Freaky Friday
باید از اول بنویسم. از جمعه که یه اتفاق خاص افتاد. از قبل از اینکه بابا رو برسونم شروع شد. حال خاصی داشتم. تصمیم جدیدی گرفته بودم. با درون خودم به یه مصالحهای رسیدم. درستترش شاید این باشه که بگم من از امیدها و آرزوهام بریده بودم.
تنها راه حل این به نظر میرسید که برم بیرون تاب بخورم. خودم و خودم. بدون اینکه به هیچ کسی نیازی داشته باشم. راه حل بینقصی هم بود. رفتم بابا رو رسوندم. بعدش تاب خوردم تو خیابونا. فندک گرفتم تا ظهرا سر کار غذامو باش گرم کنم. با پول اضافه هم یه نخ سیگار گرفتم. و کشیدم.
چه لذتی داد. با وقار و متفکر لای انگشتام نشسته بود و دود میکرد. دودش آروم آروم میومد بالا و روی سقف ماشین پهن میشد. پوک زدم. نوکش آتیش شد. خاکسترشو ساعتها منتظر یه تلنگر نگه میداشت. از فکر اول که میومد بیرون و میخواست بره توی فکر بعدی یه تکون به خودش میداد تا بریزه. بعد دوباره فرو میرفت تو فکر.
مغزم داشت استراحت میکرد. داشت خودشو جمع و جور میکرد. از خونم داشت تغذیه میکرد تا دوباره متعادل بشه.
میخواستم تصمیم بگیرم این طوری زندگی کنم. اما میدونستم این حال همینجوری نمیمونه. اونقدر پخته شدم که بدونم دارم از شکستن شیشهای لذت میبرم که ماهها و سالها واسه ساختنش زحمت کشیدم. تنها کاری که میتونستم بکنم این بود که از شکسته شدنش، از ریخته شدن خورده شیشهها از سبک شدن خورده شیشهها لذت ببرم. بعدش چی؟ به بعدش فکر نکردم.
از آرزوها و اهدافم بریدم. سبک کردم خودمو. اما همون موقع، همون روز هم یه نیرویی سعی میکرد از موقعیت پیش اومده استفاده کنه. یه چیزی درونم میگفت خیله خب، حالا که اوکی شدی، بیا ورزش کن. بیا رو پایاننامهات کار کن. درسته بهش عمل نمیکردم، ولی همون نیرو بعدها که نشاط ناشی از سبکی تموم میشد اذیتم میکرد.
دقیق یادم نمیاد جمعه بود یا شنبه، اما بعد از ظهر با خیال راحت چند ساعت خوابیدم. بعد کتاب خوندم. بعد رفتم پایین هوا خوردم. هوا شرجی بود ولی من لذت میبردم. فکر کنم نیمکره چپم خواب بود. هرچی هست قوای ذهنیم خیلی بالا بود.
حالا کم کم داره احساس رضایتم کم میشه. حوصلهام کم میشه. حوصله بیرون رفتن و وقت گذروندن ندارم. اما هنوزم میخوابم ظهرا و چقدر خوبه که میخوابم. مغزم استراحت میکنه. الان کلی از وقت و انرژیم صرف این میشه که روز جمعه چطور شد که اینطور شد. هیچ وقت بهش نمیرسم. چون روز جمعه به همچین چیزی فکر نمیکردم. روز جمعه فقط میخواستم آرامش داشته باشم. فقط میخواستم استراحت کنم و مغزم انرژی جذب کنه.
الانم همین کارو میکنم. با این شرط که////// سرگرم چیزی شدم یادم نمیاد شرطش چی بود. ولی اینو میدونم که باید روی پایاننامهام کار کنم.
از اینکه اینقدر وقت تلف میکنم احساس گناه دارم.
ولی شاید حق دارم. چیزی که برام خوبه حق منه. رفتار خوب بقیه با من حق منه. باید خودمو دوست داشته باشم.
اگر بنا بر نرسیدن است چرا باهم راه نرویم؟ اگر سرشت ما را با تنهایی زده اند چرا باهم تنها نباشیم؟ اگر دلتنگیم چرا آواز نخوانیم؟ چرا فریاد نزنیم؟