رواق

وقتی کسی به یه گرفتاری دچار میشه، ما واسه دلداری دادن میگیم نگران نباش همه چی درست میشه: سعی میکنیم بش امید بدیم. حالا بشنوید از یه مکتب فلسفی یونان باستان که دقیقاً عکس این رو توصیه میکنه.

زنون قبرصی(334-262 پیش از میلاد) یه تاجر قرن سوم پیش از میلاد بود که با وجود زنده ماندن در حادثۀ غرق شدن کشتی اش، کاملاً ورشکست شد. او که در خیابان های آتن میچرخید در یک کتاب فروشی با مطالبی دربارۀ سقراط مواجه شد. او بیشتر از سقراط جذب ایدۀ وجود داشتن اشخاصی شد که فیلسوف خوانده میشدند و راه حل هایی برای زندگی می یافتند. اینگونه شد که او با چند فیلسوف آتنی آشنا شد و بعد ها مکتبی را در فلسفه تأسیس کرد که مکتب رواقی خوانده شد. مکتب رواقی بسیار پرطرفدار شد و از برده ها گرفته تا پادشاهان رومی و شاهزاده ها رو به خودش جذب کرد.

رواقیون از امید دادن متنفر بودن. امید از نظر اونا، افیون آرامش روانی بود. آدم باید هر روز صبح که بیدار میشه به خودش بگه امروز بدترین روز زندگی من میشه. اون چکایی که تو بازار دادم امروز برگه میخورن، به احتمال زیاد می افتم زندان. احتمالاً سرطان میگیرم و زن و بچه هام من و ول میکنن. تو کارم شکست میخورم و مضحکه عام و خاص میشم. از خونه پرتم میکنن بیرون و کارتن خواب میشم. اینا از نظر یه رواقی واقعی، واقعاً امکان داره اتفاق بیافتن.

کیه که بتونه تضمین کنه اینا اتفاق نمی افتن؟ کی گفته دنیا باید با ما مهربون باشه؟ از کجا معلوم همین الان یه زلزله نیاد کل خونه رو رو سرمون خراب کنه؟ از کجا معلوم پرواز بعدی همسرمون سقوط نکنه؟

خوشبختانه فلسفۀ رواقی به اینجا ختم نمیشه. خیلیا نکتۀ اصلی این فلسفه رو جا می اندازن. نکته اصلی فلسفۀ رواقی اینه که وقتی این شرایط رو خوب بسنجی متوجه میشی دنیا خیلی هم بد نمیگذره!! آره از کارِت اخراج میشی. آره از همسرت طلاق میگیری. آره کل سرمایه ات رو از دست میدی. هر اتفاقی که بخواد بیافته دنیا به آخر نمیرسه. هرچی هست میگذره.

رواقیون با این فرمول بندی سعی داشتن مشکلات مردم رو حل کنن. سنکای رومی (4-65 میلادی) که یکی از فیلسوفای رواقی بود نامه بلندی نوشت به زنی که پسر جوانش رو تو یه حادثه از دست داده بود و سه سال پیاپی فقط اشک میریخت. از سنکا خواسته بودن به این زن کمک کنه و او هم سعی کرد دلداریش بده(البته به شیوۀ رواقی!). یه جایی از نامه اینطوریه:«سؤال اصلی در مورد غم شما این است که آیا غم و اندوه باید بی انتها باشد یا عمیق.» از نظر سنکا، این زن از دنیا عصبانی بود چون نحوۂ کارکرد دنیا رو درک نکرده بود.

اما پیام فلسفۀ رواقی واضحه: عصبانی شدن از دنیا احمقانه است. عصبانیت، یه واکنش طبیعی به یه رویداد غیرطبیعی نیست. ما از دنیا عصبانی میشیم چون توقعات اشتباهی ازش داریم.

اگه هم واقعاً نتونستید تحمل کنید، از نظر رواقیون، یکی از راههای رهایی خودکشیه. سنکا که اشراف زاده و معلم نرون، پادشاه دیوانۀ رم بود، در نهایت مورد سوءظن نرون قرار میگیره و بش دستور میرسه که باید جلوی زن و بچه هاش خودکشی کنه. سنکا هم رگاش رو میزنه و همینطور که پیش خونواده و دوستاش انتظار مرگ میکشید، همسرش پامپیا پائولینا تاب نمیاره و بش میگه که اونم میخواد خودکشی کنه. سنکا بهش میگه تصمیم شرافتمندانه ای گرفتی و با این کارت الگوی فوق العاده ای واسه بقیه میشی! [البته من این یکی رو توصیه نمیکنم]

رواقیون میخواستن بگن اینقدر به نیمۀ پر (و خالی) لیوان نگاه نکنید. به خود لیوان نگاه کنید که اساساً خالیه. حالا اگه یه چند قطره آب توش بود حالشو ببرید. آبراهام لینکلن رئیس جمهور سابق امریکا، یه جمله ای داره که بی ارتباط با دیدگاه رواقی نیست:«میتونید بگید این یه بوته گل رزه و از اینکه خار داره ناراحت باشید، یا اینکه بگید این یه بوتۀ خاره و از اینکه گل رز داره خوشحال بشید.»

برای او که بهترین بود

وقتی من به دنیا اومدم 8 سال از بازنشسته شدن محمد علی کلی، بوکسر معروف امریکایی گذشته بود. با این وجود دوستش داشتم. البته باید اعتراف کرد یکی از دلایلی که محمد علی رو برای ما محبوب میکرد مسلمون بودنش بود. چون ما، خارجیایی که مسلمون میشن رو دوست داریم. کسایی که جبر جغرافیایی اونا رو به اسلام نیاورده، با پای خودشون به اسلام اومدن. تو این دنیایی که ما دائم حس میکنیم از بقیه عقبیم و دائم به خودمون برمیگردیم تا ببینیم مشکلمون چیه، یه سری اشخاص هستن که با آگاهی تصمیم گرفتن "ما" باشن. ما جامعه ای هستیم که در تضاد با کل جهان حرکت میکنیم و عاجزانه دنبال افرادی هستیم که تو رفتارمون یه منطقی چیزی پیدا کنن و ما رو تأیید کنن. ما تشنۀ تأییدیم.

بعضی از مشاهیری که در دهه های اخیر مسلمان شده اند

کاشوس مارسلوس کلی، سال 1960 وقتی 18 سالش بود تو المپیک رم قهرمان میشه و وقتی برمیگرده مثل یه قهرمان ازش استقبال میشه. همون موقع هم مسلمون میشه ولی این موضوع رو اعلام نمیکنه. اما امریکای پر آشوب دهۀ 60 هنوز غرق تبعیض نژادی بود. هنوز خیلی از رستوران ها تابلوی No Blacks روی ورودی هاشون بود. چهار سال بعد سال 1964 کلی به مصاف سانی لیستون، قهرمان سنگین وزن جهان میره. هیچ کس توقع پیروزیش رو نداشت، شرط بندی برای باختش هفت برابر بردش بود. با این حال محمد علی تو یه مسابقۀ تاریخی لیستون رو شکست میده. خبرنگارا و مدیرا و بادیگاردا همه دورش جمع میشن و تو اون شلوغی کلی فقط فریاد میزد:

«من اونقدر خوبم که هیچ زخمی روی صورتم نیست و با این حال سانی لیستون رو شکست دادم. تازه 22 سالمه. من حتماً بهترینم. من به همۀ دنیا گفتم. من دنیا رو تکون دادم. من دنیا رو تکون دادم. من دنیا رو تکون دادم.»

این چیزیه که محمد علی رو خاص میکنه. محمد علی هیچ تواضعی نداشت. اونقدر میگفت من بهترینم که لقبش شد "بهترین". نگران رعایت کردن هیچ کسی نبود. قبل از مسابقه، بعد از مسابقه، دائم در حال رجز خوانی به شکل شعر بود. قبل از اینکه موسیقی رپ بوجود بیاد محمد علی تو مصاحبه ها و تو رجز خوانی ها رپ میگفت.

«رجز خوانی نیستن اگه بتونی ثابتشون کنی.»

« متواضع بودن خیلی سخته اگه مثل من بهترین باشید.»

با این کار هاش، محمد علی داشت غرور از دست رفتۀ ملت سیاه امریکا رو بازیابی میکرد:

«من آمریکا هستم. من اون بخشی از آمریکا هستم که شما نمی شناسید. باید به من عادت کنید. سیاه، با اعتماد به نفس، مغرور. اسم خودم، نه شما. دین خودم، نه شما. اهداف خودم، مال خودم. باید به من عادت کنید.»

اسمش رو هم به محمد علی عوض کرد. میگفت کاشوس کلی اسم بردگی سیاهاست، اسمی که اربابای سفید براشون انتخاب میکردن.

چیزی که محمد علی رو بزرگ کرده بود، دغدغه اش بود. محمد علی مبارزه هاش رو از یه مبارزۀ معمولی بین دوتا ورزشکار که برا پول و افتخار میجنگیدن فراتر می برد و اونا رو تبدیل میکرد به مبارزۀ ملت سیاه امریکا علیه تبعیض:

«اگه دغدغه داشته باشی شکست معنا نداره. تنها بازندۀ واقعی کسیه که دغدغه نداره.»

تو همون بحبوحه، از محمد علی برای جنگیدن در ویتنام فراخوانده شد. محمد علی جنگیدن تو این جنگ رو بر خلاف وجدان و دینش دونست و سر باز زد.

«من ده هزار مایل اون طرف دنیا نمیرم که یه ملت بدبخت دیگه رو بکشم. من با قهوه ای ها مشکلی ندارم. اونا هیچ وقت به من نگفتن سیاه زنگی. نه من با اونا نمیجنگم. سفیدا میخوان برتریشون رو به یه ملت بدبخت دیگه تحمیل کنن. مردم من تو همین کنتاکی از حقوق اساسی شون محرومن. اگه جنگی واسه اونا باشه من هستم. اصلاً نمیخواد فراخوان بدن، من خودم میرم... من هیچی برا از دست دادن ندارم. بذار زندانی بشم. ما 400 ساله زندانی هستیم.»

دادگاه، محمد علی رو مجرم شناخت و تمام عناوینش رو ازش خلع کرد. چهار سال نتونست مبارزه کنه تا اینکه دادگاه تجدید نظر به نفعش حکم صادر کرد. وقتی به رینگ برگشت، از قبل هم موفق تر بود: سه بار پیاپیِ دیگه قهرمان جهان شد.

محمد علی

محمد علی یه بوکسر فوق العاده بود، اما تاریخ، بوکسرای بهتری هم داشت. چیزی که محمد علی رو خاص کرده بود خارج از رینگ اتفاق افتاده بود.

من به کاشان رفتم

طرحی از باغ فین اثر پاسکال کوست، 1867

از کاشان رد می شدیم گفتیم باغ فین را ببینیم. فین اسم شهری است که در گذشته از شهر کوچک کاشان جدا بوده و حالا بخشی از کاشان و در منتهی الیه جنوب غربی کاشان قرار دارد. باغ فین یک باغ قلعه مانندی است که توسط دیوار ها و برج هایی محصور شده است. این باغ پشت به قبله و رو به کاشان است و در پایین دستِ چشمه ای قرار دارد که برگرفته از شاه اسماعیل صفوی، چشمۀ اسماعیلیه نام دارد. چشمۀ اسماعیلیه از سرازیر شدن سفره های آب زیرزمینی کوه های کرکس به سمت فین ناشی میشود. قلب تپندۀ باغ فین که در دورۀ صفوی طراحی شد همین چشمه است. آب چشمه در حوضی با ارتفاعی بالاتر از باغ جمع می شود و از کف حوض، توسط لوله هایی سفالی به درون باغ هدایت می شود. این لوله ها بدلیل اختلاف ارتفاع، حاوی آب پرفشار هستند. آب پر فشار لوله ها توسط نازل هایی سفالی که درون حوضچه ها و جوب ها قرار دارند، به شکل فواره خارج می شود. جوب ها و حوضچه ها کاشی کاری شده و دور تا دور باغ را فراگرفته اند.

جوب ها و فواره های فیروزه ای

سرو های پیر باغ را که رد کردیم به موزۀ امیر کبیر رسیدیم. زندگینامۀ امیر کبیر را دیدیم که روی دیوار در تابلو هایی که اشتباه چیده بودند نوشته شده بود. چیزی که از نوشته ها دستگیرم شد این بود که پدر امیر کبیر، همشهری و آشپز قائم مقام فراهانی، صدر اعظم فتحعلی شاه و محمد شاه قاجار بود. قائم مقام اول، محمد تقی خان فراهانی (امیر کبیر) که جوان ناپخته ای بود را به دستیاری خود می گمارد. امیر کبیر شایستگی نشان می دهد و سال ها بعد که قائم مقام فراهانی کشته می شود و محمد شاه قاجار هم می میرد، کمک می کند ناصر الدین شاه هزینۀ سفر به تهران و نشستن بر تخت پادشاهی را تأمین کند. در این زمان مهد علیا مادر ناصر الدین شاه و عزت الدوله خواهرش که مدت کوتاهی در تهران نایب السلطنۀ ناصر الدین شاه بود، به میرزا آقا خان نوری مجال زیادی داده بودند. ناصر الدین شاه اما، برخلاف انتظار آنان، به محض رسیدن به تهران امیر کبیر را صدر اعظم خود می کند و عزت الدولۀ 12 ساله را به عقد امیر کبیر 41 ساله در می آورد. برخی منابع نوشته اند که او زن قبلی خود، جان جان خانم را که دختر عمویش هم بود طلاق می دهد. پس از سه سال و سه ماه صدر اعظمی، دسیسه های میرزا آقا خان نوری و مهد علیا بر ضد امیر کبیر کارساز می شوند و امیر کبیر از همۀ مناصب حکومتی، یکی پس از دیگری عزل می شود. در همین حین او که خطر جانش را حس می کرد نامه ای به نمایندۀ دولت بریتانیا می نویسد و تقاضای حمایت کردن از او و خانواده اش به طرزی که "شایستۀ تاج و تخت بریتانیای کبیر و شأن ملت انگلیس است" میکند. اما انگلیسی ها دخالت نمیکنند.

نفاشی رنگ روغن از امیر کبیر، در گوشۀ تابلو نوشته شده: «بر حسب امر مبارک سرکار اقدس شهریاری روحنا فداه، تصویر جناب جلالت ماب، صاحب السیف و القلم، مقتدی الرجال و الامم، آصف الامجد الافخم الاجل الاکرم الاعظم، سرکار امیر کبیر میرزا تقی‌خان ادام‌اللّه اقباله. جان نثار محمدابراهیم نقاش‌باشی »۱۲۶۵

همانطور که  پیش بینی میشد، فرمان "راحت کردن امیر کبیر" صادر می شود و حاج علیخان فراش باشی و میرغضب جلاد به فین می آیند. امیر کبیر که به اشتباه، انتظارِ فرمانِ انتصابش به یک پست دولتی را داشت در حمام بود. وارد حمام میشوند و متن فرمان را برای امیر میخوانند. امیر از آنها میخواهد فرمان را در بیرون از حمام اجرا کنند که موافقت نمی شود. سپس از آنها میخواهد اجازه دهند با عزت الدوله خداحافظی کند و با آن هم موافقت نمی شود. در نهایت از آن ها میخواهد نحوۀ اجرای حکم را خودش تعیین کند که موافقت می شود. امیر از دلاک خود میخواهد رگ هایش را او بزند و او هم همینکار را میکند. با وجود خونریزی، هنوز جان امیر گرفته نشده بود که صبر حاج علیخان به اتمام میرسد. دستور میدهد میرغضبِ جلاد لگدی به امیر کبیر بزند و با فرو بردن دستمالی در گلویش او را خفه می کند.

صحنۀ قتل امیر کبیر در حمام باغ فین

صحنۀ قتل امیر کبیر در  قسمتی از حمامِ تو در توی باغ فین بازسازی شده بود. به چهرۀ امیر کبیر نگاه میکردم و سعی میکردم او را درک کنم. نمیتوانستم. هر چه بیشتر نگاه میکردم بیشتر احساس تنهایی میکردم. نمیتوانستم صدر اعظم باشم. نمیتوانستم مردم را به یک عدد تنزل دهم. چطور میشد صدر اعظم یک مملکت بود و یک روحانی بیچاره را برای دفع فتنه اعدام کرد؟ مسأله فقط امیر کبیر نبود. هرکس برای یک ملت تعیین تکلیف کند خواه ناخواه مرتکب جرم میشود. چطور میتوان به قیمت جان چند سرباز جوان با هزاران آرزو منافع مهم کشور را خرید؟ چطور میتوان فرماندۀ جنگ بود و به سپاهیان فرمان حمله داد. چطور میتوان سپاهیان دشمن را درک نکرد؟

دلاک شخصی امیر کبیر زدن رگ های او را به عهده گرفت

خوشبختانه دلاک امیر آنجا بود. نگاهی به صورتش انداختم و اندیشیدم: «من از نسل این دلاکم.» از نسل او که نمیداند فراش باشی کشتنش را به صلاح خواهد دید یا نه. او که تاریخ هم نمیداند کشته شد یا نه. او که از دنیا هیچ انتظاری نداشت. در تمام عمر خود از کاشان بیرون نرفت و انگور های رسیدۀ باغش او را سر ذوق می آورد. او که قیمه ریزۀ دست پخت عیالش را به هیچ چیز دنیا عوض نمیکرد.


 

پ. ن: اگه یه روز دختر دار شدم و دخترم گفت بابا من یه پرنسس ام، بش میگم اشتباه میکنی بابا من و تو از نسل یه دلاک کاشونی ایم که تو عمرش از کاشون بیرون نرفت و با این حال عاشق انداختن انگورای تازه رسیده توی آبِ خنک حوضچه بود.

تأملاتی در باب زشتی

به آینه خیره میشم و از خودم میپرسم چرا؟ تو این مدت کوتاهی که تو این دنیام، بین 7 میلیارد آدم، چرا قیافه ام باید این باشه؟ منِ بیگناه!

یکی از مشکلات دنیا اینه که ما زشتیم. به جز یه عدۀ قلیلی اکثر ما از ظاهرمون خوشمون نمیاد. هر عکسی که از خودمون میبینیم واسه مون عمیقاً دردناکه. آیا ما روانی هستیم؟ البته که نه! ما به ظاهرمون اهمیت میدیم چون بقیه ما رو بر اساس ظاهرمون قضاوت میکنن. با وجود اهمیت زیاد این موضوع و میلیارد ها تومن پولی که ما هر سال صرفاً برای زیبایی خرج میکنیم، تقریباً هیچ جا در مورد مشکلات زشت بودن حرفی زده نمیشه. از نظر جامعه خیلی محترمانه نیست درمورد این چیزا حرف زده بشه، ولی من میخوام سکوت رو بشکنم و ایده هایی رو دربارۀ زشتی بیان کنم.

1

آدمای زیبا هر کاری که میکنن جذابه. نگران بشن جذابن، لبخند بزنن جذابن، غمگین بشن جذابن، بی محلی کنن جذابن... عوضش من، مثلاً، تمام تلاشم رو میکنم تا موقع عکس گرفتم لب بالاییم رو جمع کنم؛ چون فقط در اون حالت لبخندم قشنگ در میاد. زیبایی از این لحاظ ناعادلانه است.

اماندا سایفرید نویسندۀ وبلاگ

 

2

هیچ وقت زیبایی رو انکار نکنید. موضوع این نیست که اسکارلت ژوهانسون زیبا نیست، موضوع اینه که بنا به دلایلی ما خیلی راحت میتونیم زیباییش رو ببینیم. مجله ها و رسانه ها باعث شدن دید ما از زیبایی محدود باشه: پوست روشن، چشمای رنگی، بینی کوچیک، دهن کوچیک و ... . اگه تیزبین باشید میتونید زیبایی رو در جاهای غیرمعمول تری پیدا کنید. مثلاً تو لبخند الیکا عبدالرزاقی! این جور زیبایی ها معمولاً از یه نقص نشأت میگیرن. الیکا وقتی لبخند میزنه لب بالاییش تقریباً غیب میشه! با این وجود، زیباییِ لبخند الیکا عبدالرزاقی کاملاً عمیق و واقعیه؛ تلقین نیست.

الیکا عبدالرزاقی اسکارلت ژوهانسون

3

تو این دنیایی که پر از هرم های بی عدالتیه، زیبایی هم یکی از هرم هاست! چندتا هرم بی عدالتی داشته باشی خیلی بهتره تا اینکه فقط یه هرم بی عدالتی داشته باشی؛ مثلاً اگه ته هرم ثروت هستید، ممکنه تو هرم زیبایی جای بهتری داشته باشید. یا اگه ته هرم موفقیت تحصیلی هستید شاید تو زیبایی یا تو موفقیت شغلی یه جای بهتری پیدا کنید. یه نگاه به رتبه های برتر کنکور بندازید، شرط میبندم از خیلی از آنها زیباترید.

 رتبه های اول کنکور 92

 

4

زشتی شما تقصیر هیچ کس نیست؛ نه تقصیر شماست، نه تقصیر نحوۀ نگاه کردن دیگرانه. مثل این میمونه که تو یه قرعه کشی باخته باشید. بدشانس بودید، همین!

5

آدما محبت رو از پدر و مادرشون یاد میگیرن. بخاطر همین وقتی بزرگ میشن دنبال زوج هایی میگردن که اونا رو یاد پدر یا مادرشون میندازه. بخاطر همینه که بعضی از خوش چهره ها، ممکنه انتخابای عجیبی بکنن. نتیجه اینکه میتونید روی پدر مادرای زشت حساب کنید.

 پژمان بازغی در کنار همسر و فرزندش

 

در جواب وهاب

توی کامنتای پست قبلی بحثی باز شد با دوستی به نام وهاب. اگه دوست داشتید میتونید پی ماجرا رو از همونجا بگیرید. اینجا فقط ادامه اش رو مینویسم:

1

 

این تحلیل شما از شخصیت من احتمالاً صحیحه. باید از شما تشکر کنم. من خیلی وقتا به کتابها و فلسفه و هنر پناه آوردم. درست هم گفتین پناهگاه خوبی بوده. اما به نظر میرسه تلویحاً میخواستین بگین که من از اینا فقط برای فرار استفاده میکنم. صحیح نیست. من اینارو تو زندگیم پیاده میکنم. اگه من برای ایده ها اهمیت بیشتری قائلم فقط بخاطر اینه که فکر میکنم ایده ها به اعمال آدم معنا و مفهوم میدن و اعمال رو پایدار تر میکنن.

من یه دوستی دارم فوق العاده خوشتیپ، خوش معاشرت و با اعتماد به نفس. متاهله ولی عاشق خانماست. من همیشه بش حسودیم میشد. دیشب جایی عروسی دعوت بودیم. خانمش نبود. رضا هم خیلی سریع با پیشخدمتای تالار گرم گرفت. دخترا همیشه خیلی زود جذبش میشن. داشتم نگاش میکردم. اینجور مواقع وجه دیگۀ خصوصیاتش بیشتر خودنمایی میکنه: غرور و تکبر، خودبینی، بی وفایی نسبت به خانمش. داشت کم کم ازش متنفر میشدم که نیچه اومد توی ذهنم. نباید از رضا بدم میومد. من صرفاً داشتم یه فضیلتی میدیدم که خودم ازش محروم بودم. من به رضا حسودیم شده بود و باید به این موضوع اعتراف میکردم. اومدم تو حیاط تالار، یکی از پیشخدمتا اونجا بود. دختر جذابی بود. اینکه تنها اونجا ایستاده بود جذابترش میکرد. سعی کردم از کنارش رد بشم. نگاهایی با هم رد و بدل کردیم. با موبایل حرف میزد. مطمئن نبودم واقعاً حرف میزد یا داشت ژست میگرفت. دوباره رفتم سمتش. نزدیکش ایستادم و وقتی به سمتم چرخید بش گفتم موبایلت و قطع کن. با چشمای درشتش بم زل زد. گفت «چی؟» گفتم «موبایل اینجا ممنوعه.» پیش خودم داشتم فکر میکردم عجب غلطی کردم، الانه که آبروریزی بشه. ارتباط چشمیم رو حفظ کردم. روشو برگردوند، موبایلشو قطع کرد، بعد دوباره برگشت گفت «چی میخوای آقا؟» «هیچی، میگم درست نیست شما که حقوق حلال میگیرید مهمونا رو ول کنید بیاید با موبایل صحبت کنید.» همونطور تو چشمای همدیگه زل زدیم. گفت «باشه الان میام، شما بفرمایید.» سرخورده برگشتم تو سالن پیش رضا نشستم. یه لبخند زدم و ازش پرسیدم «وجداناً چطوری دخترا عاشقت میشن؟»

 

2

 

من اعتقاد دارم انسان موجود پیچیده ایه. انسان در درجۀ اول یه حیوانه. اما ما با حیوانات یه تفاوت اساسی داریم و اون خودآگاهیه. ما میتونیم توی ذهنمون به گذشته و آینده بریم و لذا به عواقب تصمیماتمون آگاهی داریم. بر این اساس ما تنها موجوداتی هستیم که بعضی وفتا (تقریباً همیشه) بر ضد غرائزمون تصمیم میگیریم. چون میدونیم که به احساساتمون نمیتونیم زیاد اعتماد کنیم. همچنین ما میتونیم از بدنمون جدا بشیم و خودمون رو جای یه شخص دیگه تصور کنیم. همه اینا ما رو به یک جور پوچی میرسونه. این پوچی ناشی از اینه که بشر به خودش از بیرون نگاه میکنه و از خودش میپرسه آیا ضروریه که من وجود داشته باشم؟ آیا وجود داشتن من واقعاً منصفانه است؟ اگزیستانسیالیست هایی چون هایدگر اعتقاد داشتن تنها در تقابل با عدمه که ما میتونیم از این پوچی بیرون بیایم و برای وجود داشتنمون معنا بسازیم. سارتر عقاید رادیکال تری داشت. اون تاکید میکرد وجود ما اساساً هیچ جوهر و خاصیتی نداره. در درجۀ اول ما وجود داریم و بعدش میتونیم جوهر و خاصیت بگیریم. اون بار ها میگفت که ما میتونیم هرچیزی باشیم. منظورش هر چیزی بود. و کسایی که خلاف اینو به خودشون تلقین میکردن دچار وضعیتی هستن که او "ایمان بد" مینامید. مثلاً یه پیشخدمت تو کتاب تهوع که خودش رو قانع کرده بود علیرغم آرزوهایی که داره، و بخاطر اینکه باید خرج زن و بچه اش رو بده "مجبوره" پیشخدمت باشه. سارتر میگفت انسان اساساً آزاده و هیچ اجباری واقعی نیست. انسان بیچاره میتونه هرچیزی باشه و لذا هر لحظه در برابر انتخاب های سختی قرار داره.

اینا رو گفتم تا بگم توجیه کردن وجود هر فردی هیچ فرمولی نداره و فقط و فقط مسئولیت خود اون فرده. ورزش کردن، خورد و خوراک، دوست دختر و بقیۀ اون شش مورد، موضوعاتی ثانویه ان. من بدون اونا هم میتونم قهرمان زندگی خودم باشم.