. ممکنه حتی با برداشت خالق اثر هم فرق بکنه. مثلاً عنوان عکس آیدا عباسی با تعبیر من زیاد همخونی نداره: «چشمان تو با فریاد خاموشش»

زیر عکس ایمان رفیعی هم شعری نوشته شده که با «کتابهای در زنجیر» شروع میشه!