من به کاشان رفتم

از کاشان رد می شدیم گفتیم باغ فین را ببینیم. فین اسم شهری است که در گذشته از شهر کوچک کاشان جدا بوده و حالا بخشی از کاشان و در منتهی الیه جنوب غربی کاشان قرار دارد. باغ فین یک باغ قلعه مانندی است که توسط دیوار ها و برج هایی محصور شده است. این باغ پشت به قبله و رو به کاشان است و در پایین دستِ چشمه ای قرار دارد که برگرفته از شاه اسماعیل صفوی، چشمۀ اسماعیلیه نام دارد. چشمۀ اسماعیلیه از سرازیر شدن سفره های آب زیرزمینی کوه های کرکس به سمت فین ناشی میشود. قلب تپندۀ باغ فین که در دورۀ صفوی طراحی شد همین چشمه است. آب چشمه در حوضی با ارتفاعی بالاتر از باغ جمع می شود و از کف حوض، توسط لوله هایی سفالی به درون باغ هدایت می شود. این لوله ها بدلیل اختلاف ارتفاع، حاوی آب پرفشار هستند. آب پر فشار لوله ها توسط نازل هایی سفالی که درون حوضچه ها و جوب ها قرار دارند، به شکل فواره خارج می شود. جوب ها و حوضچه ها کاشی کاری شده و دور تا دور باغ را فراگرفته اند.

سرو های پیر باغ را که رد کردیم به موزۀ امیر کبیر رسیدیم. زندگینامۀ امیر کبیر را دیدیم که روی دیوار در تابلو هایی که اشتباه چیده بودند نوشته شده بود. چیزی که از نوشته ها دستگیرم شد این بود که پدر امیر کبیر، همشهری و آشپز قائم مقام فراهانی، صدر اعظم فتحعلی شاه و محمد شاه قاجار بود. قائم مقام اول، محمد تقی خان فراهانی (امیر کبیر) که جوان ناپخته ای بود را به دستیاری خود می گمارد. امیر کبیر شایستگی نشان می دهد و سال ها بعد که قائم مقام فراهانی کشته می شود و محمد شاه قاجار هم می میرد، کمک می کند ناصر الدین شاه هزینۀ سفر به تهران و نشستن بر تخت پادشاهی را تأمین کند. در این زمان مهد علیا مادر ناصر الدین شاه و عزت الدوله خواهرش که مدت کوتاهی در تهران نایب السلطنۀ ناصر الدین شاه بود، به میرزا آقا خان نوری مجال زیادی داده بودند. ناصر الدین شاه اما، برخلاف انتظار آنان، به محض رسیدن به تهران امیر کبیر را صدر اعظم خود می کند و عزت الدولۀ 12 ساله را به عقد امیر کبیر 41 ساله در می آورد. برخی منابع نوشته اند که او زن قبلی خود، جان جان خانم را که دختر عمویش هم بود طلاق می دهد. پس از سه سال و سه ماه صدر اعظمی، دسیسه های میرزا آقا خان نوری و مهد علیا بر ضد امیر کبیر کارساز می شوند و امیر کبیر از همۀ مناصب حکومتی، یکی پس از دیگری عزل می شود. در همین حین او که خطر جانش را حس می کرد نامه ای به نمایندۀ دولت بریتانیا می نویسد و تقاضای حمایت کردن از او و خانواده اش به طرزی که "شایستۀ تاج و تخت بریتانیای کبیر و شأن ملت انگلیس است" میکند. اما انگلیسی ها دخالت نمیکنند.

همانطور که پیش بینی میشد، فرمان "راحت کردن امیر کبیر" صادر می شود و حاج علیخان فراش باشی و میرغضب جلاد به فین می آیند. امیر کبیر که به اشتباه، انتظارِ فرمانِ انتصابش به یک پست دولتی را داشت در حمام بود. وارد حمام میشوند و متن فرمان را برای امیر میخوانند. امیر از آنها میخواهد فرمان را در بیرون از حمام اجرا کنند که موافقت نمی شود. سپس از آنها میخواهد اجازه دهند با عزت الدوله خداحافظی کند و با آن هم موافقت نمی شود. در نهایت از آن ها میخواهد نحوۀ اجرای حکم را خودش تعیین کند که موافقت می شود. امیر از دلاک خود میخواهد رگ هایش را او بزند و او هم همینکار را میکند. با وجود خونریزی، هنوز جان امیر گرفته نشده بود که صبر حاج علیخان به اتمام میرسد. دستور میدهد میرغضبِ جلاد لگدی به امیر کبیر بزند و با فرو بردن دستمالی در گلویش او را خفه می کند.
صحنۀ قتل امیر کبیر در قسمتی از حمامِ تو در توی باغ فین بازسازی شده بود. به چهرۀ امیر کبیر نگاه میکردم و سعی میکردم او را درک کنم. نمیتوانستم. هر چه بیشتر نگاه میکردم بیشتر احساس تنهایی میکردم. نمیتوانستم صدر اعظم باشم. نمیتوانستم مردم را به یک عدد تنزل دهم. چطور میشد صدر اعظم یک مملکت بود و یک روحانی بیچاره را برای دفع فتنه اعدام کرد؟ مسأله فقط امیر کبیر نبود. هرکس برای یک ملت تعیین تکلیف کند خواه ناخواه مرتکب جرم میشود. چطور میتوان به قیمت جان چند سرباز جوان با هزاران آرزو منافع مهم کشور را خرید؟ چطور میتوان فرماندۀ جنگ بود و به سپاهیان فرمان حمله داد. چطور میتوان سپاهیان دشمن را درک نکرد؟

خوشبختانه دلاک امیر آنجا بود. نگاهی به صورتش انداختم و اندیشیدم: «من از نسل این دلاکم.» از نسل او که نمیداند فراش باشی کشتنش را به صلاح خواهد دید یا نه. او که تاریخ هم نمیداند کشته شد یا نه. او که از دنیا هیچ انتظاری نداشت. در تمام عمر خود از کاشان بیرون نرفت و انگور های رسیدۀ باغش او را سر ذوق می آورد. او که قیمه ریزۀ دست پخت عیالش را به هیچ چیز دنیا عوض نمیکرد.
پ. ن: اگه یه روز دختر دار شدم و دخترم گفت بابا من یه پرنسس ام، بش میگم اشتباه میکنی بابا من و تو از نسل یه دلاک کاشونی ایم که تو عمرش از کاشون بیرون نرفت و با این حال عاشق انداختن انگورای تازه رسیده توی آبِ خنک حوضچه بود.
اگر بنا بر نرسیدن است چرا باهم راه نرویم؟ اگر سرشت ما را با تنهایی زده اند چرا باهم تنها نباشیم؟ اگر دلتنگیم چرا آواز نخوانیم؟ چرا فریاد نزنیم؟