گناه اصلی
با وجود اینکه سادگی مینیمالیست شعار سهگانه زرتشت، پندار نیک، گفتار نیک، کردار نیک چیز زیبا و جالبیه، اما به نظر من یه جورایی احمقانه هم هست. خیلی واضحه که پندار نیک خوبه، گفتار نیک خوبه کردار نیک خوبه، همه اینو میدونن و به نظرم اکثر ماها اینو میخوایم. اکثر ماها میخوایم آدم خوبی باشیم. اما چرا با اینکه میخوایم خوب باشیم نیستیم. چرا انجام نمیدیم. چرا پندارمون نیک نیست. چرا گفتارمون نیک نیست با اینکه میخوایم گفتارمون نیک باشه.
به نظرم مسیحیت یه ایده بهتری اختراع کرد واسه اینکه کمک کنه مردم آدمای بهتری باشن. وقتی کسی بهم میگه گفتارتو نیک کن، من احساس شرم میکنم. چون حرفای بد زیادی زدم. فکرای بد زیادی توی سرم پروروندم. و اینا باعث میشن شرمگین بشم. شرم هیچوقت حس خوبی نبوده. به ندرت باعث بهتر شدن آدما میشه. برعکس باعث میشه جبهه بگیرم: «تو کی هستی که بهم بگی چی خوبه و چی بده؟»
ایده مسیحیت اینه که ما ذاتاً گناهکاریم. به دنیا اومدن ما به خودی خود یه گناهه. گناه اصلی، گناه نخست. ما ذاتاً گناهکاریم و وقتی از گناه دوری میکنیم یه کار قهرمانانه و مهمی کردیم. اینکه بدونم ذات من با گناه عجین شده باعث میشه فشار و اضطراب کمتری روم باشه و بشر، همیشه بدون فشار آدم بهتریه. حتی باعث میشه آدم موعظهها رو هم راحتتر بپذیره. پذیرفتن نصیحت از یه گناهکار به یه گناهکار دیگه خیلی راحتتر از پذیرفتنش از یه معلم اخلاقه.
همونطور که میبینید، ایده گناه نخستین (اگه بخوایم مقایسه کنیم) از لحاظ روانشناختی خیلی پیچیدهتر و غنیتر از شعار سهگانه زرتشت است.
اگر بنا بر نرسیدن است چرا باهم راه نرویم؟ اگر سرشت ما را با تنهایی زده اند چرا باهم تنها نباشیم؟ اگر دلتنگیم چرا آواز نخوانیم؟ چرا فریاد نزنیم؟