از کجا انرژی میگیرم
توی پست قبلی یه خبطی کردم. اون دوست خوبم درباره شور و انرژی خودم پرسید و اینکه چطوری و از کجا انگیزه میگیرم، ولی من تبدیلش کردم به یه نطق از بالا به پایین برای کسی که میخواد توی زندگیش موفق باشه. این یکی از چیزاییه که من باید کنار بذارم. نمیشه آدم به حرف بقیه گوش نده و چیزی رو جواب بده که فکر میکنه هدف سؤال کننده است.
اما جواب اینکه از کجا انرژی میگیرم.
روی سنگ قبر چارلز بوکوفسکی نوشته «تلاش نکن!» این یکی از اساسیترین ایدههای چارلز بوکوفسکی بود. تلاش نکن چیزی که دوست داری بشی. صبر کن چیزی که میخوای خودش بیاد سمتت. اگه هم نیومد بیشتر صبر کن. «مثل یه مگسی که بالای دیواره. اونقدر صبر میکنی تا خودش بیاد سمتت و وقتی به اندازه کافی بهت نزدیک شد دستت رو بلند میکنی و با یه ضربه نابودش میکنی»

اینکه آدم از کجا انرژی میگیره شاید این معنی رو برسونه که آدم میدونه باید چکار کنه. بیشتر وقتا من واقعاً نمیدونم باید چکار کنم. اگه هم بدونم کجا میخوام برم بیشتر وقتا نمیدونم چطور باید برسم. بعضی وقتا بوده که دغدغهام انرژی و انگیزه باشه. اما اکثراً دغدغهام اینه که دنبال چی باید باشم. اینکه یه فردای بهتر تصور کنم خیلی راحته، چون خیالبافی بلدم. اما هیچ کس نمیتونه زندگیشو وقف یه خیال بکنه. طبیعت بشر اینطوریه. شاید فقط برای اشخاصی مثل من که بیشتر سالهای عمرشونو سردرگم بودن بامعنا زندگی کردن مهمتر از انرژی و انگیزه داشتنه. شاید اگه من هم یه آدم روبراه بودم میتونستم دغدغه انرژی و انگیزه داشته باشم.
برای ما گمراهان عالم:
ماها نمیتونیم نرمال زندگی کنیم و انتظار داشته باشیم موفق بشیم. خاصیت زندگی با معنا اینه که باید وقف بشه. باید زندگیمونو وقف کنیم تا معنا پیدا کنه. مسأله هنوز حل نشده: وقف چی؟
وقف یه اتفاق خوب که میتونه واسه ما بیوفته. باید به این فکر کنیم که چه اتفاقی میتونه واسه من بیوفته که برام خوب باشه. اتفاقی که من بهش نیاز دارم. به دردم بخوره. خوب باشه. کمکم کنه. شاید نیاز باشه خودتون رو جای کسی تصور کنید که واقعاً دوستش دارین و دلتون میخواد بهترین اتفاقات دنیا براش بیوفته. فکر کنید شما کسی هستین که واقعاً دوست دارید. مثل عشقی که مادر به بچهاش داره. بعد فکر کنید چه اتفاقی برای این آدم بیوفته براش خوبه؟
این اتفاق رو پیدا کنید. بعد زندگیتونو وقفش کنید. به سمتش نشونهگیری کنید.

چشم آدم یه جوریه که قسمتی که تصویر قابل اتکا تولید میکنه یه نقطه خیلی خیلی کوچیک توی شبکیه است که بهش میگن لکه زرد. بقیه تصویر رو ذهنمون با اتکا به حافظه و تحلیل میسازه. البته سلولهای مخروطی و استوانهای توی سراسر شبکیه پراکنده هستن اما نقششون توی ساختن تصویر فقط کمکیه.
دنیل سیمونز محقق روانشناسی تجربی در جریان یک آزمایش جالب یک تلویزیون بزرگ جلوی مردم میگذاشت که در آن دو گروه سه نفره یکی سیاهپوش و دیگری سفیدپوش هر گروه یک توپ در اختیار داشت. او از مردم میخواست که تعداد پاسکاریهای تیم سفید را حساب کنند. وقتی آزمایش تمام میشد پاسخها اکثراً صحیح بود، ۱۵ پاس. اما وقتی بعد از آزمایش از آنها میپرسید گوریل را دیدید یا نه، اکثراً شوکه میشدند!
در میانه پاسکاری یک شخص با لباس گوریل وسط میدان وارد میشود با دست به سینه خود ضربه میزند و چند ثانیه وسط زمین میماند و دوباره خارج میشود. نصف مردم او را ندیده بودند. تصویر به قدری بزرگ بود که حالت صورت تک تک بازیکنان (و گوریل) قابل شناسایی بود.

عجیبه. اما طبیعت ما همینه. بدون نشونهگیری ما تقریباً کور هستیم. باید به سمت چیزی نشونه بگیریم تا ببینیم. به هر سمتی نشونه بگیریم میلیونها چیز دیگه ناپدید میشن. و این خیلی خوبه. اگه لکه زرد شبکیه ده برابر بزرگتر بود باید مغزمون چهار برابر بزرگتر بود تا بتونیم تصاویرش رو تحلیل کنیم.
شاید اگه اتقاق خوب رو پیدا کنیم و بهش نشونه گیری کنیم، به صورت طبیعی به سمتش حرکت کنیم و بهش برسیم. شاید پادزهر هرج و مرج دنیای شلوغ و بینظم اطرافمون چیزی شبیه لکه زرد شبکیه باشه. شاید اگه به یه هدف خوب نشونه گیری کنیم خودمون خودمونو به صورت خودکار وقف هدفمون میکنیم و به شکلی طبیعی یه راهی برای عبور از موانع پیدا میکنیم. بدون اینکه تلاش کرده باشیم.


اگر بنا بر نرسیدن است چرا باهم راه نرویم؟ اگر سرشت ما را با تنهایی زده اند چرا باهم تنها نباشیم؟ اگر دلتنگیم چرا آواز نخوانیم؟ چرا فریاد نزنیم؟