توی عصر حاضر خیلی عادیه که ببینی تو یه مهمونی یه کسی چشم تو چشم یکی دیگه بذاره و بش بگه «لباست اصلاً بت نمیاد!» یا «چقدر چاق شدی!» یا مثلاً تو خیابونا یکی رو ببینی که درباره اندام یه خانم بش تیکه بندازه! (این موضوع حتی در کشور متمدنی مثل امریکا هم رایجه!) وقتی بش میگی چرا این حرفو زدی میگه «من آدم رکی هستم.» یا «مگه دروغ گفتم؟»

همیشه اینطوری نبوده.

همه تمدن‌های بشری قواعد سختی برای رفتار قابل قبول داشتن و سال به سال این قواعد سخت‌تر و سخت‌تر می‌شدن. توی قرن ۱۷ دوم شخص مفرد از گرامر زبان انگلیسی حذف شد (چون غیر مؤدبانه پنداشته شد.) توی قرن ۱۹ یعنی زمانی که ملکه ویکتوریا حاکم بریتانیا بود، رفتار مردم به اوج رسمیت و ادب خودش رسیده بود. اونا لباسای رسمی می‌پوشیدن، شق و رق راه میرفتن،‌ موقعی که همدیگه رو می‌دیدن واسه هم کلاه تکون می‌دادن و با القاب درخورِ هر شخص همدیگه رو خطاب قرار می‌دادن. کسی وسط حرف کسی نمی‌پرید. رفتار آقایون با خانما تشریفات و رسومات خاصی داشت. هیچ کس حق نداشت اونارو به اسم کوچیک صدا کنه یا بشون نگاه بد بکنه. وقتی یه خانم میومد سر یه میز مینشست همه مردا بلند میشدن و تا وقتی خانم ننشسته بود کسی سر جاش نمی‌نشست. دوران جدیدی حاکم شده بود. زن‌ها که ذاتاً ضعیف‌تر، ظریف‌تر و شکننده‌تر بودن، مورد احترام و توجه بیشتری قرار میگرفتن. در حالیکه بشر همیشه به زور و قدرت مرد‌ها متکی بود حالا باید با تلاش و جدیت، قدرت مردها رو رام میکرد. حالا دیگه ارزش یه مرد به میزان تواناییش در به ثمر رسوندن غریزه‌هاش نبود، به میزان تواناییش در رام کردن اونا بود.

یک نمایش خصوصی، ویلیام پاول فریث، ۱۸۸۳

 

وضعیت کل اروپا و تقریباً همه دنیا همین شکلی بود. تا اینکه بالاخره با چرخش ۱۸۰ درجه ای، مردم متمایل شدن به صداقت و رک بودن. برگرفته از تأثیر آثار ژان ژاک روسو (۱۷۱۲-۱۷۷۸)، فیلسوف سوئیسی، که متمدن‌ها رو منافق، خودشیفته و ناپاک میدونست، مردم تصمیم گرفتن این تکلفهای بی دلیل رو کنار بذارن. روسو صراحتاً میگفت وحشی‌های غیر متمدن صادق‌تر، اصیل‌تر و باارزش‌تر بودن.

ژان ژاک روسو، لویی اوژن فون ویوتمبرگ، ۱۷۶۴

کم کم اروپاییا شیفته این ایده شدن که انسان در باطنش موجود نازنین و دوست داشتنی یه. این بدین معنی بود که تمام این رفتارهای مؤدبانه و خشک چیزی جز تظاهری ناپاک و غیر انسانی نیست. از نظر اونا هدف این بود که به ذات خودمون برگردیم. اگر تا قبل از اون موقع کودکان موجوداتی خام پنداشته میشدن که باید آداب اجتماعی رو به اونا یاد داد، توی دوران جدید اونا نماد صفا و پاکی و بیریایی واقع شدن. و این ما بودیم که باعث فساد اونا میشدیم. هسته اصلی این نگاه تازه این بود: «انسان ذاتاً پاک و بی‌آلایشه، و این تظاهر و تکلف بزرگترهاست که باعث فساد جامعه بشری میشه.»

 

کودک، نماد پاکی سرشت انسانی

 

من فکر میکنم دوران جدید عمیقاً در اشتباهه. ما درک درستی از ماهیت انسان نداریم. حقیقت اینه که ما جانورانی هستیم وحشی، درنده و گاهی اوقات نفرت‌انگیز و زننده. و خیلی خیلی باید به خودمون زحمت بدیم تا این خصوصیات زشتمون رو تو انظار عمومی بروز ندیم. ادب در حقیقت یه دستاورده و تمدن بشری به ادب وابسته است.

انسان چیزی جز حیوانی متمدن نیست

 

اگه همه مردم بخوان خودشون باشن و جلوی باطن نفرت‌انگیزشون رو نگیرن در عرض چند سال بشریت برمیگرده به دوران جنگل. اونایی که تمدن رو بوجود اوردن دقیقاً میدونستن انسان چه موجود کثیف و حال به هم زنی یه. انگلیسی‌های دوره ویکتوریایی هم اینو به خوبی میدونستن. ایده اونا این بود که برای اینکه بتونیم کنار همدیگه زندگی کنیم باید قسمت‌هایی از خودمون رو پنهان کنیم. باید مراقب بوی دهن و بدن خودمون باشیم تا دیگران رو نیازاریم. باید تمایلات جنسیمون رو پنهان کنیم تا عزت و شرافت دیگران خدشه‌دار نشه. و به جای اینکه از زور استفاده کنیم از جذابیتمون استفاده کنیم. تمدن از ما میخواد که به جای اینکه قدرتمون رو به رخ دیگران بکشیم، محتاطانه مواظب باشیم به دیگران آسیب نرسونیم. آسیب‌پذیر باشیم. یعنی ضعف‌هامون رو پنهان نکنیم بلکه از دیگران تقاضای رفتاری لطیف‌تر و مهربانانه‌تر بکنیم.