چطور باید روزمرگیهام رو اینجا بنویسم بدون اینکه حس کنم دارم کار بیهودهای انجام میدم؟
چطور باید بنویسم انگیزهای واسه نوشتن ندارم؟
چطور باید بنویسم انگیزه خودش یه نقصه. یه عیبه. یه حفره تو خالیه که خودتم میدونی هیچ وقت پر نمیشه اما باید همیشه در حال پر کردنش باشی؟
چطور باید بنویسم پر شدن حفره مهم نیست، مهم در حال پر کردن حفره بودنه؟
چطور باید این تعالیم چندهزارساله رو منتقل کنم بدون اینکه حس کنم به عنوان بخشی از بشریت سرگردان دارم درجا میزنم؟
چطور باید وانمود کنم یه چیزایی میدونم بدون اینکه کودک لجباز درونم با بدن قوی سی سال و شش ماههاش محکم به داخل قفس سینهام تنه بزنه که تا کی میتونی منو اینجا نگه داری؟
نمیشه برگردیم به زمانی که باور داشتیم دنیای بهتری وجود داره و با دستای خودمون باید بسازیمش؟ نمیشه خودمون رو وقف دنیای یک اپسیلون بهتر بکنیم بدون اینکه حس کنیم یه خوشخیال سادهلوح هستیم؟ اگه اونقدر ابله بودیم که با مرتب کردن اتاقمون احساس رضایت بهمون دست داد این دنیارو یه اپسیلون بهتر نمیکنه؟ دنیایی که توش یه کفش واکس خورده بیشتر وجود داره دنیای یک اپسیلون بهتری نیست؟

اگر بنا بر نرسیدن است چرا باهم راه نرویم؟ اگر سرشت ما را با تنهایی زده اند چرا باهم تنها نباشیم؟ اگر دلتنگیم چرا آواز نخوانیم؟ چرا فریاد نزنیم؟