من صداقت ویران کننده جَک هستم
آدم کم حرفی هستم. این چیزیه که بقیه میگن. از نظر خودم مواقعی که مطمئنم حرف زدنم واقعاً فایدهای داره حرف میزنم. ازم میپرسن خب پس چکار میکنی به جای حرف زدن؟ بیشتر فکر میکنم. بله میدونم فکر کردن هم همیشه مفید نیست. ولی حدافلش وقتی فکر کردنم بیهوده است فقط وقت خودمو تلف میکنم و به وقت بقیه تعرض نمیکنم.
یه دلیل دیگه که من کم حرف میزنم اینه که من یک شخص نیستم. من چندین شخصیت متفاوت با خصوصیات طرز فکرهای متفاوت هستم که همگی از همین جسمم استفاده میکنیم. وقتی دارم به یه حرفی فکر میکنم دقیقاً میدونم کدوم یکی از حسام ها داره فکر میکنه. حسام تنبل بیخیال، حسام مهربون حساس، حسام مصمم و جاهطلب، حسام متفکر، حسام مؤدب اجتماعی، حسام عیاش هوسباز.
چطور میشه کنترل زبونمو دست یکی از این حسامها بدم بدون اینکه بقیه هم حق اظهار نظر داشته باشن؟ با چه مشروعیتی حسام لجباز کینهای حق داره حرف بزنه و بقیه همه ساکت باشن؟ یا اینکه مثل حامد دوستم به همهشون اجازه حرف زدن بدم و نتیجه این میشه که به قول برادرم، حامد خودش به تنهایی یه میزگرد کامله. حرفهای خودشو خودش نقد میکنه خودش جواب میده خودش از یه زاویه کاملاً جدید و خلاقانه بهشون نگاه میکنه...
مسأله این نیست که من نمیخوام حرف بزنم. مسأله اینه که باید صبر کنم ببینم این بیست و سه نفر نظرشون چیه.
اگر بنا بر نرسیدن است چرا باهم راه نرویم؟ اگر سرشت ما را با تنهایی زده اند چرا باهم تنها نباشیم؟ اگر دلتنگیم چرا آواز نخوانیم؟ چرا فریاد نزنیم؟