اگزیستانسیالیزم
دوست خوب من
سخته اگزیستانسیالیزم یا هستیگرایی یا فلسفه وجودی رو توضیح بدم. به این دلیل که باید قبلش دچار بحران وجودی شده باشی. البته بحران وجودی رو احتمالاً تجربهاش کردی ولی خبر نداشتی. خب ممکنه بپرسی بحران وجودی چیه؟ اینو من بت توضیح میدم منتها باید بدونی که لزومی نداره خودخواسته بحران وجودی رو تجربه کنی. اما چون شما هم انسانی و به احتمال زیاد باش مواجه میشی بهتره که یه چیزایی دربارهاش بدونی. بحران وجودی یعنی حالتی که یهو آدم متوجه میشه خیلی خیلی تنهاست. تنها به این معنی که با هیچ کدوم از مفاهیم دنیا نمیتونه ارتباط برقرار کنه. حالتی که توش، خوب و بد کیفیتی نسبی و تصادفی پیدا میکنن. هر چیزی که تا اون موقع خوب میدونستی بیمعنی و پوچ به نظر میرسه. مدام از خودت میپرسی چرا من اینجام؟ چرا تو امریکای جنوبی نیستم. چرا به جای اینکه هر روز برم سر کار و تو اداره هی نامه جابجا کنم نمیرم تو خیابونا و در دفاع از حقوق زنان سطل زبالهها رو آتیش بزنم؟ چرا فلان رشته رو خوندم؟ چرا رفتم دانشگاه؟ چرا با فلانی ازدواج کردم؟ چرا به این چیزا اعتقاد دارم؟ چرا هماهنگ کننده تظاهرات حقوق بشری نمیشم؟ چرا یه دلقک دوره گرد نیستم؟
من میتونم هرکدوم از اینا باشم و با این حال فقط یکی رو باید انتخاب کنم. ولی کدومو باید انتخاب کنم؟ بحران وجودی یعنی یهو ببینی گزینههای پیش روت بیش از اندازه و ناجوانمردانه زیادن. بینهایت گزینه در برابرت قرار داره و تو درباره عواقب تصمیمهات چیز زیادی نمیدونی. وقتی به گذشته نگاه میکنی میتونی بفهمی چه خبره ولی درکی که از آینده و کار درست داری تقریباً صفره. کیرکگارد دانمارکی، یکی از اولین فلاسفه وجودی میگه: «زندگی را فقط رو به گذشته میتوان درک کرد، حال آنکه مجبوریم رو به جلو زندگی کنیم.» مشکل بزرگ اینجاست که تو این خر تو خری ما آزادیم. این آزادی، چیز مثبتی نیست. برعکس به قول سارتر ما محکوم به آزادی هستیم. اینها باعث میشن دائم مضطرب باشیم. چون ما محکوم هستیم که با چشمان بسته پشت فرمون زندگیمون بشینیم. و جالب اینکه تو باطن خودمون این مسئولیت سنگینمون رو میدونیم و لذا برای فرار از مسئولیت، دست به دامن قدرتهایی میشیم که برامون تعیین تکلیف کنن. ما به چیزهایی مانند خانواده، دین، وطن، دولت یا جدیداً علم اقتدا میکنیم و اجازه میدیم برامون تعیین تکلیف کنن. در حالی که اونا هم تشکیل شدن از افرادی سرگشتهتر از خودمون. این رفع تکلیف رو سارتر ایمان بد نامید.

این دیدگاه تاریک نسبت به زندگی در واقع یه پاسخی بود به دیدگاه ماقبل خودش که به ۲۳۰۰ سال قبل و به یونان باستان برمیگرده. افلاطون و ارسطو این اصل رو بدیهی میدونستن که هر چیزی یه جوهری داره. مثلاً جوهر سنگ، سنگینی، سفتی و طبیعی بودن سنگه. یعنی همون خصوصیاتی که اگه از سنگ بگیری دیگه سنگ نیست. اونا باور داشتن هر وجودی یه جوهری داره. اما مشکل اینجا بود که انسان خصوصیتی داره که با هر موجودی متفاوته. انسان تنها موجودیه که به وجود داشتن خودش آگاهه. و این، انسان رو از هرگونه جوهری رها میکنه. لذا انسان میتونه هرچیزی باشه. و همچنین برای انسان هیچ چیزی دارای هیچ جوهر خاصی نیست. مثلاً تو کتاب تهوع، وقتی آنتوان روکانتن سنگی رو از روی زمین بلند میکنه یهو حس عجیبی بش دست میده. حس میکنه که اون سنگ وجود داره. و وجودش مستقل از چیزیه که ما تو ذهنمون به کلمه سنگ نسبت میدیم. برخورد کردن با این وجودهای برهنه آنتوان روکانتن رو دچار تهوع میکنه.
پس راه حل چیه؟
هایدگر، کیرکگارد، نیچه، سارتر و کامو با وجود اینکه همگی درباره یک موضوع حرف میزدن، هرکدوم متفاوت به موضوع نگاه کردن. از نظر سارتر زندگی انسان میتونه معنا داشته باشه، اما انسان باید خودش این معنا رو بسازه. آدم باید به خودش وفادار باشه و با صداقت و اصالت درمورد معنای زندگیش تصمیم بگیره. یا مثلاً کیرکگارد میگفت آدم باید عقل خودش رو کنار بذاره و با جهش ایمان به خدا برسه. یا مثلاً توی فرمول بندی پیچیده و عجیب هایدگر، تنها در تقابل با عدمه که انسان میتونه به زندگیش معنا بده. یا به عبارتی باید دائم مرگ رو به خودمون یادآوری کنیم.
سارتر برای اینکه موضوع رو شفافتر بیان کنه یه داستانکی نقل میکنه که من خیلی خیلی دوسش دارم. داستانک اینجوریه که جنگ جهانی دوم شروع شده بود و یکی از شاگرداش ازش میخواد تو تصمیمگیری درباره آیندهاش بش کمک کنه. شاگرده در قبال کشورش احساس وظیفه میکرد و میخواست بره تو ارتش و با نازیها مبارزه کنه. اما در همین حال مادر پیرش نیاز به مراقبت داشت. چه کار باید میکرد؟ به جنگ میرفت و به عنوان یکی از میلیونها سرباز در ایستادگی در برابر نیروهای اهریمنی نازی مشارکت میکرد. کاری که گرچه عملاً ناچیز بود ولی برای بشریت بسیار مهم بود. و البته با این کار احتمالاً تا ابد از دیدن مادرش محروم میشد. یا تو خونه میموند و با مراقبت از مادرش مشارکتی بزرگ در زندگیِ فقط یک نفر(مادرش) داشته باشه. سارتر پاسخ میده که نکته همینجاست که هیچ پاسخی برای این دوراهی وجود نداره. هیچ کس نمیتونه بش بگه باید چکار کنه. خودش باید پاسخ خودش رو میساخت. هیچ پاسخی از دنیای خارج نمیتونست اونو به یه زندگی معتبر و اصیل برسونه. شاگردش باید انتخاب میکرد که خوب چیه و بد چیه.

حالا مگه سارتر و هایدگر و کامو مرض داشتن این چیزا رو نوشتن؟ میمردن میذاشتن ما زندگیمون و بکنیم؟
دوست عزیز من، این آقایون بحران وجودی رو اختراع نکردن. اونا بحران وجودی رو تشخیص دادن. و به جای قایم کردن تجربیات تلخشون، با خلق آثار هنری و فلسفی سعی کردن بحران وجودی رو اهلی بکنن. یعنی کاری کنن وقتی ما دچار این بحران میشیم احساس نکنیم آدمای اسکلی هستیم. بلکه برعکس بتونیم بفهمیم دقیقاً تو چه وضعیتی قرار داریم و به دوستا و خونوادهمون بگیم که دچار بحران وجودی شدیم و اونا هم بفهمن مشکل ما چیه. و در نهایت کمتر احساس تنهایی بکنیم.
اگر بنا بر نرسیدن است چرا باهم راه نرویم؟ اگر سرشت ما را با تنهایی زده اند چرا باهم تنها نباشیم؟ اگر دلتنگیم چرا آواز نخوانیم؟ چرا فریاد نزنیم؟