شاعران هم دوره سهراب سپهری(۱۳۰۷-۱۳۵۹)، به شدت به او انتقاد داشتند:

شاملو: سر آدم‌های بی‌گناهی را لب جوب می‌برند و من دو قدم پایین‌تر بایستم و توصیه کنم که: «آب را گل نکنید» یکی‌مان از مرحله پرت است... برای من فقط زیبایی کافی نیست؛ چه کنم؟ اختلاف ما در موضوع کاربرد شعر است. شاید گناه از من است که ترجیح می‌دهم شعر شیپور باشد نه لالایی.

 

رضا براهنی: سپهری از «بادهای همواره» خواسته است که «حضورِ هیچِ ملایم» را به او نشان بدهند.این جهان آن‌چنان به خباثت آلوده است که هرگز نمی‌توان حضور هیچِ ملایم را به سپهری نشان داد... دو سوم دنیا گرسنه است و ملتی ساده‌لوح جهانی را به مسلسل بسته است، هیچِ ملایم به چه درد میخورد؟


چطور می‌توان آنقدر نسبت به وضعیت جامعه بیخیال بود و درباره این چیزها شعر گفت؟ سپهری یک خط هم درباره کودتای ۲۹ مرداد شعر نگفته. درباره انقلاب ۵۷ هم همینطور. بی عدالتی ها و کشتار بیگناهان آنقدر پیش پا افتاده بودند که سپهری به آنها اعتنا نمی‌کرد؟

اما جواب سهراب:

«وجود گرسنگی، شقایق را شدیدتر می‌کند... وقتی که پدرم مرد، نوشتم: پاسبان‌ها همه شاعر بودند. حضور فاجعه، آنی دنیا را تلطیف کرده بود. فاجعه آن طرف سکه بود، وگرنه من می‌دانستم که پاسبان‌ها شاعر نیستند.

در تاریکی آن‌قدر مانده‌ام که از روشنی حرف بزنم... ولی نخواهید که این آگاهی خودش را عریان نشان دهد... من هزارها گرسنه در خاک هند دیده‌ام و هیچ‌وقت از گرسنگی حرف نزده‌ام، نه هیچ‌وقت. ولی هر وقت رفته‌ام از گلی حرف بزنم، دهانم گس شده است.»

 

آنری ماتیس (۱۸۶۹-۱۹۵۴) هم این چنین بود. در جریان جنگ جهانی دوم، که وطنش زیر چکمه هیتلر در حال نابودی بود و دولت خائن ویشی دست در دست هیتلر گذاشته بود، نقاشی زیر را کشید:

 

لخت دراز کشیده در لباده عربی، آنری ماتیس، ۱۹۴۱

 

با اینکه شاملو حق دارد امیدوار باشد شعرش شیپوری باشد تا با آن دنیا جای بهتری برای زیستن باشد، اما شاید وقتی حجم مصائب ما را از پا در می‌آورد، بهتر است دست بکشیم و به لذت‌های کوچکمان دلخوش باشیم. به صدای یار دل ببندیم که «خوب است و سبزینه آن گیاه عجیبی است که در انتهای صمیمیت حزن می‌روید.» یا به این زن نشسته پشت به پنجره باز:

زن نشسته پشت به پنجره باز، آنری ماتیس، ۱۹۲۲

 

نقل قول های سهراب سپهری و منتقدانش از این رشتو برداشته شده: 

https://twitter.com/Xerxesss/status/1093981761409818624