اگزیستانسیالیزم

یکی از دوستان تو یه مهمونی ازم پرسید تو که اینقدر به فلسفه علاقه داری و ادعات میشه میفهمی چی میگن بم توضیح بده ببینم اگزیستانسیالزم چیه. اصلاً بم بگو این فلسفه چه درد میخوره.

گفتم آروم باش داداش. خون خودتو کثیف نکن. اونا منظوری نداشتن تو چرا عصبانی میشی؟

گفت نه وجداناً دوست دارم بفهمم چیه قضیه.

گفتم توضیح دادنش سخته ولی میشه یه چیزایی درباره‌اش گفت. حالا وقتش نیست. حالا وقت خندیدن به جوکای عمو جعفر و جفتکای پسر عمه مبیناست. بعداً بت توضیح میدم.

چون با توضیح دادن چیزای سخت خرکیف میشم، تا رسیدم خونه یه نامه نوشتم و براش ایمیل کردم. همون نامه با کمی تغییرات در ادامه می‌آید:

ادامه نوشته

نقطه‌ضعفِ قوت

دقیقاً میدانم چرا برادر بزرگترم امین را خیلی دوست دارم. چون با اعتماد به نفس است. اهل معاشرت است. اهل خنده است. وظیفه شناس است. باهوش است. دقیق است. مراعات می‌کند. من را کاملاً درک می‌کند. بارها به جای اینکه از جنبه‌های منفی شخصیتم و از نقاط ضعفم ناراحت شود آنها را تبدیل به سوژه‌ای برای خنده می‌کند و باهم به آن میخندیم. به بعضی از خصوصیات خودش هم کلی می‌خندیم. ساعت‌ها درباره یک موضوع مهم حرف می‌زنیم. آنقدر که خانمش از دستمان دلخور می‌شود. اما دلیل اصلی اینکه او را می‌ستایم عطشش به زندگی است. غذاهایی که دوست دارد را واقعاً دوست دارد. روزی که خورشت بامیه داشته باشیم واقعاً خوشحال می‌شود. این چیزی است که من فاقد آنم. خورشت بادمجان را دوست دارم اما زیاد برایم فرقی نمی‌کند اگر دو ماه نخورم. زیاد برایم هیجان‌انگیز نیست اگر مثلاً امروز یکی از دوستانم با یک آستون مارتین بیاید دنبالم تا برویم بیرون تاب بخوریم. برخورد پیش‌فرض من با هر چیز تازه و هیجان انگیزی که می‌بینم این است که «مهم نیست». اساساً باور ندارم اتفاق مهمی خواهد افتاد که بتواند زندگیم را واقعاً تغییر دهد.

اما امین با تمام خصوصیات خوب و مثبتش (بالطبع) رفتارهای اعصاب‌ خوردکن هم دارد. مثلاً خودخواه است. همیشه چیزهای خوب را برای خودش می‌خواهد. یا حداقل ترجیحش این است که چیز خوب به خودش برسد. مثلاً همیشه پره‌های کولر ماشین را به سمت خودش می‌چرخاند. انتقادهایی که از او می‌کنم را به هیچ وجه نمی‌پذیرد. این را دیگر واقعاً نمی‌توانم تحمل کنم. همیشه اعصابم از این رفتار او خورد می‌شود. نسبت به او بی‌اعتماد می‌شوم. دائم از خودم می‌پرسم چرا چنین رفتاری دارد؟ چرا عوض نمی‌شود؟ این سؤالات باعث دلسردیم می‌شدند. تا اینکه به ایده‌ای برخوردم که به آن نقطه‌ضعفِ قوت می‌گویند.

قضیه از این قرار است که هنری جیمز، نویسنده قرن ۱۹ آمریکایی در سال ۱۸۷۵ در پاریس مستقر می‌شود. در پاریس او با ایوان تورگنیف، نویسنده مشهور روس، آشنا می‌شود. هنری شیفته شیوه نگارش ایوان می‌شود. ایوان وسواس زیادی در جمله‌بندی به خرج می‌داد. هر جمله را چندین بار ارزیابی می‌کرد. کلمات را مرتباً جابجا می‌کرد. آنقدر با خونسردی و آرامش داستان را صیقل می‌داد تا به حالت بی‌نقص خود برسد. هنری جیمز نویسنده مورد علاقه‌اش را پیدا کرده بود. لذا تصمیم گرفت رفاقتش با او را افزایش دهد تا بیشتر از او الهام بگیرد. مشکل اینجا بود که به همان اندازه که ایوان تورگنیف در نوشتن خوب بود در روابط اجتماعی افتضاح بود. مثلاً وقتی هنری او را به مهمانی دعوت کرد ابتدا پذیرفت. سپس دو روز قبل از مهمانی پیام عذرخواهی فرستاد که نمی‌تواند حاضر شود. روز قبل از مهمانی دوباره از اشتیاقش برای حضور در مهمانی خبر داد. در آخر هم دو ساعت دیر حاضر شد. اما هنری به جای این که سرخورده یا عصبانی شود چیز جالبی در دفترچه خود یادداشت کرد. او نوشت: «من امروز با نقطه‌ضعفِ قوت ایوان تورگنیف مواجه شدم.»

نقطه قوت ایوان تورگنیف، دقت، حوصله و وسواس او در انتخاب جملات و کلمات صحیح بودند. اما همین نقطه قوت، نقطه ضعف اجتناب‌ناپذیری داشت که رفاقت با او را سخت می‌کرد. هنری جیمز به خوبی می‌دانست که هیچ کس نمی‌تواند جامع تمام خصوصیات مثبت دنیا باشد. او باور داشت که هر خصوصیت مثبتی، خصوصیات منفی‌ای را به ناچار همراه خود خواهد داشت. نمی‌توانید به ویژگی مثبت کسی دل ببندید و انتظار داشته باشید ویژگی منفی‌ای که ذاتاً همراه آن است از بین برود.

اگر امین خودخواه بود به خاطر عطشش به زندگی بود. اگر انتقاد ناپذیر بود به دلیل دقت و اعتماد به نفسش بود.

اگر این ایده صحیح باشد، خصوصیات منفی من وجه اجتناب‌ناپذیر کدام خصوصیات مثبتم هستند؟

اندی وارهول

تقدیم به: هایکو

علیرغم تمام بدبینی‌ها و نگاه‌های منفی به نظام سرمایه‌داری و مصرف‌گرایی، قرن بیستم هنرمندی داشت که شیفته جنبه‌های مثبت آن بود. او اندی وارهول(۱۹۲۴-۱۹۸۷) متولد پنسیلوانیا و ساکن نیویورک بود. اندی وارهول عاشق فروشگاه‌های بزرگ و برندهای مشهور بود. مثلاً در مورد کوکا کولا میگفت:

«زیبایی کوکاکولا در این است که خیلی خوش‌طعم است و با این حال برای همه است. فقیرترین فرد در جنوب امریکا همان کوکایی را  میخورد که ثروتمندترین شخص در نیویوک می‌خورد.»

رستوران مکدونالدز و قوطی‌های سوپ کمپل را هم دوست داشت. شاید معروف‌ترین تابلوهای او کنسروهای سوپ کمپل باشند:

یک سری از قوطی‌های سوپ کمپل، ۱۹۶۲

هزاران هزار قوطیِ دقیقاً یکسان که سوپ‌های متنوعی از مارچوبه و گوجه فرنگی گرفته تا مرغ و قارچ را به قیمت ناچیز به دست مردم میرساندند، برای اندی وارهول الهام بخش بود. او زیباییِ قوطی‌های فلزی و سفتی را میدید که بدنه‌های مواج داشتند و مارک‌های ظریف و شیکی روی آنها چسبانده بودند. اینها کالاهایی بودند که در گذشته برای فقرا فاخر و غیر قابل دسترس بودند و حالا به لطف نظام سرمایه‌سالاری، همه میتوانند از آنها بهره‌مند شوند.

اما با وجود در دسترس بودن انبوهِ کالاهای فاخر و باکیفیت، اندی وارهول به خوبی می‌دانست که مردم از زندگی روزمره و از چیزهایی که در اختیار دارند لذت نمی‌برند. مردم این زیبایی‌ها را نمی‌بینند چون فکر می‌کنند چیزهای زیبا در موزه‌ها و در جاهای دیگر است. زیبایی در طبیعت‌های بکر یا در کشورهای دور است.  در سال ۱۹۸۱ یک هنرمند گمنام به او پیشنهاد داد تا از او در حال خوردن یک همبرگر فیلم بگیرد. اندی وارهول که به شهرتی بین‌المللی رسیده بود در کمال ناباوری جذب ایده او شد. حاصل این همکاری فیلمی ۱۵ دقیقه‌ای شد که اندی وارهول در آن یک همبرگر می‌خورد. شاید همبرگر خوردن یکی از بی‌مزه‌ترین بخش‌های زندگی روزمره ما باشد، اما اندی سعی می‌کرد به آن چاشنی زیبایی و جذابیت ببخشد. او می‌خواست بگوید: «زندگی روزمره زیباست. چشمانتان را باز کنید.»

فیلم همبرگر خوردن اندی وارهول، ۱۹۸۱

اندی پدر و مادری چک‌تبار داشت و پیشتاز جنبش هنری‌ای بود که هنر پاپ نامیده شد. با این حال او به هنر پاپ پایبند نبود و در حوزه‌های هنری وسیعی فعالیت کرد. طراحی، نقاشی و چاپگری میکرد، چندین کتاب نوشت، عکاسی می‌کرد و بیش از ۶۰ فیلم ساخت. همچنین مدیر یک مجله بود و میخواست یک برنامه تلویزیونی تولید کند. او یک بار به دعوت عباس هویدا به تهران و اصفهان آمد تا آثار خود را به فرح پهلوی که خرید آثار بزرگ هنری را شروع کرده بود بفروشد.

او آدم عجیبی بود. از هر نظر با معیار فرهنگ زمانه امریکا متفاوت بود. او احتمالاً اولین کسی بود که علناً همجنگس‌گرا بود (سالها پیش از جنبش آزادی جنسیتی دهه ۱۹۶۰). همیشه کلاه‌گیس بر سر داشت. با اشخاصی زندگی میکرد که از خودش غیرعادی‌تر بودند و او آنها را سوپر استار می‌خواند. مرتب به فرودگاه‌ها می‌رفت تا خودِ فرودگاه‌ها را تماشا کند.

اندی وارهول

اندی وارهول اعتقاد داشت که هنر باید برای مردم عادی باشد. در حالی که اکثر هنرمندان روی منحصر به فرد بودن آثار خود حساسیت داشتند، او بارها آنها را تکرار می‌کرد. اثرات خود را روی شابلون طراحی میکرد و با چاپ دستی نسخه‌های متعددی از آنها تولید می‌کرد. محل تولید اثرات هنری خود را «فاکتوری» یا کارخانه (و نه استودیو) می نامید. روزانه چندین اثر تولید می‌کرد. جاه‌طلب بود. آرزو داشت به رکورد ۴۰۰۰ اثر در روز دست یابد! مقایسه کنید با پیکاسو که در طول عمر خود ۴۰۰۰ اثر تولید کرد!

اندی همچنین به شهرت نگاه ویژه‌ای داشت. او با دید مثبت به پدیده شهرت نگاه می‌کرد. می‌دانست کارهایی که افراد مشهور انجام میدهند برای مردم جذاب به نظر می‌رسد. اگر افراد مشهور دست به کارهای روزمره بزنند، به آن کار زرق و برق و زیبایی می‌افزایند. لذا او از افراد مشهور می‌خواست که در زیبایی بخشیدن به کارهای روزمره مردم دست و دلباز‌تر باشند. مثلاً به رئیس جمهور وقت امریکا پیشنهاد داد جلوی دوربین تلویزیون به یک دستشویی عمومی رفته، آستین بالا بزند و توالت‌ها را تمیز کند. چون این کاری است که خیلی‌ها روزانه انجام می‌دهند.

یکی از چندین سری مریلین مونرو، ۱۹۶۲

اندی وارهول آرزوی روزی را می‌کرد که خصوصیات افراد معمولی قدردانی شوند. این جمله مشهور از او بجا مانده است که: «در آینده هرکسی برای ۱۵ دقیقه مشهور میشود.»