برای تویی که دوستی نداری برایت نامه بنویسد.
این نامه سعی میکند دوست تو باشد. و به همان اندازه دست و پایش را گم کرده که هرکس وقتی میخواهد با کسی دوست شود دست و پایش را گم میکند. اما من خوشبین و امیدوارم. امیدوارم که جایی میان این سطرها و کلمات، این آگاهی طلوع کند که این نامه نه میتواند با همه دوست باشد و نه میتواند بینقص باشد. اتفاقاً اگر آنطور که ادعا میکند، میخواهد با تو دوست شود، باید تو را بفهمد. نامه بینقص چطور میتواند چیزی را بفهمد؟ نقص باید. اعتراف باید. درک باید.
میبینی؟ بینقصی هم یک جور نقص است. نقصی عقیم که به پذیرش و فهمیدن نمیانجامد. نقصی که روی خودش آوار میشود و به جایی پل نمیزند. دوست من، رها کن. بپذیر. و عبور کن. این نامه تو را میفهمد. و در طرف دیگر منتظر توست.
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۶ تیر ۱۴۰۰ ساعت 5:2 PM توسط حسام
|
اگر بنا بر نرسیدن است چرا باهم راه نرویم؟ اگر سرشت ما را با تنهایی زده اند چرا باهم تنها نباشیم؟ اگر دلتنگیم چرا آواز نخوانیم؟ چرا فریاد نزنیم؟