آزاده شریعت رو میشناسید؟

فروه فاموری

فروه فاموری رو چطور؟

آزاده شریعت

محمد خوینیها چی؟

محمد خوینیها

من اینارو قبل از مرگشون نمیشناختم. اما بعد از مرگشون فالوشون کردم و هر چند وقت یه بار میرم سر میزنم. قصه جنگیدنشون با مرگ و شکست خوردنشون هیچ منطقی نداره. آدمای به این خوبی، به این نازنینی، با این قلم‌های خوب و خوندنی، چرا باید بمیرن؟

چرا؟

حضرت ایوب شانس اینو داشت که این سؤال رو مستقیم از خود خدا بپرسه. توی سِفر ایوب (Book of Job) میخونیم که ایوب مرد مؤمن و متمولی بود. ۷ تا پسر داشت، ۳ تا دختر، ۷۰۰۰ تا گوسفند، ۳۰۰۰ تا شتر، ۵۰۰ جفت گاو، ۵۰۰ تا الاغ و کلی خدم و حشم. یه روز یه فاجعه نازل میشه و ایوب همه چیزشو از دست میده.

ایوب درک نمیکنه چرا باید همچین بلاهایی سرش بیاد. لعنت میفرسته به روزی که به دنیا اومد و شبی که در رحم مادرش قرار گرفت.

الیفاز تیمانی، سوفر نعماتی و بلدد شوحی هر سه تا دوست ایوب بهش میگن تو گناه کردی که این بلاها سرت اومده.

اما ایوب قبول نمیکنه. میگه من آدم بدی نیستم. نباید این مصیبت‌ها سرم بیاد.

ایوب، لئون بونا، ۱۸۸۰

بالاخره خود خدا جوابشو میده. از توی گردباد فریاد میزنه: «اين کيست که با حرفهای پوچ و بیمعنی حكمت مرا رد میکند؟ مثل مرد بایست و به سؤالاتم جواب بده. وقتی بنیان زمین را گذاشتم تو کجا بودی؟ اگر میدانی جواب بده. آیا میدانی اندازه‌های زمین چگونه تعیین شد و چه کسی آن را شاقول کرد؟ ...آیا چشمه‌هایی که دریاها از آن جاری می‌گردند را کشف کرده‌ای یا به اعماق دریاها قدم گذاشته‌ای؟...آیا تو مخزن‌های برف را دیده‌ای؟ آیا می‌دانی تگرگ در کجا ساخته و انبار می‌شود؟... آیا می‌توانی خوشه پروین را بهم ببندی یا رشته منظومه جبار را باز کنی؟ آیا می‌توانی گردش منظم فصول را اداره کنی و دب اکبر را با ستارگانش در آسمان هدایت نمایی؟...»

جواب خدا واضح بود. به عظمت جهان توجه کن. ببین در برابر یک کوه چقدر حقیری. بپذیر چیزی را که از تو بزرگ‌تر است و تو درک نمی‌کنی. جهان هستی از تو بزرگتر است و منطق خودش را دارد. تعجب نکن دنیا به کام تو نمی‌چرخد. معیار منطق دنیا زندگی تو نیست.