وقتی بچه بودم توی خونه ما هفت‌سین گذاشته می‌شد و سیزده‌به‌در بیرون می‌رفتیم. اما عید اصلی ما همیشه عید فطر بود.

 

اولین بار وقتی حدوداً ۵ ساله بودم با مفهوم عرب بودن آشنا شدم. حمید، پسر همسایه‌امون بهم گفت: «عرب بوگندو» و من نفهمیده بودم معنای این حرفش چیه. حتی یادم هم نمیاد اینو بهم گفته باشه. فقط دقیقاً یادمه رفتم به مادرم گفتم حمید بم میگه عرب بوگندو و این یعنی چی؟

مادرم عصبانی نشد. فقط گفت برو بهش بگو پیامبر عرب بود و اینا.

 

عرب بودن حداقل برای جغرافیای من به معنی دین عرب داشتن و حرف زدن به زبان مقدس.

 

وقتی بزرگ شدم و چشم و گوشم باز شد از هویت عربیم فاصله گرفتم. هم‌زمان عربا از ایرانی بودنشون فاصله می‌گرفتن. کم کم دیگه نه هفت‌سین می‌چیدیم و نه سیزده‌به‌در میرفتیم بیرون. حدس میزنم این قضیه هفت‌سین چیدن و اینا از تأثیرات انقلاب بود که باعث شده بود هویت ایرانی و عربی برای مدت کوتاهی باهم آشتی کنن. و وقتی کم کم انقلاب عقیم شد و مردم دستاویز نژاد باستانی‌شون شدن عربا هم همینکارو کردن. دشداشه پوشیدن، گذاشتن چفیه روی سر، و شعر گفتن، از کارایی بود که عربا برای نشون دادن عرب بودنشون انجام میدادن.

 

من اما از هردوتاشون استعفا داده بودم. من نه دین عرب رو می‌پذیرفتم و نه تعلقی به ایران باستان داشتم. تنها تعلقم ادبیات بود. که هم به ایران وصلم می‌کرد و هم به نزار قبانی و محمود درویش و ابو نواس.

 

حالا اخیراً راحت‌تر با رسوم عربی کنار میام. هر سال موقع عید فطر یه دشداشه نو می‌پوشم و تو صف نماز عید از خودم می‌پرسم آیا روزی می‌رسه که از هویت عربی فقط رسوم ظاهری باقی بمونن؟ مثل سیزده‌به‌در و هفت‌سین که کسی نمیدونه قواعد دینی اینا چی بوده.