چطور باید روزمرگی‌هام رو اینجا بنویسم بدون اینکه حس کنم دارم کار بیهوده‌ای انجام میدم؟

چطور باید بنویسم انگیزه‌ای واسه نوشتن ندارم؟

چطور باید بنویسم انگیزه خودش یه نقصه. یه عیبه. یه حفره تو خالیه که خودتم میدونی هیچ وقت پر نمیشه اما باید همیشه در حال پر کردنش باشی؟

چطور باید بنویسم پر شدن حفره مهم نیست، مهم در حال پر کردن حفره بودنه؟

چطور باید این تعالیم چندهزارساله رو منتقل کنم بدون اینکه حس کنم به عنوان بخشی از بشریت سرگردان دارم درجا میزنم؟

چطور باید وانمود کنم یه چیزایی میدونم بدون اینکه کودک لجباز درونم با بدن قوی‌ سی سال و شش ماهه‌اش محکم به داخل قفس سینه‌ام تنه بزنه که تا کی میتونی منو اینجا نگه داری؟

نمیشه برگردیم به زمانی که باور داشتیم دنیای بهتری وجود داره و با دستای خودمون باید بسازیمش؟ نمیشه خودمون رو وقف دنیای یک اپسیلون بهتر بکنیم بدون اینکه حس کنیم یه خوش‌خیال ساده‌لوح هستیم؟ اگه اونقدر ابله بودیم که با مرتب کردن اتاقمون احساس رضایت بهمون دست داد این دنیارو یه اپسیلون بهتر نمیکنه؟ دنیایی که توش یه کفش واکس خورده بیشتر وجود داره دنیای یک اپسیلون بهتری نیست؟

در لحظه زندگی کردن به سبک هومر سیمپسون

یه قسمت از انیمیشن سیمپسونز هست که مارج، مادر خونواده، به هومر، پدر خونواده، مسئولیتهاشو یادآوری میکنه و ازش میخواد برای یه بار هم که شده مسئولبت‌پذیر باشه. هومر که هیچ وقت از هیچ لذت زودگذری نمیگذره میگه: «این چیزایی که میگی مربوط میشن به هومرـآینده. پسر، اصلاً دلم نمیخواد جاشو بگیرم!» بعدشم یه شیشه ودکا خالی میکنه توی مایونز، خوب هم میزنه و بالا میکشه.

لذت پرستی هومر سیمپسون

دقیقاً به همین دلیل من با شعار در لحظه زندگی کن مخالفم. اگه یه حیوان بودیم اشکال نداشت در لحظه زندگی کنیم. اما ما آگاهی داریم. میتونیم آینده رو پیش بینی کنیم. میتونیم گذشته رو آنالیز کنیم. محکومیم به اینکه مسئولیت فردا رو هم مثل امروز بپذیریم. و روز بعدش رو. و روزهای بعدش. و ماه‌ها و سال‌های بعدش رو. کار آسونی نیست. بیش از اندازه است.

آسونتر اینه که بیعدالتی ها رو مقصر بدونی. عدم قطعیت آینده رو پیش بیاری. اونقدر عرق بخوری که غیر از امروز به چیز دیگه ای نتونی فکر کنی. شونه خالی کنی بذاری دنیا هرکاری دلش خواست باهات بکنه.

کافی نیست که واسه امروز غذا و لباس و جای خوابت تأمینه. آگاهیت تو رو بابت فردا و پس فردا مؤاخذه میکنه. اونم همین امروز. شیر تلاش میکنه آهو رو شکار کنه چون گرسنگی امروزش رو با عضلات آهویی که توی دشت مقابل قدم میزنه ارتباط میده. ما گرسنگی پنج سال دیگه‌مون رو میتونیم با وقت تلف کردن امزوزمون پیوند بدیم. ماشین مدل پایینمون رو با تنبلی دوران دبیرستانمون پیوند بدیم. بخشی از امروزمون رو باید وقف فرداهای ناشناخته‌مون کنیم. امکان نداره بتونیم از دستاوردای امروزمون لذت ببریم بدون اینکه دیروزمون رو قربانیش کرده باشیم.

شجاعت قدم زدن با خدا

توی سفر پیدایش از عهد عتیق اومده که خدا آدم رو از تجسم خودش میسازه و وقتی تموم میشه به خودش تبریک میگه، «آدم، خوبه». آدم رو میذاره توی بهشت و گهگاهی باهم توی بهشت قدم میزدن. دو تا درخت نشونش میده یکی درخت زندگی یکی هم درخت شناسایی خوب و بد. تأکید میکنه از دومی نخور وگرنه قطعاً میمیری. یه زن هم براش درست میکنه تا تنها نباشه. یه مار میاد به حوا میگه تو نباید به حرف خدا گوش بدی، باید از این درخته بخوری تا مثل خدا بتونی خوب و بد رو تشخیص بدی. میخوره. به آدم هم میده تا بخوره. چشماشون باز میشه و میبینن که لخت مادرزادن. خجالت زده میرن قایم میشن تا با برگ انجیر خودشونو بپوشونن.

خدا میاد میبینه آدم نیست. صداش میکنه. آدم از توی بوته‌ها میاد بیرون میگه صداتو شنیدم. اما خجالت کشیدم بیام بیرون چون لخت بودم. 

-از کجا فهمیدی لختی؟ نکنه از درخته خوردی؟

+... بله... حوا بهم داد!

چطور میتونست با خدا قدم بزنه و همزمان آگاه باشه که لخته؟ چطور میتونست با کسی که توی همه زمینه‌ها ایده‌آل‌ترین موجود ممکنه، قدم بزنه و بگه وسوسه شدم و به چیزی آگاهی پیدا کردم که تا ابد بهم اختیار انتخاب کردن میده. با چه رویی میخواست به خدا بگه من میتونم انتخاب کنم تجسم خدا باشم یا تجسم مار.

ما مار رو به درون خودمون راه دادیم و حالا چاره‌ای نداریم جز اینکه لخت با خدا قدم بزنیم. و این بینهایت سخته. با تمام آسیب‌پذیری‌هامون و با تمام عیب و نقصهامون باید شونه به شونه خدا قدم بزنیم. یک لحظه هم تردید نمیکنم بگم سخت‌ترین چیز توی دنیا همینه. اما راه دیگه‌ای نداریم. یا با خدا قدم بزنیم یا بمونیم توی جهنم مارها.