سندروم دغل بازی
دیشب وقتی داشتم زندگینامه مختصر لوسی مود مونتگومری رو تو ویکیپدیا میخوندم، به طرز عجیبی احساس حسادت بم دست داد. چرا من هیچ وقت احساس عشق نکردم؟ چرا توی ۳۰ سالگی هیچ وقت عاشقی نکردم؟ مونتگومری، نویسنده کتابهای آن شرلی، با اون اعتقادات مذهبی سختگیرانهاش، وقتی با ادوین سیمپسون نامزد بود عاشق هرمان لرد میشه. درباره هرمان لرد توی خاطراتش نوشته «یک حیوان جوان جذاب و بسیار دلپذیر با چشمان آبی مغناطیسی» توروخدا!

وقتی کسی خونه نبود هرمان لرد رو میبرد توی اتاق خوابش. گرچه اعتقادات مذهبیاش باعث میشد باکرگیشو حفظ کنه، اما ساعتها عشقبازی میکردن. آخرشم هم با هرمان لرد به هم میزنه و هم نامزدیشو رو تموم میکنه. میره با یه کشیش یه زندگی بیعشق رو تا آخر عمر ادامه میده. با افسردگی و هزارتا مشکل دیگه. همیشه هم به هرمان لرد که یه سال بعد از اتمام رابطهشون مرده بود فکر میکرده. هرمان لرد رو تنها عشق واقعی زندگیش میدونسته. آخرشم بعد از سالها مشکلات زناشویی و افسردگی، وقتی پسرش به جنگ جهانی دوم اعزام میشه خودکشی میکنه.
چرا من عشق رو تجربه نمیکنم؟
احتمال داره سندروم دغل بازی باشه.
یک فرد میتونه کلی موفقیت تو زندگیش به دست بیاره، دستاوردای بزرگ داشته باشه، کارهای مهمی انجام بده، ولی هنوز هم احساس کنه داره ادا در میاره. وقتی پشت میز مدیریت نشسته و به زیردستاش وظیفه محول میکنه، ته وجودش حس میکنه داره ادای رئیسارو در میاره. وقتی داره واسه پایاننامهاش تحقیق میکنه یه صدایی درونش میگه «کی رو میخوای گول بزنی؟ من که میدونم تو اهل ای صحبتا نیستی!»

اینارو میگن سندروم دغل بازی. سندروم دغل بازی یا (Imposter Syndrome) یعنی وقتی یه فرد از بیرون موفق و حسابی به نظر میرسه اما از درون حس میکنه تنها موفقیتش اینه که تونسته خودشو به عنوان یه فرد موفق جا بزنه. موفقای واقعی بیرون تو شهر تو خیابونا، تو روزنامهها، تو تلویزیون، تو ساختمونای شیک، توی جلسات واقعی پراکنده شدن و خدا میدونه چقدر تلاش و پشتکار به خرج دادن. ما فقط اداشونو یاد گرفتیم در بیاریم
بیشتر واسه گروههایی که مورد تبعیض واقع شدن اتفاق میوفته. زنان، سیاهها، اقلیتهای قومیتی، نژادی، دینی و ...
اگر بنا بر نرسیدن است چرا باهم راه نرویم؟ اگر سرشت ما را با تنهایی زده اند چرا باهم تنها نباشیم؟ اگر دلتنگیم چرا آواز نخوانیم؟ چرا فریاد نزنیم؟