دقیقاً میدانم چرا برادر بزرگترم امین را خیلی دوست دارم. چون با اعتماد به نفس است. اهل معاشرت است. اهل خنده است. وظیفه شناس است. باهوش است. دقیق است. مراعات می‌کند. من را کاملاً درک می‌کند. بارها به جای اینکه از جنبه‌های منفی شخصیتم و از نقاط ضعفم ناراحت شود آنها را تبدیل به سوژه‌ای برای خنده می‌کند و باهم به آن میخندیم. به بعضی از خصوصیات خودش هم کلی می‌خندیم. ساعت‌ها درباره یک موضوع مهم حرف می‌زنیم. آنقدر که خانمش از دستمان دلخور می‌شود. اما دلیل اصلی اینکه او را می‌ستایم عطشش به زندگی است. غذاهایی که دوست دارد را واقعاً دوست دارد. روزی که خورشت بامیه داشته باشیم واقعاً خوشحال می‌شود. این چیزی است که من فاقد آنم. خورشت بادمجان را دوست دارم اما زیاد برایم فرقی نمی‌کند اگر دو ماه نخورم. زیاد برایم هیجان‌انگیز نیست اگر مثلاً امروز یکی از دوستانم با یک آستون مارتین بیاید دنبالم تا برویم بیرون تاب بخوریم. برخورد پیش‌فرض من با هر چیز تازه و هیجان انگیزی که می‌بینم این است که «مهم نیست». اساساً باور ندارم اتفاق مهمی خواهد افتاد که بتواند زندگیم را واقعاً تغییر دهد.

اما امین با تمام خصوصیات خوب و مثبتش (بالطبع) رفتارهای اعصاب‌ خوردکن هم دارد. مثلاً خودخواه است. همیشه چیزهای خوب را برای خودش می‌خواهد. یا حداقل ترجیحش این است که چیز خوب به خودش برسد. مثلاً همیشه پره‌های کولر ماشین را به سمت خودش می‌چرخاند. انتقادهایی که از او می‌کنم را به هیچ وجه نمی‌پذیرد. این را دیگر واقعاً نمی‌توانم تحمل کنم. همیشه اعصابم از این رفتار او خورد می‌شود. نسبت به او بی‌اعتماد می‌شوم. دائم از خودم می‌پرسم چرا چنین رفتاری دارد؟ چرا عوض نمی‌شود؟ این سؤالات باعث دلسردیم می‌شدند. تا اینکه به ایده‌ای برخوردم که به آن نقطه‌ضعفِ قوت می‌گویند.

قضیه از این قرار است که هنری جیمز، نویسنده قرن ۱۹ آمریکایی در سال ۱۸۷۵ در پاریس مستقر می‌شود. در پاریس او با ایوان تورگنیف، نویسنده مشهور روس، آشنا می‌شود. هنری شیفته شیوه نگارش ایوان می‌شود. ایوان وسواس زیادی در جمله‌بندی به خرج می‌داد. هر جمله را چندین بار ارزیابی می‌کرد. کلمات را مرتباً جابجا می‌کرد. آنقدر با خونسردی و آرامش داستان را صیقل می‌داد تا به حالت بی‌نقص خود برسد. هنری جیمز نویسنده مورد علاقه‌اش را پیدا کرده بود. لذا تصمیم گرفت رفاقتش با او را افزایش دهد تا بیشتر از او الهام بگیرد. مشکل اینجا بود که به همان اندازه که ایوان تورگنیف در نوشتن خوب بود در روابط اجتماعی افتضاح بود. مثلاً وقتی هنری او را به مهمانی دعوت کرد ابتدا پذیرفت. سپس دو روز قبل از مهمانی پیام عذرخواهی فرستاد که نمی‌تواند حاضر شود. روز قبل از مهمانی دوباره از اشتیاقش برای حضور در مهمانی خبر داد. در آخر هم دو ساعت دیر حاضر شد. اما هنری به جای این که سرخورده یا عصبانی شود چیز جالبی در دفترچه خود یادداشت کرد. او نوشت: «من امروز با نقطه‌ضعفِ قوت ایوان تورگنیف مواجه شدم.»

نقطه قوت ایوان تورگنیف، دقت، حوصله و وسواس او در انتخاب جملات و کلمات صحیح بودند. اما همین نقطه قوت، نقطه ضعف اجتناب‌ناپذیری داشت که رفاقت با او را سخت می‌کرد. هنری جیمز به خوبی می‌دانست که هیچ کس نمی‌تواند جامع تمام خصوصیات مثبت دنیا باشد. او باور داشت که هر خصوصیت مثبتی، خصوصیات منفی‌ای را به ناچار همراه خود خواهد داشت. نمی‌توانید به ویژگی مثبت کسی دل ببندید و انتظار داشته باشید ویژگی منفی‌ای که ذاتاً همراه آن است از بین برود.

اگر امین خودخواه بود به خاطر عطشش به زندگی بود. اگر انتقاد ناپذیر بود به دلیل دقت و اعتماد به نفسش بود.

اگر این ایده صحیح باشد، خصوصیات منفی من وجه اجتناب‌ناپذیر کدام خصوصیات مثبتم هستند؟