برتراند راسل می‌گوید: «لذت زیادی از دانستن چیزهای به‌دردنخور به دست می‌آید.» راست میگوید. من از دانستن این چیزهای بیهوده لذت بسیاری می‌برم:

۱. شکسپیر همسرش را دوست نداشت.

ویلیام شکسپیر(۱۵۶۴-۱۶۱۶) در وصیت‌نامه خود فقط یک جمله درباره همسرش می‌نویسد: «...و برای همسرم، دومین بهترین تختخواب خانه با ملافه‌ها...» همین. نه جمله محبت‌آمیزی، نه توضیحات اضافه‌ای. سهم همسرش به نسبت چیزهایی که برای خواهر و خواهرزاده‌ها و دخترها و دامادها و نوه‌اش به ارث گذاشت به قدری ناچیز است که بیشتر به کنایه و تمسخر شبیه است. البته گفته می‌شود در آن زمان، بهترین تختخواب که نشانه‌ای از وضع مالی خوب بود را در اتاق نشیمن قرار می‌دادند تا به مهمانان فخرفروشی کنند. اما باز هم از غرابت موضوع کم نمی‌شود: سلطان نمایشنامه‌های رمانتیک و اشعار عاشقانه، در اظهار عشق به همسر خود ناکام بود.

ویلیام در زمان ازدواج ۱۸ ساله و «آن هثوی» همسرش ۲۶ ساله بود. دختر بزرگ آنها سوزانا، شش ماه بعد از ازدواجشان به دنیا آمد و این نشان از رابطه غیر شرعی و غیر قانونی آنها پیش از ازدواج دارد. برخی مورخین حدس می‌زنند که ویلیام با زور اسلحه و به دلیل حاملگی معشوقه‌اش تن به ازدواج با او داده است.

طبق قوانین کلیسای انگلیسی برای ثبت ازدواج ابتدا باید سه یکشنبه متوالی ازدواج را در کلیسای اصلی شهر اعلام کرد تا اگر کسی مانعی شرعی برای آن داشت بیان کند. به دلیل جشن‌های مسیحی ورود، کریسمس و ظهور، امکان اعلام ازدواج در ماه‌های دسامبر و ژانویه وجود نداشت. لذا آنها باید یا نوامبر ازدواج می‌کردند یا تا ژانویه صبر می‌کردند. صبر کردن تا ژانویه باعث بروز حاملگی آن هثوی و رسوایی آنها می‌شد و از طرفی فقط دو یکشنبه از نوامبر باقی مانده بود. راه دیگر، گذاشتن تعهد و قسم و وثیقه از پدران دو طرف و اشخاص ثالث بود تا همراه با اعلام ازدواج در دو یکشنبه ، آن را ثبت کنند. این اسناد امروز موجود هستند اما خبری از تعهد پدر شکسپیر نیست و احتمال مخالفت او با این ازدواج می‌رود.

چند سال بعد ویلیام شکسپیر در تئاتر لندن مشغول می‌شود و در تمام این مدت همسرش را در شهرشان تنها می‌گذارد. با این حال بعد از بازنشستگی دوباره پیش همسرش بازمیگردد. معلوم نیست چه بین آنها گذشته که شکسپیر در وصیت‌نامه‌اش اینگونه به او طعنه می‌زند، اما جالب است بدانید در وصیت‌نامه قبلی‌اش حتی همین تختخواب را هم به همسرش نمی‌دهد!

۲. قرص ناپلئون بناپارت عمل نکرد

وقتی ناپلئون بناپارت (۱۷۶۹-۱۸۲۱) در سال ۱۸۱۴ به جزیره البا تبعید شد یک قرص خودکشی در جیب داشت. این قرص را دو سال قبل و در حال عقب نشینی از مسکو تهیه کرده بود. آنها به سختی توانسته بودند مسکو را فتح کنند اما شهر به دستور الکساندر تزار روس سوزانده شده بود. در حین عقب‌نشینی در برف‌ها و زمستان سخت روسیه گیر کرده بودند و کمین‌های روس زیادی را پشت سر گذاشته بودند و به رود استراتژیک برزینا در بلاروس رسیده بودند. اگرچه ناپلئون نهایتاً موفق شده بود از برزینا عبور کند اما وضع به حدی وخیم بود که ناپلئون مجبور شد بخش بزرگی از ارتشش را پشت سر بگذارد و یک قرص خودکشی هم در جیب خود گذاشته بود تا هیچ وقت زنده به دست دشمن نیافتد.

ناپلئون در گذر از آلپ، دلاروش - ژاک لویی داوید

حالا و پس از دو سال، با شکست تاریخی خود در برابر نیروهای ائتلاف در لایپزیک و به تبع آن برکناری از قدرت به دست مجلس سنا و قرداد صلحی که به تبعید وی به جزیره‌ای در مدیترانه منجر می‌شد، او دوباره به یاد قرص خودکشی افتاده بود. او حتی به فکر حمله به پاریس و بازپس‌گیری قدرت هم افتاده بود اما فرماندهان ارتش از او نافرمانی کرده بودند. تک و تنها در جزیره البا، به دور از همسر و فرزندش، و با شایعه تبعید به جزیره‌ای دورتر، ناپلئون قرص را در دهان خود گذشت و به انتظار مرگ نشست. غافل از اینکه پس از دو سال، قرص فاسد شده بود. ناپلئون هم نهایتاً از خودکشی منصرف شد.

۳. حرکت فرفره‌مانند زمین

فرفره

مثل فرفره‌ای که با سرعت زیاد در حال چرخیدن دور خودش است و همزمان محور دورانش هم به آرامی به می‌چرخد، زمین هم چنین حرکتی دارد. ۲۳ درجه انحراف محوری زمین هر ۲۶۰۰۰ سال یک دور به دور خودش می‌چرخد. این موضوع باعث می‌شود زمین هر ساله بیست دقیقه بیشتر دور خورشید بچرخد. به قول دیگر دایرت‌البروج از دیدگاه زمین هر ۲۶۰۰۰ سال یک دور کامل می‌چرخد.

پیشروی محوری زمین، ناسا

اما نکته عجیب‌تر این است که ابرخس (هیپارکوس) یونانی این حرکت وضعی زمین را در دو قرن قبل از میلاد کشف کرده بود. او طول جغرافیایی چند تا از ستارگان زمان خود را با مقادیر محاسبه شده توسط ستاره‌شناسان ماقبل خود مقایسه کرد و به این نتیجه رسید که آنها دو درجه جابجا شده‌اند. با محاسباتی که انجام داد نهایتاً اعلام کرد نقاط اعتدال هر ساله با نرخی که از یک درجه در قرن کمتر نیست پیشروی می‌کنند.


 

من از دانستن اینها که هیچ سودی در زندگی‌ام ندارند لذت زیادی می‌برم. این لذت ناشی از آن است که ثابت می‌کند من هنوز هم همان حس کنجکاوی کودکانه را دارم. هنوز هم در لابلای کتاب‌ها و سایت‌ها و مطالب بیربط دنبال چیزی می‌گردم که حس شگفتی را در من برانگیزد. یا با گنج‌های فراموش‌شده و خاک‌خورده دانش و حکمت روبرو می‌شوم، یا به چیزهایی مانند اینها میرسم که زباله‌های کنجکاویهایم هستند. تنها کار این زباله‌ها تحسین کنجکاوی است و همین هم آنها را دلپذیر میکند.