مکان انسان روی مرز بین نظم و هرج و مرج است

یکی از خواننده‌های خیلی خوب و قدیمی وبلاگ پیام خصوصی فرستادن و پرسیدن: «اگر آدمی هستین که حسابی در زندگی تلاش میکنین و برنامه های مختلف دارین و هدف دارین و ... میخوام ازتون بپرسم این اشتیاق و شور و انرژی تونو از کجا میارین؟»

شاید آخرین نفری که باید ازش پرسید من باشم. چون خودم به صورت خیلی جدی درگیر این سؤالاتم. که چطور میشه انگیزه داشت و این انگیزه رو حفظ کرد. اما اینم هست که خودم، برعکس بقیه که از آدمای موفق الگو میگیرن، به ندرت تونستم از آدمای موفق چیزی یاد بگیرم. اما از تجربه شخصیم و از اعترافات صادقانه آدمایی که به اندازه خودم سردرگم و درمانده هستن یه چیزایی یاد گرفتم که توضیح میدم.

الف

اول از همه، به باخت‌ها و شکست‌هاتون فکر نکنید. شکست بی‌ارزشه. هیچ تحلیل و استدلالی برای شکست لازم نیست. طبیعی‌ترین و عادی‌ترین ماحصلی که از هر چالشی انتظار میره شکسته. تحلیل و تفسیر شکست به ندرت به درد کسی خورده. تنها دلیلی که واسه شکست لازمه اینه که به اندازه کافی خوب نبودید.

اما موفقیت، معمای واقعی همینه. اینکه چطور میشه آدمای خاصی تو شرایط سخت، قهرمانانه رفتار میکنن و به طبیعت خودشون چیره میشن یه رازه. اینکه آدما قابلیت اینو دارن که زمان حالشون رو وقف یه فردای بهتر بکنن عجیب و شگفت‌انگیزه.

ب

امروز یه روز ناتمام و تا ابد معیوبه. وضعیت حال حاضر یه وضعیت ناقص ابدیه. همیشه راهی هست که وضعیت حال حاضر بهتر بشه. ما همیشه میتونیم وضعیتی رو تصور کنیم که بهتر از وضعیت حال حاضر باشه. فردای بهتر همیشه وجود داره. هر روز که بیدار میشی میتونی به این فکر کنی که چه کاری میتونم بکنم که آخر شب وضعیتم از وضعیت الانم یه اپسیلون بهتر بشه!

ج

دنیا رو به دو قلمرو نظم و قلمرو هرج و مرج تقسیم کن. نظم یعنی اینکه اتفاقات قابل پیشبینی باشن و هرج و مرج یعنی بی‌قاعدگی. انسان تنها موجودیه که عامل نظم تو جهانه (انسان خوب). این تنها معنای قابل اعتماد زندگیه. انسان باید همیشه (همیشه) توی مرز قلمرو نظم و قلمرو هرج و مرج بایسته. هر چیزی رو که بتونی منظم‌تر و قابل پیش‌بینی‌تر بکنی زندگیت رو بامعناتر کردی. میخواد منظم کردن اتاقت باشه، میخواد تحلیل احساسات و عواطفت و نوشتنشون باشه. میخواد برنامه‌ریزی مالی باشه. میخواد مشخص کردن تکلیفت توی روابط عاطفیت با بقیه باشه. میخواد برنامه روزانه باشه. هرچی!

د

عامل نظم توی دنیای کوچیک خودت باش و قلمرو نظمت رو توسعه بده. همیشه. هیچ نیازی نیست خودتو با بقیه مقایسه کنی. خودتو با دیروزت مقایسه کن. چقدر دنیاتو نسبت به دیروز منظم‌تر کردی؟ چقدر تونستی امروزت رو فدای یه فردای بهتر بکنی؟

شاید نیاز باشه منتقد درونت رو با ‌نهادت آشتی بدی. به هردوشون نیاز داری. منتقد درونت همون کسیه که یه فردای بهتر برات ترسیم میکنه. نهادت هم نیازهات رو بت نشون میده. بدون نهاد، بدون کسی که بهت بگه نیازهای امروزت هم مهم هستن، اینقدر درگیر آینده نباش، فردای بهتر به دردت نمیخوره. خودم تو همین آشتی دادن اینا موندم.

ممکنه  احمقانه به نظر برسه اما باید باهاشون صحبت کنی. بگو ببینید رفقا میدونم با هم مشکل دارید. اما من میخوام سعی کنم اوضاعمون یه ذره بهتر بشه. پس بهتره هر دو طرف یه ذره کوتاه بیاید تا به یه توافقی برسیم. بعد مذاکره کن. روزی نیم ساعت دویدن اول صبح در برابر هفته ای یه فیلم سینمایی. سه روز خوابیدن قبل از ساعت ۱۱ در برابر یه کیک شکلاتی. بعد تمام تلاشتو بکن تا به توافق پایبند باشی. باید اعتماد رفته دوباره برگرده. اگه به قولهات عمل کنی هر دو طرف یاد میگیرن به همدیگه اعتماد کنن و با هم کنار بیان.